یکشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۱ ۴ دسامبر ۲۰۲۲
ویجت ها و آخرین اخبار
تیتر یک و اخبار برگزیده
آخرین اخبار، ویجت ها و جدول ها

نگاهی به رمان «روز رهایی»

«دوچرخه ام را تکیه دادم به دیوار کاهدان و گذاشتم همان جا بماند. می توانستم مثل همیشه تا دم در خانه بکشانمش. فاصله اش بیشتر از پنجاه متر نیست. ولی از دوچرخه خسته شده بودم از اینکه رکاب بزنم و هلش بدهم، رکاب بزنم و هلش بدهم، و سرآخر هم که کولش کردم. واقعاً بسم بود؛ این ماجرا سه یا چهار ساعت، شاید هم بیشتر، طول کشیده بود و دیگر نا نداشتم. تازه این هم هست که اگر چیزی زیادی کش پیدا کند بلاخره لحظه ای می رسد که می گویی: دیگر بس است.»
«دوچرخه ام را تکیه دادم به دیوار کاهدان و گذاشتم همان جا بماند. می توانستم مثل همیشه تا دم در خانه بکشانمش. فاصله اش بیشتر از پنجاه متر نیست. ولی از دوچرخه خسته شده بودم از اینکه رکاب بزنم و هلش بدهم، رکاب بزنم و هلش بدهم، و سرآخر هم که کولش کردم. واقعاً بسم بود؛ این ماجرا سه یا چهار ساعت، شاید هم بیشتر، طول کشیده بود و دیگر نا نداشتم. تازه این هم هست که اگر چیزی زیادی کش پیدا کند بلاخره لحظه ای می رسد که می گویی: دیگر بس است.»

بخش بالا، جملات آغازین رمان «روز رهایی»، نوشته ی «اینس کانیاتی» است که یکی از مهمترین منابع شفاهی برای مورخان و جامعه شناسانی است که درباره زندگی نسل اول و دوم مهاجران ایتالیاییِ بین دو جنگ تحقیق می کنند. «کانیاتی» که خود ایتالیایی-فرانسوی است، به خوبی تبعیض های نژادی و سردرگمی ناشی از بیگانگی را لمس کرده و آن ها را با صداقت هرچه تمامتر در آثارش انعکاس داده است.
داستان از ذهن «گالا»، دختر بچه چهارده ساله ی تنها و فقیری روایت می شود که تلاش می کند در دشوارترین شرایط زیستن، به رشته های باریک امید چنگ بیندازد؛ روایتی که در طول سفرِ سی کیلومتری اش با دوچرخه از مدرسه تا خانه و بلعکس، مدام به واسطه ی جریان های گذشته قطع می شود؛ خاطراتی کدر از عشق به مادر و خواهر نابینای کوچکش، فقری که سایه ی سنگینش را تا پنهان ترین لایه های وجود گالا گسترده و دست های سنگین پدر کشاورزش که هر لحظه برای کتک زدن او بالا می آیند.
صدای راوی، مانند پاندولی از شورش فطری او و اضطراب و وحشت یک کودک آسیب دیده در نوسان است. «گالا» به واسطه ی زندگی خشنش در مزرعه ای پر از سنگ و خار که در میان باتلاق های مرگ آور محصور شده و عشقی که هرگز از سوی خانواده اش بخصوص پدرش دریافت نکرده، همچون دیگر دختران همسن و سالش فکر نمی کند؛ رویاها و آرزوهای او به تصورات و خیالپردازی های یک دختر چهارده ساله شباهت چندانی ندارد، چنانکه در بخشی از رمان می خوانیم:
«خاطرات خوش زیادی ندارم و اگر همان ها را هم مدام مرور کنم کهنه می شوند و لطفشان از دست می رود. آن وقت دیگر چیزی برایم باقی نمی ماند.»
او همه چیز را در دنیای اطرافش سیاه و سفید می بیند و دارای احساساتی غلیظ است چنانکه از کلماتی همچون «عشق و نفرت» یا «شگفت انگیز و وحشتناک» استفاده می کند. او برای بروز احساساتش حد وسطی قائل نیست و هرآنچه هست صفر است و صد.
«گالا» سرسختانه با زندگی در میان باتلاق ها، مزرعه ای که جز سنگ ریزه حاصلی ندارد، مادری که مدام آبستنِ فرزندان دختر است، خواهرهایی که باید به آن ها رسیدگی کند، مرگ تراژیک خواهر کوچکی که دوستش دارد و پدری که خشونتش سراسر خاطرات او را مه آلود کرده، در جنگ مداوم است.
نقطه ی روشن و امیدوارکننده ی زندگی «گالا» دبیرستان است که آن را مانند یک پناهگاه می بیند اگرچه آنجا هم جایی است که غربت و فقرش را واضح تر احساس کند اما همچنان تنها راه گریز از خشونت پدر و رنجی است که خانواده اش از فقر و بیگانگی می کشند. «گالا» با آن روپوش سبزش که از لباس خاله ی مرده اش دوخته شده وصله ی ناهمگونی است که موجب تمسخر بچه ها می شود اما او با قدرتی که دارد همه ی این ها را پس می زند و همکلاسی ها و حتی معلم ها را «کودن» خطاب می کند که پربیراه هم نیست چرا که بچه ها برای جلب توجه معلم ها به آن ها لبخند می زنند و سعی می کنند حرف هایی را برای خوش آمد معلمان بیان کنند و این کاری است که «گالا» از آن متنفر است. او به شکل کودکانه ای، راه صداقت را در پیش گرفته و با تمام رنج هایی که می کشد از این راه خارج نمی شود. این صداقت در روایتش هم موجود است، صداقتی که گاه تأثر و ترحم مخاطب را برمی انگیزد.
نگاه و احساس «گالا» به اشیاء، طبیعت و حیوانات، مختص خودش است. او رابطه ی خاص و عجیبی با دوچرخه ی مستهلکش دارد به طوری که هنگام زمین خوردن بیشتر نگران دوچرخه است تا خودش. او در جاده ی یخ بسته و مسیر دشوارگذری که به خانه و مزرعه ی کم بارشان ختم می شود، تنها و تنها نگران آسیب دیدن دوچرخه ای است که آن را همچون یک رفیق و همدم می بیند چنانکه در بخشی از رمان می گوید:
«گاهی رکاب می زدم، گاهی هم پیاده می شدم تا به آرامی دوچرخه ام را راه ببرم و پیش خودم فکر می کردم دستش را گرفته ام و راهش می برم. چه خوب می شد اگر می توانستم با خواندن آوازی، خودم و دوچرخه ام را سرحال بیاورم، ولی نتوانستم. خیلی خسته بودم.»
«گالا» بی پناه است، تنهاست و تنهایی به او یک حالت تدافعی داده اما به شکل غم انگیزی می خواهد با قدرت خودش، زندگی را تغییر دهد. او نه آرزو، بلکه باور دارد با درس خواندن ثروتمند می شود و پس از آن می تواند زمینی حاصلخیز برای خانواده اش بخرد و آن ها را از رنج کندن و کندن مداوم سنگ ها برهاند و سپس خودش به مناطق آفتابی برود و هرگز بازنگردد. حال و هوای داستان، همچون محل زندگی «گالا» ابری و مه آلود است در حالی که او عاشق آفتاب است.


تنها دوست «گالا» دختری زیباست به نام «فانی» که «گالا» تصور می کند زیبایی «گالا» به دلیل آفتاب و عشقی است که پدر و مادرش به او بخشیده اند. او به شکل معصومانه ای معتقد است:
«فانی زیباست.خیلی زیباست.اگر دوستم می داشتند، شاید من هم زیبا می شدم.»
«روز رهایی» تا حدود زیادی بازاندیشی در سرگذشت خودِ نویسنده، «اینس کانیاتی» است؛ دخترِ یک کشاورزِ ایتالیایی که بین دو جنگ، به جنوب غربی فرانسه مهاجرت کرد. «کانیاتی» در شهر کوچک «مونکلر دِژونه» متولد شد اما پیش از رفتن به مدرسه، فرانسه نمی دانست اما سرانجام در همین زبان تبدیل به یک رمان نویس و استاد دانشگاه شد. او در اندک مصاحبه هایش، از تابعیت خود در فرانسه، به عنوان یک تراژدی یاد می کند.
وزن سنگینِ اشکال مختلفِ بیگانگی مانند فرهنگ، زبان، طبقه و جنسیت، در کودکی چنان تأثیری رویش داشتند که در نهایت توانستند او را به یک رمان نویس چیره دست بدل کنند. «کانیاتی» که عمیقاً نسبت به شهرت خود بی میل بود، در طول حیاتش چندان شناخته نشد با اینکه سه رمانش که در طول دهه ی هفتاد به رشته ی تحریر درآمدند هرکدام برنده یا نامزد جوایز معتبر ادبی فرانسه شدند. با این همه اما تاکنون «روز رهایی» اولین اثر از این نویسنده است که به انگلیسی برگردانده شده که اکنون نیز با ترجمه «فرزاد مرادی» و به همت نشر بیدگل به فارسی منتشر شده است.
«لیزل شیلینر»، مترجم انگلیسی اثر در بخشی از مقدمه خود نوشته است: « کانیاتی بیشتر اوقات در آثارش به دشواری هایی می پردازد که دختران و زنان مهاجر هم دوره اش، در جامعه و نیز محیط خانواده با آن مواجهند، زنانی که از احساس تعلق کامل به کشور جدیدشان محروم شده اند، در عین حال در روستاها و خانه هایشان از تبعیض جنسیتی ای رنج می برند که آزادی شان را محدود کرده.
در دوره ژئوپولیتیک معاصر، وقتی رهبران پوپولیست در اقصانقاط جهان، مهاجران و خارجی ها را خطرناک و تهدید به حساب می آورند و وقتی دونالد ترامپ، با گفتار بیگانه هراسانه و سیاست گذاری های سخت گیرانه و غیرانسانی، هرکسی را که خارج از مرزهای آمریکا متولد شده آماج حملات خود قرار می دهد، بازگویی تجربه ی دلخراش «کانیاتی» در «روز رهایی» انسان منقلب می کند و وجدانش را بیدار می سازد. واقعا بر سر عقل سلیم چه آمده؟»
«کانیاتی» در مصاحبه ای به سال ۱۹۸۴ درخصوص تجربه ی بیگانگی خود در مدرسه گفته است: «توی مدرسه دنیای من زیرورو شد. زبان بقیه را هیچ نمی فهمیدم، حتی نمی فهمیدم چه می گویند که به حرفشان گوش بدهم و اطاعت کنم، اصلاً نمی فهمیدم ازم چه می خواهند. دنیایشان غیردوستانه و خصمانه بود، از حضور ما در آنجا خوشحال نبودند. نه زبانشان را می فهمیدم نه رسم و رسومشان را، یا این را که چه باید می کردم تا کاری به کارم نداشته باشند، یا لااقل به خاطر آنچه هستم مرا ببخشند! گمانم بیشتر به خاطر این طرد می شدیم که فقیر بودیم، نه به دلیل ایتالیایی بودنمان.»
«گالا» در بخشی از رمان می گوید: «از وقتی سعی می کنم خودم را گم کنم، دلم به حال خودم می سوزد، همان طور که دلم برای روپوش سبزم می سوزد یا دوچرخه ام یا مسواکم که می خواستم گمش کنم. با خودم فکر می کنم و به خودم می گویم کسی مرا نمی خواهد، حتی خودم. بعد دلم برای خودم می سوزد که کسی مرا نمی خواهد حتی خودم.»
رمان های «کانیاتی» مهم هستند چرا که به عنوان یک شاهد عینی، از یک تاریخ فراموش شده سخن می گوید؛ تاریخی که همچنان در حال تکرار شدن است.
«روز رهایی» با وجود موج مهاجرتی که در جهانِ امروز جریان دارد، رمانی است که باید خوانده شود چرا که غصه های «گالا» بی شباهت نیست با رنجِ بیگانگی و گمگشتی ای که امروز مهاجران سراسر جهان می کشند.

 

نوا ذاکری

تبلیغات

ارسال دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جهت ارسال دیدگاه خود ابتدا بر روی کادر «من ربات نیستم» کلیک کنید.
پس از تایید، دکمه «ارسال دیدگاه» نمایان خواهد شد که با کلیک بر روی آن می توانید دیدگاه خود را ارسال نمایید..