احترام به کودک، احترام به زبان و احترام به موسیقی
- شناسه خبر: 92752
- تاریخ و زمان ارسال: 29 مرداد 1404 ساعت 14:19

بهندرت پیش میآید که یک تغییر نام، پیش از دیدنِ اثر، بر قضاوت دربارهی ایدهای نمایشی اثر بگذارد. «سفید برفی و هفت جنگلی» اما از همین نمونههاست؛ اقتباسی از یک انیمیشن کلاسیک، با تصمیمی اخلاقی که افق دریافت ما را جابهجا میکند. سالهاست در ترجمهی فارسی، واژهی بیدقت و آزارندهی «کوتوله» جای «دِورف» را گرفته و بیآنکه به زمینهی اسطورهای و ادبی آن فکر شود، بر سر زبانها افتاده است. در اسطورههای اروپای شمالی، «دِورفها» نژادی توانمندند؛ صنعتگرانی که در دلِ جنگلها زندگی میکنند، شمشیرها و زیورهای جادویی میسازند و با دانشی پنهان، قهرمان را قدمبهقدم یاری میکنند. در افسانههای آلمان و روایتهای کهن که بعدها در بازنویسیهای ادبی تثبیت شد، آنان نه «کاریکاتورهای کوتاهقامت»، که «موجوداتی از جهانِ خیال»اند؛ مستقل، باشخصیت و برخوردار از شأن. از همینجاست که تغییرِ آگاهانهی امید انصاری از «هفت کوتوله» به «هفت جنگلی»، فقط یک بازی لفظی نیست؛ دفاعی است از شأنی که ادبیات و اسطوره برای شخصیتهای فرعی اما بنیادی قائل بوده است. «هفت جنگلی» در روایتِ انصاری، کارکنانِ راندهشده از قصر ملکهاند؛ آدمهایی با تبار انسانی که بیرونِ دایرهی قدرت، زندگی سادهای در دلِ جنگل ساختهاند و بیآنکه قهرماننمایی کنند، میکوشند از گزندِ ستم در امان بمانند. همین جابهجایی ساده، مخاطبِ کودک را از دامِ برچسبهای تحقیرآمیز دور میکند و تخیل او را به سوی دریافتی اخلاقی از داستان میبرد.
انصاری، مهمتر از هر چیز، به مخاطبِ خردسال احترام میگذارد؛ احترامی که در تئاتر کودک، اغلب قربانی شوخیهای «چشمکزن به بزرگسال» میشود. اینجا خبری از شوخیهای دوپهلو و واژگانِ لغزندهای که خندهی والدین را بلند کند و کودک را با حسِ رهاشدگی تنها بگذارد، نیست. کارگردان مصرّ است که جهانِ کودک را با کیفیت اغناء کند؛ از متن تا اجرا و از ریتم تا موسیقی. راهِ آسانِ هیجانهای سطحی و موسیقیهای شلوغ و پرزرقوبرق کنار گذاشته شده تا مخاطبِ کودک و نوجوان با موسیقی درست و ماندگار روبهرو شود. این انتخاب شاید برای خانوادههایی که هنوز دستزدن و جیغکشیدن را نشانهی موفقیتِ اجرا میدانند دور از ذهن باشد؛ اما ارزش کار همینجاست؛ جایی که کارگردان بهجای باجدادن به ذوقِ لحظهای، به تربیتِ بصری و سلیقهی شنیداری فکر میکند.

این تصمیم وقتی با موسیقی درست همراه شود، نتیجه میدهد. موسیقی نقطهی قوت کار است؛ آهنگسازی فرید نوایی و ترانههای مهنوش محبی ستونهایی هستند که نمایش بر آنها استوار است. آهنگساز، بهجای تحریکِ تماشاگر با ریتمهای مناسبِ پایکوبی، ملودیهایی خلق کرده که از یکسو برای کودک قابلِ زمزمه است و از سوی دیگر، از آزمونِ موسیقایی سربلند بیرون میآید. موسیقیِ نمایش هوشمندانه پیش میرود؛ برای هر شخصیت و فضا لایتموتیفهای کوتاه تعریف شده و تکرارِ سنجیدهی آنها باعث میشود کودک خیلی زود با صداها ارتباط برقرار کند. ترانههای محبی نیز، بیآنکه شعاری شوند، با زبانی روان و ساده نوشته شدهاند؛ زبانی که کودک آن را میفهمد و دوست دارد. نتیجه این است که موسیقی در این نمایش فقط همراهیکننده نیست و بیآنکه خودنمایی کند، گوش و سلیقهی کودک را تربیت میکند و عملاً پارتیتور اجرایی صحنه را منسجم نگه میدارد.
و اما بازیگران؛ الهه موچانی بیتردید مرکزِ ثقلِ نمایش است؛ ملکهای که هم باید جذاب باشد، هم مقتدر، هم نفرتانگیز و در عینِ حال آنقدر دقیق و پرجزئیات که چشم از او برداشته نشود. تسلطِ موچانی بر بیان و ریتم، از همان نخستین دیالوگ، استاندارد صحنه را تعیین میکند. او از آن دسته بازیگرانی است که فقط نقش خود را بازی نمیکند؛ صحنه و ریتمِ دراماتیک را هم هدایت میکند. در برخوردهای پیدرپی با دیگران، نقشِ لیدر را میگیرد، به کار ضربآهنگ میدهد و اجازه نمیدهد انرژی صحنه فرونشیند. نقاطِ عطف اغلب با صدای او در حافظه میمانند؛ نه فقط بهخاطر ملودیِ گفتار، که بهخاطر دقت در نشانهگذاریِ احساس و مدیریتِ میزانسن.

در امتدادِ او، غزل جمشیدآبادی در نقشِ سفید برفی، ریتم را نگه میدارد. مخاطبِ خردسال از نخستین ورود با او همراه میشود و تا پایان، خطی روشن از رشدِ شخصیت را دنبال میکند. بازیاش نه اغراق شده است و نه خشک و بی روح؛ زنده است و در عینِ حال آگاه به منطقِ فانتزی صحنه. در سوی دیگر، احسان ادیبی بهعنوان جادوگر، همان کراهتِ دوستداشتنی را میآفریند که در نمایشهای کودک کمیاب است؛ شیطنتی بیآزار، بازیگوشیِ سنجیده، بیانِ قوی و صدایی رسا. کاراکتری از آندست که کودک برای هر بار ورودش لحظهشماری میکند.
حمیدرضا داناییفرد در نقشِ شکارچی، بارِ شوخیهای فعال را بر دوش میکشد، بیآنکه به دامِ لودگی بیفتد. شوخیهایش تمیز است؛ از جنسِ حرکت و واکنشِ بهموقع. در لحظهلحظهی حضورش لبخند بر لبِ مخاطب مینشیند و در عینِ حال، خطِ روایت گسسته نمیشود. مقابلِ او، گارنی شاهمرادیان در نقشِ شاهزاده، با حرکاتی آرامتر توازنی مطلوب میسازد؛ در جهانی فانتزی، وقتی تمپو بالا میرود، کسی باید با وقارِ حرکت و استحکامِ ایستادن، روایت را بالانس کند و او دقیقاً همین کار را انجام میدهد.
یکی از زیباترین و بهیادماندنیترین لحظههای نمایش با حضورِ کوتاه اما درخشانِ فاطمه امیری در نقشِ آینهی جادویی رقم میخورد. زمانِ حضور او طولانی نیست، اما همین فرصت اندک برای درخشش کفایت میکند. نقطهی اوج، جایی است که شکارچی در آینه به تصویرِ خود نگاه میکند و متعجب از آنچه میبیند، حرکاتی همگام با موسیقی انجام میدهد. سهگانهی شکارچی، آینه و موسیقی در این میزانسن، ماندگارترین قابِ نمایش را میسازد. این لحظهی دقیق، نمونهای از سلیقهی کارگردان و هماهنگیِ اجرایی میان بازیگران و حرکتپردازی است؛ ترکیبی که بهسادگی در ذهنِ کودک مینشیند و به حافظهی عاطفی بدل میشود.
نمایش ستونی پنهان هم دارند؛ سعیده مرتضوی در نقشِ خدمتکارِ ملکه. بازیِ او شاید از آن دست بازیها نباشد که به چشم بیاید، اما بیاغراق انسجامِ کار را نگه میدارد؛ شبیه یک هافبکِ دفاعیِ کارکشته که طراوتِ تیم به او وابسته است، بیآنکه نامش در لیست گلزنان دیده شود. حضورِ بهموقع، واکنشهای دقیق و حفظِ آهنگِ صحنه، بدون وسوسهی خودنمایی، همان چیزی است که کیفیتی پیوسته را میسازد. از سویی، علی حسیننژاد در نقشِ ماهیگیر با صدایی فانتزی و رسا تنوعِ صوتیِ نمایش را کامل میکند و در کنارِ رضا بهرامی در نقشِ دکتر، کیمیا فتاحی در نقشِ آوازخوان، فرناز فرزانیان در نقشِ آشپز، پارسا اصغرنژاد در نقشِ نجار و مینا روستایی در نقشِ نگهبان، پیکرهی گروهی را میسازد که قلبِ تپندهی آن حدیث نجات است در نقشِ فندقی. نجات با شوخیهای بهموقع و شکستنهای هوشمندانهی ساختار، فضا را از تکرار بیرون میکشد و به کار جانِ تازه میدهد. این شش نفر در کنارِ فندقی، هفت جنگلی را شکل میدهند؛ گروهی یکدست که انرژیِ جمعیشان روایت را امتداد میدهد.
در لایهی اجرایی، یک تصمیمِ مهمِ دیگر نیز به چشم میآید؛ بهرهگیریِ بهجا از گروهِ فرم با اجراگرانِ نوجوان. انصاری به درستی دریافته که برای ماندگار شدنِ موسیقی در ذهنِ کودک، صرفِ نوشتنِ ملودیِ خوب کافی نیست؛ نمایش باید موسیقی را تصویر کند. وقتی اجراگران فرم ریتم را دقیق دنبال میکنند، با حرکاتی حسابشده، هماهنگیِ گروهی و پرهیز از شلوغکاریِ بصری، ملودی واردِ حافظهی کودک میشود. اینجا حرکتپردازی، همکارِ موسیقی است نه رقیبش، و بلاکینگِ منظم، وضوحِ میزانسنها را بالا میبرد.

اگر به سنتِ نمایشِ کودک در ایران نگاه شود، «سفید برفی و هفت جنگلی» در همان مسیری قدم میزند که هنر برای کودک را امری جدی و درخورِ شأن میداند، نه سرگرمیِ سبک و فرعی. این نمایش، در روزگاری که بازارِ هیجانهای فوری داغتر از همیشه است، راهِ دشوارِ کیفیت را انتخاب کرده است. در حقیقت، خودِ اجرا بیانیهای روشن است؛ کودک شایستهی بهترینها است، چه در متن، چه در موسیقی، چه در تصویر و چه در زبان.
سفید برفی و هفت جنگلی در تالار هنر نشان داد که میتوان به کودک، به زبان و به موسیقی احترام گذاشت. چنین احترامی نتیجهای فراتر از سرگرمیِ کوتاهمدت دارد و بذرِ سلیقه و زیباییشناسی را در دل و ذهنِ کودک میکارد. شاید سالها بعد، یکی از همین تماشاگرانِ نوجوان وقتی در سالنهای بزرگ موسیقی یا تئاتر بنشیند، به یاد آورد که روزی در تالار هنر ترانهای ساده و درست شنیده و تصویری روشن از ملکهای مقتدر و سفید برفیِ امیدوار در ذهنش ثبت کرده است. کارِ اصلیِ هنرِ کودک همین است؛ ساختنِ یادهایی ماندگار که بهتدریج رشد میکنند و مسیرِ سلیقه را شکل میدهند.
آیدین ارجمندی
عکاس: سعید دهرویه
