با درگذشت “بریژیت باردو” ، چهره افسانهای سینمای فرانسه، فصلی از آفرینش چنین اسطورههایی به پایان میرسد
- شناسه خبر: 96086
- تاریخ و زمان ارسال: 9 دی 1404 ساعت 13:50

هنرمندنیوز : «یژیت باردو»، زنی که با زیبائی و ماجراهایش در جهان زبانزد شده بود، با کنار گذاشتن دنیای سرشناسی و سینما و برگزیدن راه کمک به حیوانات، در اوج فریبندگی و امکانات، در ۹۱ سالگی به “مریلین مونرو”، اسطوره ی دیگری،که او نیز با ویژگیهایش جهانی رابه رویا واداشت، پیوست.
خبر بیماری و بستری شدن او در بیمارستان چندی پیش شنیده شد و گفته می شد که او از نارسائی ریوی رنج می برد. در حالی که از ماه سپتامبر که یک عمل جراحی بر روی وی انجام گرفته بود او بسیاری از روزها را در بیمارستان گذرانده بود. گفتنی است که این هنرمند در سال ۱۹۸۴ و در ۴۹ سالگی، خبر از درگیری اش با سرطان سینه اش داد. اما با رد شیمی درمانی و تنها با رادیو تراپی از آن نجات یافت. او یکی ار علل رد شیمی درمانی را از دست دادن موها و ناتوان کردن بیش از اندازه بیمار بر شمرده بود. البته او در آغاز، به دلیل تنهائی و دشواری هائی که داشت، نمی خواست هیچ درمانی انجام دهد، اما با پادرمانی دوستش “مارینا ولادی” (هنرپیشه) رادیو تراپی را پذیرفت. او درسال ۱۹۶۸ وارد دوران بهبود ورهائی از مرگ شد اما دیگر نمی خواست به تنهایی زندگی کند.
این ستاره درخشان، که همه ی رسانه های فرانسه برنامه های خود را تغییر دادند و هرکدام به جنبه ای از زندگی پرتلاطمش پرداختند، در ویلای پر آوازه اش “مادراگ” در بندر “سن تروپه” در کنار دریای مدیترانه چشم از جهان بربست. ویلائی که آن نیز پس از جای گرفتن این هنرمند در آن پر آوازه شد و به گسترش این شهر کوچک ساحلی انجامید که پبش تر دهکده ای ماهیگیری بیش نبود وسپس به شهر ثروتمندان تبدیل گردید.
“بریژیت باردو ” ، البته در سال ۱۹۳۴، در خانواده ای بورژوآ، در یک محله خوب پاریس به دنیا آمد، اما پس از ترک سینما در سال ۱۹۷۳، در اوج جوانی، سرشناسی و زیبائی، برای دفاع از جیوانات، در ویلائی که نامبرده شد، به زندگی ادامه داد.

و “وادیم” زن را آفرید
موشکی که زندگی هنری بریژیت باردو را به کهکشان یزد، فیلم “وخدا زن را آقرید”، ساخته “روژه وادیم”، کارگردان سینمای فرانسه است که پس از گذشت سال هااز جدائی شان، “جین فوندا” را نیز به همسری برگزید.
ماجرا از آنجا آغاز می شود که “بریژیت باردو”، دختر یک مهندس صاحب صنعت بورژوآ، کاتولیک وثروتمند، در پانزده سالگی، مدل یک عکاس دنیای مد می شود و عکسش روی مجله ای چاپ می گردد.. “روژه وادیم”، فرزند یک اشراف زاده ی روسی مهاجر تنگدست ویک مادر فرانسوی، به دلیل مرگ پدر در نه سالگی و کم در آمدی مادرش، ناچار به انجام کارهای گوناگون کم در آمد وبی پشتبانه می شود. در میان این کارها، هر از گاه هم به دستیاری یک کارگردان نه چندان بنام می پردازد، گاه نیز سناریو می نویسذ. او در سالن انتظار دکتری، عکس بریژیت را که در آن زمان موهای کوتاه وقهوه ای داشت می بیند و به خود می کوید این همان دختر سناریوئی است که دارد می نویسد. در این عکس که ار نیم رخ گرفته شده بود چون به باور سفارش دهنده تمام رخش چندان جالب نبوده..هدف خانواده ی بریژیت، که باله می رفصید و برایش همسری از دنیای سرمایه داری و صنعت و یا وکیل پیش بینی می کردند ، دنیای مد و مانکنی نبود چه برسد به سینما که دنیائی در خور رده اجتماعی شان به شمار نمی آمد. “وادیم” کارگردان و تهیه کننده را بر این وامی دارد که تستی از بریژیت بگیرند. اما خانواده بریژیت در مخالفت خود پافشاری می کردند تا سرانجام مادر بریزیت پذیرقت که دخترش آن آزمون را انجام دهد چون، به گفته ی “وادیم” ، این تست به معنای انجام پروژه و تعهد نبود. پس از گرفتن تست ، که در آن خود وادیم دیالوگ شخصیت مرد را به گردن گرفته بود، فیلم درست نشد و به جائی نرسید. اما این دو از یکدیگر دست برنداشتند. دیدار انها، که به سختی بر پدر بریژیت تحمیل شده بود- که حتا یک بار “وادیم” را با اسلحه تهدید کرده بود- به شرطی ادامه یافت که آن دو همواره همراه با یک شخص سوم همدیگر را ببینند وبه گردش و سینما بروند.. البته می دانیم که در همه ی دوران ها ، جوانان همواره راهی برای فرار از بند ها و یا دور زدنشان پیدا می کنند. دیگر این که بریژیت در سن ازدواج نبود (سن قانونی بلوغ در فرانسه در آنها سال ها، ۲۱ سال) اما به رغم مخالفت پدرش با “وادیم” که نه کار ثابتی داشت و نه سرمایه چندانی برای اداره یک خانواده، قرار شد این دو در هژده سالگی بریژیت با یکدیگر ازداواج کنند و چنین شد.

پس از آن بریژیت در چند فیلم نه چندان چشمگیر بازی کرد تا روزی که شوهرش سناریوی فیلم “و خدا زن را آفرید” را نوشت و آن را در سال ۱۹۵۶ ساخت. فیلمی که در فرانسه چندان مورد توجه قرار نگرفت، اما در آمریکا آنچنان ماجرا بر انگیخت که این خود سبب پر فروشی فیلم و دیدن هر چه بیشترش شد. تند رو های خشکه مقدس کنارش نوشتند “و شیطان بریژیت را آفرید” . در انگلستان هم به هم چنین. تا این که فیلم به فرانسه بازگشت و بحث های بسیاری پیرامونش در گرفت. از آن روز بود که “بریژیت باردو” به رده ستارگان پیوست و او را با “مریلین مونرو” مقایسه کردند. از آن پس هز رفت و آمد او موجی از عکاسان خبری و مردم هیجان زده را به دنبال می آورد. پدیده ای که به دلیل بازی هنرمندانه ی او به وجود نیامده بود چون در میان حدود پنجاه فیلمی که “باردو” بازی کرده، شاید بتوان بیست تای آنان را دارای کفیتی پذیرفتنی و یا خوب دانست که در سر آنها، “واقعیت” سا خته ” هانری-ژرژ کلوزو” قرار می گیرد که در آن “بریژیت باردو” بازی ای خیره کننده ارائه می دارد. یکی از دلایل آن این است که بریژیت، به دلیل توانائی اش در رقصیدن، آواز خواندن و حتا راه رفتن درست و همچنین حساسیتش، توانائی بازی در همه نقش ها را داشت، اما برچسب زن سکسی، هوسباز و سبکسر بهش خورده بود و در بیشتر فیلم هایش بر این نکته ها پافشاری می شد. دیگر این که او تابو شکن بود و همه سنجه های زمان خود را، چه در پیوند با آزادی زنان و چه در برگزیدن آزادانه ی ارایش و پوشش، شکسته بود تا اندازه ای که همه ی زنان معمولی و حتا آنهائی که از دلفریبی او می ترسیدند- می ترسیدند که مردشان را از دستشان در بیاورد!- گیسوان خود را به سبک وی می اراستند و شبیه او لباس می پوشیدند..

“بریژیت باردو” و موسیقی
گرچه پدر بریژیت، همچون بورژوآهای زمان های دور، رقص باله، موسیقی و آواز را در تربیت دخترانش به کار می بست، اما به آن تنها به سان یک رویکرد فرهنگی لازم در آموزش یک زن بورژوآ می نگریست و نه با هدف آموختن یک حرفه. بریزیت که می رفت باله را با جدیت دنبال کند، پس از کشیده شدن به دنیای سینما، آواز خواندن را هم به آن افزود و بیش از هشتاد ترانه -با کیفیت های نابرابر- اجرا کرد که می توانست با آنها البوم هائی پر درآمد بسازد چون از شماری از خوانندگان بهتر و درست تر می خواند. اما او این کار را چندان جدی نمی گرفت و گر چه توانائی اش را داشت، نمی خواست در صحنه و در برابر تماشاگر بخواند.
بخش موسیقیائی تجربه های هنری او زمانی جان دیگری گرفت که “باسرژ گنزبورگ”، موزیسین و ترانه سرا، اشنا شد. او که عاشق بریژیت شده بود شماری ترانه ی ماندنی برای وی ساخته است. این اشنائی و ماجرای عاشقانه با ترانه ای پایان یافت که بار جنسی آن بالا بود و شوهر پیشین “باردو” نمی خواست این ترانه پخش شود.

برپائی بنیاد “بریژیت باردو” برای حیوانات
این هنرمند، که با بالارفتن سن و دلزدگی از حرفه ای که چندان دوستش نمی داشت و در گردباد آن اسیر شده بود وهمه ی آزادی هایش زا از وی گرفته بود ( چون نمی توانست از خانه اش تکان بخورد و حتا به دلیل کشیک شبانه روزه ی عکاس-خبرنکاران در برابر در خانه اش، ناچار شد فرزندش را در خانه به دنیا بیاورد)، تصمیم گرفت سینما را کنار بگذارد و در ویلایش را به روی آن دنیا ببندد. با دیدن برنامه ای در تلویزیون ، که در ان، در کانادا، بچه “فوک” ها را به شکلی بسیار خشونت بار می کشتند تا از پوستشان برای خانم ها پالتوی پوست بسازند، دگرگون شد و گرچه پیش تر هم نسبت به سرنوشت حیوانات و رفتار با آنها حساس شده بود، تلنگر اساسی وراهی که می باید در پیش بگیرد را احساس کرد. او سقری پر هیاهو، خسته کنده و پرشکست به کانادا تر تیب داد و سپس هرگز از این کنش باز نایستاد. “بریژیت باردو” در سال ۱۹۸۶، بنیاد خود را، با فروش دارائی های شخصی اش بر پانهاد. امروز نیز بخش کوچکی از میراثش، برای هم خوانی با قوانین فرانسه، به تنها فرزندش، “نیکلا ژاک شاریر” خواهد رسید اما بخش بزرگ آن برای ادامه کار انجمن به کار گرفته خواهد شد. گفتنی است که او فرزندش را نپذیرفت چون، به گفته خویش، برای مادری آفریده نشده بود. پدر فرزند، “ژاک شاریه”، سرپرستی فرزند را به گردن گرفت و پس از چاپ کتاب خاطرات بریژیت، که در آن با سخنان درشت از دوران بارداری و سپس زایمان و کودکش می گوید، همراه با پسرش، به اتهام خدشه به زندگی خصوصی شکایت کردند و برنده شدند. آنها مبلغ کلانی خواسته بودند که دادگاه به آنها داد اما هرگز کسی آن چک را به اجرا نگذاشت!

بخش تاریک شخصیت
“بریژیت باردو” در سال های اخیر با گرفتن مواضع دست راستی و هواداری از شخصیت های راست افراطی، باز هم حنجال برانگیز شد، تا جائی که دادگاه او را به به دلیل به زبان آوردن سخنان نژاد پرستانه، به ویژه در پیوند با مهاجران و اسلام در فرانسه و ذبح آئینی و نیز همجنس گرائی ، پنج بار جریمه کرد. با این وجود او از گفتن آن چه باور داشت باز نمی ایستاد تا جائی که دید سخنانش می توانند به کار انجمن و تامین مالی آن خدشه وارد سازند. در آنجا بود که شماری نامه به کسانی که از وی شکایت کرده بودند نوشت و از آنها پوزش خواست. اما همه می دانند که شوهرش یکی از نزدیکان رئیس فقید بنیان گزار حزب راست تند رو بوده و خود وی هم از ستایش “مارین لوپن” دختر او باز نایستاده و در همه ی آخرین گفتگوهایش بر آن پافشاری کرده است.
اما دستاورد این هنرمند و این هنرپیشه ی ماجرا ساز و بسیار سرشناس از این ماجراهای دلچرکین کننده قراتر می رود وسبب می شود آن چهره ای از وی نگهداری شود که مثبت بوده و در همه ی صحنه های زندگی هنری فرانسه تاثیر گذاشته و سبب تغییرات بسیاری در زمینه های گوناگون شده است. نباید فراموش کرد که، “بریژیت باردو”، به عنوان کسی که میهنش را می پرستید و به عنوان سمبل فرانسه در جهان شناخته شده بود، در شماری از آگهی های بازرگانی وتوریستی، به ربان انگلیسی، خارجیان را به سفر به فرانسه و خرید کالاهای فرانسوی تشویق نمود. گفته می شود که در آمد به دست آمده از فیلم “وخدا زن را آفرید” و همچنین این آگهی ها، بیش از در آمد فروش ماشین های “رنو” در صادرات آن سال ها بوده است به دلیل همه ی این دست آورد ها ، در سال ۱۹۶۸، دولت – بیشتر خود زنرال دوگل- تصمیم گرفت که تندیس “بریزیت باردو” معرف “ماریان”، سمبل جمهوری و آزادی در فرانسه باشد و از این رو، این نیم تنه در همه ی شهرداری های کشور نصب گردید. البته پس از آن “ماریان” های دیگری جای نیم تنه “باردو” را گرفتند، اما آن نیم تنه هم در زمان خود کمی جنجال آفرین شد.

حال با درگذشت وی، فصل زنان تابو شکن و ستارگان پرستیده شده ی سینما به پایان می رسد. دیگر کسی برای دیدن یک ستاره زیر دست و پا له نخواهد شد و انرژی دار تر ها، پشت نرده های گذاشته شده بر سر راه کوتاه ستارگان کنونی از اتومبیل به درون سالن های فستیوال ها، مودبانه و فروتنانه منتظر یک امضا و یاسلفی خواهند ایستاد.
نویسنده: شهلا رستمی
