فیلم «بیگانه» یا محاکمهٔ پوچی وجود، دوباره «آلبر کامو» را بر سر زبان ها انداخت
- شناسه خبر: 94983
- تاریخ و زمان ارسال: 20 آبان 1404 ساعت 11:52

به گزارش هنرمندنیوز، بیش از هشتاد سال پس از مرگ «آلبر کامو»، نویسنده ی فرانسوی، شاهکار او توسط «فرانسوا اوزون»، کارگردان فرانسوی، به فیلم در آورده شد. فیلم او، که پس از نسخهٔ «لوکینو ویسکونتی» (۱۹۶۷) ساخته شده، برداشتی است بسیار گیرنده از رمان کامو؛ الجزایر هشتاد سال پیش، که در آن خورشید، نور، و رویا، با سیاهوسفید به زیبایی هرچه تمامتر جلوه میکنند.
الجزیره، ۱۹۳۵. کارمندی دون پایه به نام مورسو (با بازی بنژامن وازن)، پس از شرکت در مراسم به خاکسپاری مادرش، با بیتفاوتی عجیبی، با ماجراهای شومی روبرو میشود که دوست و همسایهاش، سینتس (پیر لوتن)، در آن درگیر است. ماجراهائی که در پایان فاجعهای به وجود می آورد. این رفتار درک نشدنی البته ریشه در فلسفهٔ کامو پیدا می کند که بر پایه ی پوچی است. این جنبه با توانئی بسیار در درازای فیلم به نگاره کشیده شده است.
از همان آغاز، احساس ناخوشایندی با این پرسش در بیننده به وجود می آید که : چگونه میتوان مادر را بدون هیچ احساسی به خاک سپرد، روز واپسین با یک همکار جوان رابطه برقرار کرد، و به زندگی یکنواخت همیشگی بازگشت؟ زندگیای که با حضور همسایهای مشکوک به نام «ریمون» دستخوش بالا و پائین ها میشود. سپس، یک روز یکشنبه، در ساحل، این یکنواختی مسیر دیگری را میپیماید: «مورسو» عربی را میکشد که روزها پیش از آن «ریمون» را آزار میداد.

اما جایی که رمان با این جمله آغاز میشود: «امروز مادرم مرد»، کارگردان جملهای دیگر را جایگزین میکند: «من یک عرب را کشتم!». سپس محاکمه و بهویژه رفتارش در برابر کشیش، این بیتفاوتی را به اوج می رساند.
سیاهوسفید برای بیان بهتر آشفتگی های درون یا کاهش حس گرما؟
سیاهوسفید فضایی ویژه به فیلم میبخشد و میتوان آن را ادای احترامی به کامو دانست، زیرا تماشاگر از همان دقیقههای نخست در فضایی قرار میگیرد که یادآور سالهای آن دوران در الجزایر است. این گزینه به «اوزون» امکان میدهد ترسها و رنجهایی که زندگی کامو را در کتابهای «بیگانه» و «طاعون» آزار دادهاند، به نگاره بکشد. با این حال، سیاهوسفید کمی حس گرما و دمای بی تاب کننده ی هوا را کاهش میدهد؛ حرارتی که باید نقش مهمتری، بهویژه در صحنهٔ به خاک سپاری مادر، ایفا میکرد. خورشید، که یکی از شخصیت های اصلی داستان به شمار می آید، با دمای خفه کننده اش، له نمی کند. بدین سان، سیاهوسفید از اثر گرما میکاهد. البته اگر فیلم به رنگ سپیا بود، باز هم نمیتوانستم آن گرما را احساس کنیم؛ گرمائی که سبب کاهش قدرت تشخیص میشود.
نگاره ها و نمای نزدیک با این سیاه و سفید زیبا تر می شوند و چیده مان آنها، کندی برنامهریزیشدهی صحنه های زیر آفتاب سوزان و دیالوگهای تیز و برنده، انتقال تمام پیامها را فراهم میکند.

فیلمی بسیار وفادار به روح کامو در نقد داوخواهی و مخالفت با اعدام. گزینش « بنژامن وازن» برای ایقای نقش «مورسو» بسیار مناسب است چون پوچی وجود را به خوبی می رساند. شخصیتهای «ماری» و مادر نسبت به رمان جایگاه بزرگتری دارند، که این هم گزینه کارگردان است.
یکی از انتظارات برآوردهنشده تماشاگر، نبود اشاره به نقش رسانهها در بزرگنمایی پروندهٔ «مورسو» است.
تفاوت برداشت های ویسکونتی و کامو
اگرچه برداشت «اوزون» از رمان کامو موفق است، اما وقاداری ویسکونتی به اثر کامو بیشتر است. تمام صحنهها، به جز یکی، در الجزایر و در شهرها و روستاهایی فیلمبرداری شدهاند که کامو در آنها زندگی کرده و بستر رنگین فیلم او را تشکیل میدهند. در حالی که اوزون نتوانست در الجزایر فیلمبرداری کند و ناچار شد به مراکش بسنده کند.
ویسکونتی توانست معنای ژرف «بیگانه» را به نگاره بکشد، اما «مارچلو ماسترویانی» را برگزید که علیرغم روحیهٔ مدیترانهایاش، نزدیک به خود کامو و قهرمان داستانش بود، شادابی و سرزندگی یک ایتالیایی را با خود یدک می کشید. این گزینه با انتقاداتی روبرو شد، زیرا استفاده از زبان ایتالیایی و سن بالای بازیگر نسبت به شخصیت اصلی رمان، تماشاگر را ناچار می کرد تا برای پذیرش شخصیت، کمی از متن اصلی فاصله بگیرد. برای نشان دادن واقعیت صحنهٔ قتل، که مانند یک عمل بیدلیل به نظر میرسد،می بایستی آن جو بسیارگرم و نورهای خیره کنده را بازآفرینی کرد که کنش درک نشدنی «مورسو» را سبب شده بودند. ویسکونتی با استفاده از رنگ، از پیس این کار دشوار بر آمد.

البته، پیش از سال ۱۹۶۷ و برداشت سینمایی ویسکونتی از«بیگانه»، او با برداشت های ادبی دیگرش مانند «یوزپلنگ» (۱۹۶۳) از رمان «جوزپه تومازی دی لامپه دوزا» و «مرگ در ونیز» (۱۹۷۱) از داستان «توماس مان» شناخته شده بود. اما در فیلم «بیگانه»، ویسکونتی تلاش داشت به اثر کامو، هم در ساختار روایی و هم در سبک نگارش، وفادار بماند (به جز نخسیتن سکانس که پایان داستان را پیشبینی میکند، دنباله فیلم به صورت فلاشبک ادامه مییابد). استفاده از راوی، گفتار درونی شخصیت را بازمیتاباند، که این، گاه سبب دوباره گوئی با نگاره میشود. شاید این کار پرداخت بهایی باشد برای خواست او مبنی بر استفاده از بسیاری از جمله های رمان به شکل کامل.
از سوی دیگر، ویسکونتی به خوبی فضای مدیترانهای و آفتابی داستان را به نگاره می کشد، بهویژه با نمایش عنصر گرما که عنصر کلیدی رمان است. با این حال، برداشت ویسکونتی بیشتر بر حاشیهنشینی اجتماعی شخصیت پافشاری می کند تا بعد متافیزیکی آن. کاری که با نقد منفی شماری ربرو شد.
این نقد ها تأثیر پایداری نیز بر پروژههای بعدی گذاشت. از جمله یوسف شاهین در دهه ۱۹۷۰ یا عبدالطیف کشیش در دهه ۲۰۰۰، هر دو خواستند برداشت خود را به فیلم در آورند اما هیچکدام به نتیجه نرسیدند
نگاه اوزون
برداشت «اوزون» به روشنی با برداشت ویسکونتی متفاوت است: استفاده از سیاهوسفید جایگزین رنگ و نورپردازی شدید ویسکونتی شده است. از راوی تقریباً دیگر خبری نیست و وفاداری بیشتری به متن کامو نشان داده میشود، به جز یک صحنه ویژه که در پایان نخستین جلسه دادگاه می گذرد که در آن، «ماری» همدلی خود را با خواهر قربانی نشان میدهد.
رویکرد اوزون بر روح رمان پافشاری می کند نه بر متن آن، و بازتابی پربار از چالشهای بازیگری و خوانش متن ارائه میدهد. فیلم به یاد آوری متن نمی پردازد، بلکه گهگاه نمی تواند از خواندن برخی بخشهای متن هم بگذرد. بنابراین، «بیگانه»ی اوزون، بدون اینکه رمان را نادیده بگیرد، خوانشی امروزی از آن ارائه میدهد و اهمیت ذهنیت و دیگری را در داستان به پرسش می گذارد : از جمله، دیگری (بیگانه) برای «مورسو» کیست؟

اوزون همچنین با ظرافت و با پافشاری بر فرم به جای رویکرد روانشناختی «مورسو»، با پوچی به چالش می پردازد اما موضوع پوچی را تنها در پایان فیلم نمایان می سازد : نخست از ورای سخنان دادستان که «مورسو» را مردی بیاحساس میخواند و سپس در کلمات پایانی شخصیت اصلی.
فراتر از نگاه مورسو به وجود، بیتفاوتی او نسبت به جهان است که در فیلم فراگیر می شود . این بیتفاوتی از دو راه نشان داده میشود: یک، مورسو بسیار کم صحبت میکند و گفتارش بسیار کوتاه است؛ به جز آخرین مجادله اش با کشیش و خشمگینیاش. او هرگز گفتگو را آغاز نمیکند و بیشتر پاسخ میدهد، که گاه آن را هم نمی دهد. خاموشی، پاسخ همیشگی اوست. دوم، سخنانش رنگ و بوئی ندارند و خنثی هستند.
«مورسو» از زندگی خود فاصله گرفته، بیشتر کنارهگیر است تا غایب. گفتار او، که برای شماری ناشنیده یا نا پذیرفتنی است، ناشی از ناتوانیاش در دروغ گفتن است، او حتی برای دفاع از خویش، همانگونه که «ماری” بارها میگوید، از دروغ می پرهیزد. «فرانسوا اوزون» این حالت را بازمیآفریند که «مورسو»، بدون این که شورش علیه نظم در وجودش باشد، از «ورود به این نظم» خودداری میکند و خود را کنار میکشد، حتی اگر این کار به معنای زیر پا گذاشتن تمام قراردادهای اجتماعی باشد. او حکم دادگاه را نیز با همان بیتفاوتی میپذیرد، گویی این تصمیم به او ربطی ندارد و با او بیگانه است.
بازیگران
«بنژامن وازن» در نقش مورسو، موفق میشود تا به همدلی تماشاگربا این ضدقهرمان دوست نداشتنی، مرموز و جذاب ، رابه دست بیاورد. همچنین شخصیتهای فرعی نیز به خوبی از ایفا نقششان بر می ایند و بازی های بسیار خوبی دارند..
بازیگران «فرانسوا اوزون»، یعنی «بنژامن وازن» و «ربکا ماردر»، زوجی کاملاً باورپذیر را تشکیل میدهند، با دو شخصیت متضاد. «ربکا ماردر» (ماری) از خطر احساساتی شدن می پرهیزد و نقش زنی عاشق را بازی میکند که «مورسو» را بدون فهمیدنش میپذیرد. نقشهای فرعی، به ویژه پیر لوتن، دنی لاوان و سوآن آرلو، هر کدام در سبک خود، شخصیتهای حاشیهای را به خوبی نمایش میدهند.

مناسب بودن برگزیدن سایه و نور؟
با برگزیدن سیاهوسفید، «اوزون» نمای متفاوتی از یکی از موضوعات مرکزی رمان ارائه میدهد: از بعد خورشیدی آن می گذرد اما حس گرما ودمای بالای پیگیر هوا را، بیشتر از ورای فضاهای بسته (مانند آپارتمانها، زندان و دادگاه) منتقل می کند و احساس زندانی بودن را در بیشتر صحنههای درونی به وجود می آورد، حتی با وجود پنجرههای باز یا جریان هوا. برخلاف «ویسکونتی»، «اوزون» بر گرما در صحنههای بیرونی مهم، مانند به خاک سپاری یا صحنه قتل، پافشاری نمیکند، اگرچه در صحنه ی قتل از برخی تکنیکها، مانند نمای نزدیک از چاقو یا چهره شخصیت، استفاده میکند.
پردازش سیاهوسفید، خورشید را کنار نمی گذارد، اما چندان بر روی آن نیز پافشاری نمی کند.
گزینش سیاهوسفید البته امکان بازگشت به زیباییشناسی سینمای دهههای ۱۹۳۰-۱۹۵۰ را فراهم میکند و به آثار دیگری اشاره دارد که در خاورمیانهای کما بیش رویائی رخ میدهند. اما آیا موفق میشود نور خیرهکننده خورشید یا گرما و دمای تحمل ناپذیر را منتقل کند ؟ دمائی که در آن، به دلیل معیارهای خشک اجتماعی در پیوند با پوشش اروپاییان، این گروه ناچار بودند کت، پیراهن، کراوات و جلیقه را همواره بربتابند.

آیا محاکمه «مورسو» واقعاً عادلانه بود؟
ان چه که در این فیلم تکان دهنده می شود این است که به جای بحث درباره جرم، درباره شخصیت او بحث می کردند. و محکومیت او به اعدام به روشنی تحت تأثیر این بود که شخصیت او انسانی به نظز نمی آمد. اما از نظر عملی، آیا این محاکمه عادلانه بود؟
دلیل یک چنین پرسشی در این است که چون «مورسو» تنها پس از اینکه عرب چاقو را از جیبش درآورد، به او شلیک کرد، آیا ممکن نبود این جرم به عنوان دفاع از خود به شمار آید ؟ ولو این که فرض کنیم که «مورسو» عرب را خود خواسنه کشته، آیا قانون نباید به جستجوی شاهد یا شاهدانی بر اید که او را در زمان قتل دیده باشند؟
آیا «مورسو » که یک فرانسوی ساکن الجزایر فرانسه بود، نمی توانست، همانطور که وکیلش می گفت، از برتری بی جای او بر یک شهروند دست دوم استفاده کند و حکم او «سبک» باشد ؟ یا با همه فرانسویهای اصیل یا فرانسوی تبارهای دیگر هم بدین شکل رفتار میشد؟ آیا ممکن است کامو برای نشان دادن پوچی و بیعدالتی زندگی، محاکمه «مورسو» را ناعادلانه کرده باشد؟
مورسو در برابر مرگ
«مورسو »در پایان خوشحال به نظر میرسد، زیرا پوچی وجود خود را پذیرفته و فهمیده که مرگ برای هر موجود زندهای اجتنابناپذیر است. اگر زندگی او معنای بالاتری ندارد و مرگ اجتنابناپذیر است، مهم نیست که او اعدام شود یا از پیری بمیرد.
با این حال« مورسو»، که به قتل عمد محکوم شده و قرار است با گیوتین اعدام شود، در انتظار اجرای حکم، امیدوار است که درخواست تجدیدنظرش پذیرفته شود!
نیمه دوم رمان بر محاکمه مورسو در دادگاه متمرکز است. اما او بیشتر به سبب «به خاک سپاری مادرش با دلی از سنگ» محکوم به اعدام میشود، نه به دلیل قتل!
در فیلم،بر خلاف رمان، عرب کشتهشده توسط «مورسو» نامی پیدا میکند: موسی. اما مرگ او، همانگونه که در رمان نشان داده می شود، عادی انگاشته میشود، زیرا عرب است و چنین رخداهائی نادر نیستند.
با پدیدارشدن چهره مادر در پایان فیلم، «اوزون» کلیدی برای درک ماجرا ارائه میدهد: مادر «مورسو» نماد الجزایر است و او نیز به این خاک پیوند خورده است. و معنای این جمله ای را که در آغاز فیلم از او می شنویم ، روشن می کند: رئیس “مورسو” به او پیشنهاد پستی در پاریس را می دهد و «ماری» هم از این خبر خسنود می شود. اما «مورسو» نمی پذیرد و می گوید زندگی اش در الجزایر را، همانگونه که هست، می پسندد و نیازی به جابه جائی ندارد..
با کاویدن رفتار اجتماعی غریب «مورسو»، نبود آگاهی او از شرایط اجتماع (مانند محاکمه شدن به اتهام قتل) و پدیدار نبودن احساس در او، شک به داشتن سندرم آسپرگر، یک بیماری روانی، را برجسته می کند، که این نیز نه تنها از چشم دادگاه دور می ماند. بازهم دادگاه بر گریه نکردن او در مراسم به خاک سپاری مادرش و این که نخواسته او را در سردخانه ببیند و یا در آن جا سیگار کشیده است، بارها و بارها پافشاری می کند.
«مورسو» بدون شک قتل را بدون دلیل پذیرفتنی انجام داده است، اما این که کل محاکمه به تلاش برای گناهکار نشان دادن او به دلیل رفتار غیرعادی روزمرهاش گره بخورد، پرسش برانگیز می شود.
در واقع، آنچه مردم را نگران می کند، جرمی نیست که مرتکب شده، بلکه تنها نگران این هستند که او زندگیاش را به شیوهای که دیگران عادی میدانند، نمیگذراند! آنها میخواهند او را به سبب گریه نکردن در مراسم به خاک سپاری مادر، خدا را باور نداشتن، و همگام نبودن با رفتارهای پذیرفتنی در جامعه، گناهکار دانسته او را بکشند. در این روش خشکه مقدسانه برای گناهکار نشان دادن او تنها به دلیل متفاوت بودن، آنها کاملاً هدف اصلی محاکمه را فراموش کردهاند.

زایش یک رمان فراموش نشدنی
آلبر کامو روزنامهنگار ۲۶ ساله فقیری بود که به مدت دو ماه، در اتاق کوچک هتلی فکسنی درمحله مونمارتر، بخش بزرگی از «بیگانه» را نوشت . هم زمان، برای گذار زندگانی، روزی پنج ساعت به عنوان منشی تحریریه در «پاری-سوار» کار میکرد.
کتابی که پس از زمان چاپ معجزهآسایش در سال ۱۹۴۲، به عنوان یک کلاسیک جهانی شناخته شد در روز اول ماه مه، به یایان رسید. اثری جهانی زاده شد که نویسنده اش جوانی فقیر بود که در الجزایر استعماری درکنار مادری ناشنوا و بیسواد بزرگ شده بود.
در ۱۹۳۷، این جوان ، امکان گذراندن آزمون رشته ی فلسفه را به دلیل ابتلا به بیماری سل از دست داد. سپس، کار نوشتن نخستین جستار خود را در خلوت آغاز کرد که داستان شخصی به نام «پیر مرسو» را روایت میکرد. داستان مردی که یک فلج را میکشد تا ثروتمند شود و خوشبختی را بیابد. این مقاله در کشوی میزش باقی ماند، اما کامو سپس ها، از بسیاری از عناصر آن دوباره استفاده کرد.
کتاب در ۱۹۴۲ با تیراژ ۴۴۰۰ نسخه راهی بازار گردید. درماه ژوئیه، یک منتقد آن را زباله اخلاقی نامید. اما ژانپل سارتر در ۱۹۴۳ به بازنمود آن پرداخت واز آن به عنوان متنی پیرامون یک جهان بدون کنش، نفوذ ناپذیر، بدون ارتباط و درخشان یاد کرد. پس از پایان جنگ، سارتر کامو را به مخاطبان آمریکایی شناساند. آمریکائیان، درسال ۱۹۴۶، در نیویورک، با شور بسیار، به پیشواز این نماد تازه اگزیستانسیالیسم رفتند.
هالهای از سرشناسی که پیرامون نویسنده با سرمقالههایش در روزنامه «کمبا» و پیروزی «طاعون» در سال ۱۹۴۷ به وجود آمد آن چنان درخشان بود که از سال۱۹۵۰، سخن از برداشت سینمایی «بیگانه» را بر سر زبان ها انداخت. چندین پروژه به سرانجام نرسید و سرانجام «لوکینو ویسکونتی»، نزدیک به شصت سال پیش از « اوزون»، نخستین برداشت سینمایی «بیگانه» را به نگاره کشید.
«اوزون» نیز به نوبه خود، این دومین برداشت را با موفقیت به پایان رساند.
نویسنده: شهلا رستمی
