نبرد پس از نبرد: رودر روئی دو آمریکا
- شناسه خبر: 94434
- تاریخ و زمان ارسال: 2 آبان 1404 ساعت 14:57

هجده سال پس از فیلم سرگیجهآور «خون به پا خواهد شد»، «پل توماس اندرسون» بار دیگر با فیلم «نبرد پس از نبرد» به بیابان کالیفرنیا بازگشت. او بار دیگر فیلم خود را با برداشتی آزاد از رمانی اثر “توماس پینچون” (نویسنده محبوب کارگردان که در فیلمهایی مانند «پیتزای شیرین» و «خون به پا خواهد شد» با وی همکاری داشته) ساخته است. اما برخلاف سالهائی که پینچون داستان خود را روایت می کند (بین دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۸۰)، اندرسون دوران کنونی و در لحظهای که در آن هستیم را یر می گزیند. بنابراین فیلم شمار بزرگی از ویژه گیهای فیلم های آمریکائی را در خود دارد : طنزهای بسیار، ترفند های تماشایی، تفنگ و ماشین، دکورهای چشمگیر و سرعت. دکوری بسیار مناسب برای آمریکایی که فاشیسم نه تنها در آن خزیده، بلکه با شتاب بسیار در حال گسترش است.
“پل توماس اندرسون ” گروه مسلح ضدفاشیستی «فرنچ ۷۵» را به نگاره میکشد که با فاشیسم تبلور یافته ی آمریکایی یک گروه نئونازی برتریخواه سفیدپوست- نماد قدرت حاکم امروزی واشنگتن- میجنگند. “باب فرگوسن” ( لئوناردو دیکاپریو)، انقلابی پیشین، سرخورده و بدبین، در حاشیه جامعه با دخترش “ویلا”، دختری مستقل و پرانرژی، زندگی میکند. وقتی دشمن دیرینهاش، “استیون لاکجو” ( شان پن) پس از ۱۶ سال دوباره سر برمیآورد و “ویلا” ناپدید میشود، باب آسمان و زمین را به هم میدوزد تا دخترش را پیدا کند. این جستجو او را برای نخستین بار در برابر پیامدهای کنشگری های گذشتهاش می گذارد.

فیلم با یورش به اردوگاه مهاجران مکزیکی بازداشتی آغاز میشود که یک زن سیاهپوست پرشور، “تیانا تیلور” (بپرفیدیا بورلی هیلز)، کنشگر چپ رادیکال و ماشه چکان بی پروا، آن را رهبری می کند. او گروهی از کنشگران «بدون مرز» را هم با خود همراه کرده است. یکی از شخصیتهای اصلی این گروه، “دی کاپریو” (باب)، کارشناس مواد منفجره و بمب است. داستان عشق بین این دو قهرمان با زایش دختر کوچکشان کوتاه میشود و زوج را به واقعیت سخت و یکنواخت زندگی معمولی و پرورش فرزند بازمیگرداند. مادر برای ادامه مبارزه میرود، در حالی که پدر مسئولیتش را میپذیرد و در گرداب افسردگی فرو میرود. او باهویتی تازه، یک زندگی گوشه گیرانه همراه با دخترش می سازد و همه زمان خود را با دودو ودم و نوشیدن آبجو ، آن هم در لباس خانگی می گذراند. بسیار پارانوئید و خرده گیر نیز شده است. تا اینکه دشمن یونیفرم پوش (شان پن)، که میخواهد خود را برای پیوستن به گروه نازیهای پرنفوذ برتری خواه سفیدپوستان، بری از هرگونه کشش جنسی و داشتن رابطه ای با کنشگر سیاهپوست (با به کار بستن زور و تهدید) نشان دهد، دوباره پدیدار می شود و می خواهد دختر آن زن را، که می ترسر قرزند خودش باشد، از میان بردارد. خطری که دخترش را تهدید می کند، انقلابی گوشه نشین و افسرده را از گرداب رخوت و نا امیدی بیرون میکشد.

فیلم سپس در به کار گرفتن کمدی و بازیهای نمایشی بیش از اندازه زیاده روی می کند و به شکلی نه چندان مستقیم تماشاگر را مدام به جهت گیری برای جبهه “خوب ها” می راند. گاه نیز، همچون به هنگام جلسه ی آزمون پذیرش در درون گروه نژادپرست، سخنان و تلاش “شان پن”، نظامی روان پریش، که می خواهد آثار شیفتگی جنسیاش را پاک کند و وفاداری خود را هر گونه که شده به گروه نشان دهد، از طنز ویژه ای برخوردار می شود. پس از آن، تصمیم گروه نژاد پرست نیز از جذابتی ویژه ای برخوردار می گردد.

حال گرچه “پل توماس اندرسون” و “لئوناردو دیکاپریو ” توانسته اند با هوشمندی شخصیت “باب” انقلابی، را بیافرینند، اما حضور فوقالعاده کاریکاتوری “شان پن” (لاکجو) در نقش ژنرال فاسدی که سخنش رفت و نیز “بنیسیو دل تورو”، در نقش یک بوکسور آرمان خواه نترس، برای نشان دادن خط های جدایی بین آمریکای عمیقاً خشن و دو قطبیشده پس از دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ، با به هم ریختن زمانها و تاریخها، به بیننده برای یافتن یک دیدگاه متعادل نسبت به شخصیتها کمک نمی کند.

با این حال، “اندرسون”، وفادار به سبک همیشگیاش، از نمادها به خوبی استفاده میکند و از جمله در مورد “دیکاپریو”، انقلابی دلسرد، با رب دوشامبر خانگی چهارخانهای که مانند پوست دومش شده و هرگز از تن درش نمیآورد، موفق میشود شخصیت را به خوبی بقهماند. در سوی دیگر طیف، شان پن (لاکجو) در نقش نظامی برتری خواه، سرشار از اراده برای پاکسازی آمریکا از «اوباش»، با رفتار و لباس هایی غریب ، صحنه های خنذه دار و باورنکردنی می آفریند.
نیم ساعت نخست فیلم بیننده را در دنیای کنشگری سیاسی غرق میکند و تصویر مادر و رابطه پرشور او با همسرش را ترسیم میکند. فرم، کارگردانی، بازیگران توانا و تدوین مناسب به خوبی این دیدگاه را منتقل میکنند. اما هنگامی که فیلم در نیمه دوم، تلاش به برجسته کردن شخصیت دختر جوان می کند، فیلم راه دیگری می رود : در آنجا می بینیم که اندرسون نه تنها نتوانسته یک نگاه زنانه ی باور کردنی ارائه دهد، بلکه فیلمش برخلاف ان چه ادعا دارد دیگر یک فیلم سیاسی نیست. فیلم به گونه ای مانیفستی می شود از ستایش آمیختگی نژادی. علت این تغییر مسیر را شاید بتوان ازورای واکاوی عنوان فیلم به دست آورد : نبرد پس از نبرد .. بدین معنا که مبارزه سیاسی برای گرفتن حق انسانی یک سر ماجراست و پس از آن روبرو شدن با همه ی ناهنجاریهای یک جامعه ی سرمایه داری قانون گریز، نبرد دیگری است که نمی توان آن را دست کم گرفت چرا که ادامه ی دمکراسی و زندگی به آن بستگی پیدا میکند.
حسنی که “اندرسون” دارد، این است که هواداران سختگیرش را به کار های سخت وا می دارد : هر فیلم او راه تازه ای را در پیش میگیرد، چه از نظر موضوع، ژانر یا زیباییشناحنی. حال، گرچه در یک نگاه کلی به فیلمشناسی این کارگردان، باور می رفت که او دارد در سینمای مولف جا می افتد، اما چنین نشد و کارگردانی که پروژههایش را با دقت میپروراند، نشان داد که هیچ راه تازه ای را رد نمیکند. و هنگامی که سخن ار پیچیدگی و تسلط آندرسن بر کارگردانی می رود، پرونده ی او را می توان درخشان نامید.

با این وجود، علیرغم نیمه نخست بی همتای فیلم و نشان دادن برخورد شگفتانگیز این زوج انقلابی، ناگهان شخصیت مادر ناپدید میشود. البته میدانیم که کارگردان همیشه بیشتر شخصیتهای مرد را با مهارت پرورانده است. برخی هم ممکن است ناپدید کردن شخصیت مهم زن را یک اشتباه اخلاقی بدانند، اما آیا او این کار را نکرده تا دخترش را در کانون توجه قرار دهد و نشان دهد آینده از چه دانه ای میروید؟ البته همانگونه که گفته شد، بعد های سیاسی فیلم پس از سی دقیقه نخست تغییر جهت میدهند و از مبارزه مستقیم، شکل هشدار درباره گسترش اجتناب ناپذیر ناهنجاری های اجتماعی در جامعهای آلوده به سلاح، پول و انباشت قدرت می گیرند، که این هم خود سیاسی است.
با وجود طولانی بودن فیلم (۲ ساعت و ۵۰ دقیقه)، تنشها، تناقضها و نقاط تاریک کم کم از این ملقمه بیرون میآیند و سپس، لحظات خصوصی و سکانسهای اکشن دار، به ویژه پیگرد و گریز فراموشنشدنی در جادهای موجدار که نفس گیر میشود، همگی تصویری از آن چیزی را می دهندکه میتوان برای آمریکا در آینده آرزویش را کرد.

در این جاده بیپایان، آمریکا با فضاهای بی کرانش، افت تنش، نوید یک تنظیم و کوک دوباره ی ساعت یک زندگی تازه را می دهد. جاده آسفالت شده و خالی، راهی بکر برای آینده را نشان میدهد. آینده ای که ممکن است در آن دوبخش آمریکایی که از یکدیگردور افتاده اند به هم برسند و با هم آشتی کنند.
فیلم «نبرد پس از نبرد»، با استفاده از یک افسانه انقلابی، لایههای مختلف واقعیت جامعه آمریکایی را تحلیل میکند و با کارگردانی تأثیرگذار، در هر پلان غافلگیر کننده می شود.. این فیلم گرچه به پای «خون به پا خواهد شد»، شاهکار مطلق سینما، نمیرسد، اما موفق میشود بیننده را در هرج و مرج یک کشور و نمونه های دیگر آن در سراسر جهان غرق کند. حال گرچه شخصیتهای دوم کم لایه هستند، اما در مجموع فیلم را می کشانند.
موسیقی اصلی فیلم، ساخته “جانی گرینوود”، با سازهای زهی و کار استادانه او در ایجاد تنش دراماتیکش، جوهای اضطرابآور می سازد . موسیقی مناسبی که که نگاره ها و روایت را با مهارت همراهی میکند. “گرینوود” با ترکیب نت های ناهنجار، سکوتهای سنگین و انفجارهای ارکسترال، فضایی میآفریند که شنونده را با لایههای نگرانکننده و اوج های نفسگیرش اسیر میکند. او هر از گاه از موسیقی پر ریتم ومردمی کشورهای آمریکای لاتین نیز بهره می گیرد.
گفتنی است که «پل توماس اندرسون» برای این فیلم بزرگترین بودجه زندگی حرفهایاش، ۱۴۰ میلیون دلار از استودیوی برادران وارنر، دریافت کرده است که امیدوار است آن را به بخت دارترین نامزد اسکار تبدیل کند.
استودیو ی وارنر میتواند همچنین بر محتوا و فرم فیلم و نیز کارگردانی خیرهکننده آن تکیه کند که بسیار نو آور است و تقریباً در هر دقیقه یک ایدهی تازه ارائه می دارد. ریتم دیوانهوار و بازیگران درجه یک آن را هم نباید از دید دور نگه داشت.
نکته دیگر این که “لئوناردو دیکاپریو” برای بازی در این فیلم، دستمزد معمولی ۲۰ میلیون دلاری خود را دریافت کرده است. فیلمی که خیلی زود صدرنشین باکس آفیس شده است.
نویسنده: شهلا رستمی
