نقد رمان “طبرخون ” به قلم محسن فاتحی / برنده نشان ادبی مهرگان دوره ۲۱ و ۲۲
- شناسه خبر: 96123
- تاریخ و زمان ارسال: 9 دی 1404 ساعت 21:16

هنرمندنیوز : با توجه به ارجاعات اسطوره ای و تاریخی در این رمان و همین طور نشانه ها و نمادهای دو گانه و لایه های مختلف تفسیری و معنایی در این اثر ” نقد هرمونتیک ” یکی از مناسب ترین رویکردها برای تحلیل این رمان می باشد.
هرمونتیک Hermeneutics در بنیادی ترین معنای خود ، نظریه و فلسفه تفسیر متون می باشد . این نظریه به این می پردازد که ما چگونه معنای یک متن را اعم از (گفتاری ، نوشتاری ، حتی کُنش انسانی) درک می کنیم.چه عواملی در این فرایند دخیل هستند و معیاردرست بودن یک تفسیر چیست؟
امروزه به هرمونتیک “فلسفه فهم” می گوییم .اینکه فهمیدن چگونه رُخ می دهد و شرایط امکان آن چیست؟

هرمونتیک تا به امروز چهار دوره مهم تاریخی را پشت سر گذاشته است
۱- دوران باستان و قرون وسطی : ریشه های هرمونتیک به یونان باستان می رسد و از “هرمس” (پیام رسان خدایان ) نماد تفسیر و انتقال معنا گرفته شده است. در این دوره تمرکز اصلی بر روی تفسیر متون مقدس(کتاب مقدس) و متون کلاسیک ( آثار هومر) بود. در واقع هدف از تفسیر، کشفِ معنای مورد نظر مولف یامعنای باطنی متن بود.
۲- در سده ۱۸ و۱۹ هرمونتیک رمانتیک بوجود آمد. فریدریش شلایرماخر را “پدر هرمونتیک مدرن” می دانند. او هرمونتیک را از انحصار متون مقدس بیرون آورد و آن را به “هنر فهم” برای همه ی متون تبدیل کرد. تمرکز او بر بازسازی ذهنیت و قصد مولف بود .در این دوره هدف از تفسیر، فهمیدن متن ،بهتر از خود مولف بود. ویلهلم دیلتای یکی دیگر از نظریه پردازان این دوره است. او کوشید هرمونتیک را به عنوان روشِ بنیادی علوم انسانی در مقابل علوم طبیعی مطرح کند. شعار او این بود ” ما طبیعت را توضیح می دهیم ، اما زندگی درونی انسان را درک می کنیم”
۳- در سده ۲۰ هرمونتیک فلسفی بوجود آمد. در این دوره مارتین هایدگر انقلابی در هرمونتیک ایجاد کرد.برای او هرمونتیک دیگر روش تفسیر نبود، بلکه خودِ هستیِ انسان، هستی ای تفسیرگراست. از نظر او “فهم، شیوه بودن ما در جهان است.”
بعدها هانس گئورک گادامر شاگرد هایدگر با اثر کلیدی خود”حقیقت و روش” هرمونتیک فلسفی را بسط داد.
۴- هرمونتیک مدرن وپسا_ساختارگرا توسط پُل ریکور مطرح شد. او کوشید بین توضیح ساختاری explanation” “ و درک هرمونتیکی Understanding” پُل بزند. او برنقش “زبان” “استعاره” “روایت” در شکل گیری فهم تاکید کرد.
متفکرانی مثل امبرتو اکو و دیگران به بحث درباره “حدود تفسیر” ونقش خواننده در تولید معنا پرداختند
براساس نظریه ریکور مبنای هرمونتیک این است : مادر میانه نمادها متولد می شویم و درنمادها رشد می کنیم .او براین بارو است که جهانِ انسان، جهانی از نمادهاست که نیاز به تفسیر دارند. اوبراین باور بود که ” ما از طریق هزاران نشانه دیگران را درک می کنیم”
نکته حائز اهمیت این است که هرمونتیک سیری از یک روش تفسیر متون به یک “فلسفه” فهم داشته است.
امروزه هرمونتیک به ما می آموزد که فهیمدن یک فرآیند بی طرفانه مطلق نیست ، بلکه یک رویداد تاریخی، زبانی،دیالوگی هست که در آن مفسر و متن در یک زمینه خاص با یکدیگر گفتگو می کنند.
چرا رمان طبرخون مناسب نقد هرمونتیکی است؟
* هدف اصلی هرمونتیک فراتر از خوانش سطحی . کشف معنای نهفته است و این رمان دقیقا چنین ساختاری دارد
* چرخه هرمونتیک حرکت از جز به کل است . به ما کمک می کند تا با درک یک نشانه اسطوره ای ، به درک بهتری از کل رمان برسیم و بالعکس.
*پیش فهم ما از اساطیر و تاریخ به عنوان مفسر ، وارد دیالوگ با متن می شود و ادغام افق های معنایی ما و رمان را ممکن می سازد
*پاسخ به این سوال که چرا نویسنده این اسطوره و یا نام تاریخی خاص را انتخاب کرده و این انتخاب چه بار معنایی به اثر داده است؟
*نقد هرمونتیک به ما کمک می کند تا بفهمیم ، این ارجاعات صرفا ، تزئینی نیستند ، بلکه در خدمت درون مایه ، شخصیت پردازی، یا ساختار روایی هستند؟
*ما می توانیم تفاسیر مختلف از یک نشانه واحد مثلا “طبرخون” را در بافت رمان بررسی و تفسیربرتر را انتخاب کنیم.
*با نقد هرمونتیک می توانیم بررسی کنیم آیا نویسنده قصد بازآفرینی، تحریف، یا وارونه سازی یک اسطوره را دارد تا به هدف هنری خود برسد؟
*در نهایت نقد هرمونتیکِ چنین رُمانی سفرتفسیری پُرباری را از نشانه به نماد، از نماد به معنای وجودی یا اجتماعی عمیق تر فراهم می آورد
در ادامه از منظر پل ریکور به فهم و تفسیر رمان طبرخون می پردازیم.
نظریه پُل ریکور
پل ریکور معتقد است فرآیند فهمِ یک متن یک قوس هرمونتیکی است .ما از یک فهم اولیه و شهودی (پیش فهم ) شروع می کنیم .سپس با یک تحلیل عینی و منتقدانه ( مرحله توضیح) از متن فاصله می گیریم و در نهایت به یک فهم عمیق تر و شخصی تر یا همان (درک جامع) می رسیم . این سفر ما را از “حدس زدنِ” قصدِ متن به ساختن معنایی جدید برای خودمان رهنمون می کند.
دیدگاه کلی : رمان طبرخون پر از نمادهای چند لایه است .طبرخون هم رنگ است هم نماد ، شخصیت ها بین اسطوره و واقعیت در حرکت هستند و ساختار روایی غیر خطی است . چیزی که در نگاهِ اول از تحلیل ساختار روایی بدست میآوریم : گردشِ تراژیک تقدیر در این رمان است.
رمان از یک ساختار حلقوی غیرخطی برخوردار است. شروع و پایان داستان در تیمارستان است . این ساختاربرگیراُفتادگی و بیهودگی شخصیت اصلی رمان که همان شیدسپ است تاکید دارد . او در دایره ای از خاطرات و توهمات اسیر است. و هیچ پیشرفتی در کاراکتر او رخ نمی دهد.
تحلیل نظام نمادها : شبکه ای از تقابل ها را ایجاد می کند
در اینجا چند نماد مهم و اساسی رمان را بررسی می کنیم:
۱-طَبَرخون (رنگ) : این یک نماد مرکزی است .هم اسم رمان است و هم جمله شروع رمان با این اسم آغاز می شود. این نماد درواقع یک تضاد درونی را حمل می کند . بر طبق متن جایی گفته می شود که طبرخون رنگ سرخ و عنابی و شفاف است .
سرخ/عنابی : نماد خون (قربانی شدن ماه موکا ) ، شهوت ( آمیزش اجباری با نیکی وخش) .نماد گناه و زندگی زمینی
شفاف : نماد حقیقت مطلق و غیرقابل انکار ، نماد تقدیر و بی پرده بودن رنجِ انسان
این ترکیب سرخ و شفاف در واقع می تواند فرمول نمادین رمان باشد . با این تفسیراولیه که” حقیقتِ جهان این رمان ، ذاتا خونین و رنج آور است”
۲-شیدسپ سریری : در تجزیه جز به جز این اسم که “شید” درزبان فارسی باستانی و اوستایی به معنای ( روشنی، نور و سپید ) به کار برده می شود و “سپ” یک وَند کهن که می تواند به چند چیز اشاره داشته باشد (مخفف سپاه یا سپاهی ) و سریری ( دارنده ی تخت پادشاهی) گرفته شده است . در مجموع این اسم به معنای فرمانروا و یا پادشاه نور یا فرمانروای تابان می توان معنی کرد .
نام او در تقابل کامل با شخصیت منفعل و شکست خورده اش قرار دارد.او یک ضد قهرمان اسطوره ای است.قصدِ او ( عشق به نیکی وخش) به فاجعه ای می انجامد.
۳-نیکی وَخش و ماه موکا : دو قطب زنانه :
-یکی معشوقه ی اسطوره ای و دست نیافتنی یعنی همان نیکی وخش
-یکی نماد عشق زمینی و قربانی، همان ماه موکا .
“مرگِ تراژیک او نقطه ی شکستِ عشقِ زمینی در این رمان می تواند باشد.”
۴-کُنار و شروانه : دو نیمه ی یک روحِ واحد هستند که توسط شیطان از هم جدا شده اند. آنها در واقع صفحه ی شطرنجِ نبردِ نور و تاریکی هستند.آنها نمادِ دوگانگیِ ذهنِ انسانِ تحت آموزش های متضاد هستند. اما رمان نشان می دهد که هر دو آموزش، چه توسط مَنترهای شیطانی و چه توسط پهلوانان اسطوره ای به تراژدی می انجامد.این اتفاق در واقع نقدِ ریکوری از ایدئولوژی خیر و شر است که انسان را ابزار اهداف خود می کنند.
۵-اورمزد بَغ (مجسمه ):او می تواند مهم ترین نماد رمان ویکی از کلیدهای مهم تفسیر رمان باشد. اورمزد نمادِ “امکانِ محض” و “آزادی رادیکال” است .برخلاف کُنار و شروانه ، او سرنوشت از پیش تعیین شده ای ندارد. رنج او ساخته ی دست بشر است و انتقام او یک کُنش خودمختارانه از همان بشر است. او نماینده ی گذار از ” قربانی بودن” به “کنشگر بودن” است.
طبق نظریه پُل ریکور ، پیش فهم ما از طبرخون با توجه به نمادهای اصلی این رمان می تواند این باشد که طبرخون جهانی است که در ان تقدیر یک بازی بیهوده و تراژیک، بین نیروهای خیر و شر است و انسان نه بازیگر که صحنه ی نبرد این بازی است. اما نکته مهم تر این است که شیطان (اَلَلوخ ) و خدای نور(نوربَغ) هیچ کدام “خیرمحض” و یا ” شرمحض” نیستند.آنها دو سوژه قدرت هستند که برای تعریف وکنترل انسان به عنوان اُبژه ، با هم رقابت می کنند.سخن اینشوشیناک در جایی از رمان که می گوید انسان زاده نبرد نور و تاریکی است و قربانی آن ، خود بیانگر این جهان بینی است.در این نگاه اولیه ، عشق هم یک نیروی رستگارکننده نیست .عشق شیدسپ ویرانگر است. عشق ماه موکا نادیده گرفته می شود. انگار که عشق فقط محرک یک زنجیره از رنج های انسانی است.*
در مرحله بعد پاسخ به این پرسش محوری و اساسی است :
جهانِ رمان طبرخون چگونه جهانی است ؟
پاسخ به این پرسش یعنی رسیدن به درک جامع و کاملی از رمان . یعنی رفتن به لایه ی های پنهانی رمان . یعنی تفسیر و فهم رمان و کشفِ معناهای عمیق تر.
برای پاسخ به این سوال چند محور موازی معنایی را باید در این رمان تحلیل و تفسیر کرد
اولین محور معنایی : تحلیل رابطه ی شیدسپ که راوی رمان است با اورمزد بغ که در واقع یک مجسمه بوده است.
با استناد به چارچوب نظری پل ریکور و شواهد درون متنی ، استدلال قاطعی وجود دارد که بگوییم
_اورمزد بغ همان “خودِ آرمانی” و یا “امکانِ تحقق نیافته ی ” شیدسپ سریری است
در واقع این دو شخصیت دو روی یک سکه ی وجودند. پل ریکور در بحث هویت روایی معتقد است که خود self چیزی ثابت نیست .بلکه در گرو روایتی است که از زندگی خود می سازیم.ما از طریقِ فرایند “تخیل سازنده” ، اِمکان های مختلف وجود خود را می آزماییم . اورمزد بَغ دقیقا محصول این فرآیند در ذهنِ شیدسپ است.
گام اول با توجه به شواهد درون متنی از دو طریق می توان این موضوع را ثابت و تفسیر کرد
۱-فقدان هویت و ریشه
۲-نقشِ منفعل در برابر کُنشگر
فقدان هویت و ریشه (خلا وجودی) : ما چیزی از گذشته ، خانواده و یا خاستگاه شیدسپ نمی دانیم. او یک “هویت معلق” است.یک معلم حق التدریسی ، یک راننده تاکسی اینترنتی و..این خلا او را به یک سوژه خالی تبدیل می کند که آماده است با یک روایت قدرتمند پُر شود. در مقابل اورمَزد بغ نیز هویتی ساخته شده دارد. او یک مجسمه ساخته ی دست شروانه است . سپس زندگی مستقلی پیدا می کند . در واقع هر دوی این شخصیت ها برساخته هستند.
نقشِ منفعل در برابر کُنشگر : شیدسپ در کل رمان منفعل است.او عشقی را تحمیل می کند. عشق دیگری را پس می زند. ناظر مرگ است.تماشاگر سرنوشت هایی است که خدای نور و تاریکی برای کُنار و شروانه تعیین می کنند. حتی تماشاچی آدم های داخل تیمارستان است. اورمزد بغ برعکس شیدسپ، کنشگر نهایی است.او از قربانی بودن به کنشگری خشونت بار می رسد.او فرار می کند.می کُشد و روایت خود را می سازد.
پل ریکور می گوید ما از طریق” تخیل” امکان هایی را که در زندگی واقعی جرات تحقق آن را نداریم ، تجربه می کنیم. بنابراین می توان گفت ” اورمزد بغ تخیل قدرت و کنشگری شیدسپ است”
گام دوم تحلیل هرمونتیکی با نظریه ی ریکور است
ریکوردر بحث هویت روایی یک تعریف مهم دارد. او در واقع دو نوع هویت را درباره ی انسان تعریف میکند. یکی هویت idem ،(ایدم) ، خودی که در زمان ثابت و پایدار است . و هویت ipse ، (ایپسه) هویتی که از طریق قول دادن(بیان کردن) و روایت کردن در زمان ساخته می شود.
از این منظر می توان این طور تحلیل کرد که شیدسپ فاقد هویت ایپسه است : او نمیتواند عشق اش به نیکی وخش را درست بیان کند(قول عاطفی ندارد) .نمی تواند در برابر عشقِ ماه موکا جواب درستی داشته باشد. حتی خاطراتش در تیمارستان از هم پاشیده است . درواقع روایت او از خودش شکست خورده است.
اورمزد بغ هویت ایپسه و آرمانی شیدسپ است. او کسی است که خودش را بیان می کند (برای بقا ) ، روایت قدرتمندی از خود می سازد(فرار و انتقام) و در نهایت مسئولیت کنش های خود را می پذیرد.حتی اگر این کنش وحشیانه باشد.
*در سطح دیگر تفسیر شاید بتوان گفت ، تمام اپیزودهایی که شیدسپ در تیمارستان از سرنوشت کُنار و شروانه و اورمزد بغ می بیند یک فرافکنی روانکاوانه است. در واقع این سه شخصیت سه امکان مختلف برای زندگی خود شیدسپ محسوب می شوند.
کُنار:امکانِ تسلیم شدن در برابر تقدیر( زنگ زدن به پلیس و خودکشی در گور مادر)
شروانه : امکانِ قربانی شدن در راه یک آرمان ِ نیمه تمام ( کمک رسانی به کودکان کار)
اورمزد بغ: امکانِ شورش و کنشگری رادیکال
در اینجا با ادغام افق های معنایی که شرح داده شد، رسیدن به یک تفسیرنهایی را می توان این طور گفت که اگر اورمزدبغ راهمان شیدسپ بدانیم : کل رمان معنایی عمیق تر و تراژیک تر پیدا می کند. از این جهت که نشان می دهد طبرخون یک فروپاشی روانی و تلاش برای بازآفرینی خود است.شیدسپ پس از یک رشته شکست ها در زندگی واقعی (عشقی، شغلی ،اجتماعی) به تیمارستان (جهانِ درون) پناه می برد.در آنجا ذهنِ او برای نجات خودش، یک روایت اسطوره ای غول آسا می سازد.
در این روایت اسطوره ای :
* عشق زمینی شکست خورده اش به یک معشوقِ اسطوره ای دست نیافتنی یعنی همان نیکی وخش بدل می شود
*احساس گناهِ او نسبت به مرگِ ماه موکا ، به یک تراژدی قربانی شدن در ابعاد کیهانی و اسطوره ای تبدیل می شود
* و از همه مهمتر تمایل عمق او برای قدرت، کُنش و معنا در قالب شخصیت اورمزد متجلی می شود.
در واقع اورمزد شیدسپی است که دیگر تحمل نمی کند اوست که می شورد، فرار می کند، قاتلان را نابود می کند.او پاسخی ست به آنچه شیدسپ در زندگی واقعی هرگز جرات انجامش را ندارد.
این خوانش در این محور ارتباطی به ما می گوید : طَبَرخون یک داستان درباره ی نبرد خیر و شر نیست.بلکه یک کالبدشکافی از روانِ انسانِ مدرن است.انسانی که در میانِ شکست ها ، هویت ها متلاشی شده ف برای زنده ماندن برای خودش اسطوره می سازد.رمان به ما هشدار می دهد که اگر نتوانیم روایت اصیل و مسئولانه ای از زندگی خود در جهانِ واقعی بسازیم، خطرآن داریم که مانند شیدسپ در تیمارستان ، روایت های شخصی خود، زندانی شویم .جایی که قهرمانان و شیاطین همه جعلیات ذهن ما هستند.
دومین محور ارتباطی برای دریافت جهان طبرخون ، تحلیل و تفسیر و پاسخ به این سوال است که چرا در تیمارستان شخصیت های بیمار دارای دو اسم هستند.؟
یکی از عمیق ترین و درخشانترین مولفه های نمادین رمان ، دوگانگی هویتی در تیمارستان است. به نظر این موضوع مستقیما به هسته ی مرکزی رمان یعنی “جنگ روایت ها “و “بحران هویت” مربوط می شود
تفسیر دوگانگی هویتی در تیمارستان را می توان در سه سطح بررسی کرد:
۱-سطح فردی : تحلیل از منظر روان پریشی ومکانیسم های دفاعی
۲-سطح فلسفی : تحلیل از منظر هرمونتیک ریکور
۳- سطح جمعی : تحلیل از منظر سیاسی-تاریخی
– تحلیل از منظر روان پریشی و مکانیسم های دفاعی
به دو طریق می توان توضیح داد :
*گریز از واقعیت شکست خورده : شخصیت های تیمارستان درزندگی واقعی خود(همان اسم واقعی) دچار شکست،تحقیر،ناکامی شده اند.دکتر سلحشور یک استاداخراجی است.این هویت، برای او غیرقابل تحمل است.بنابراین ذهن او برای محافظت از خود، به یک هویت آرمانی پناه می برد.”گلنگوش عیار”.این یک مکانیسم دفاعی قدرتمند است.
* واکنشی به ترومای جمعی : صحبت های مکرر سلحشور از حمله ی مغول به نیشابور و مَرو ، کلید این تفسیر است.مغول نمادِ ویرانی غیرقابل درک،خشونت کور و نابودی هویت یک تمدن است.بیماران تیمارستان هرکدام به نوعی “مغول” شخصی خود را تجربه کرده اند.یعنی یک شکست خیلی سنگین را متحمل شده اند که هویت آنان را در هم کوبیده. آنان با همانند سازی با قربانیان،قهرمانان تاریخی، در حالِ پردازش ترومایِ خود هستند.
-تحلیل از منظر هرمونتیک ریکور : در اینجا ریکور از هویت به مثابه روایت یاد می کند. همان طور که گفتم در بحث هویت روایی ریکور دو هویت idem , ipseرا تعریف کرده است. با توجه به این تعریف می توان گفت اسم واقعی شخصیت ها “هویت ایدم” آنان است که هویت ثابت و مبتنی بر مدارک و شواهد بیرونی است(یک استاد اخراجی ، یک اسطوره شناس، یک معلم و..)این هویت در اجتماع شکست خورده و تحقیر شده است.
اسم تاریخی که برای خود برمی گزینند ، نمایانگر هویت ایپسه است.هویتی که خودشان روایت و پیمان می سازند.این هویت شکوهمند، عامدانه، پرمعناست.
ریکور معتقد است ما با روایت کردن است که به زندگی خود معنا می دهیم.بیماران تیمارستان در ناامید ترین حالت خود، دقیقا مشغول همین کار هستند.آنها در حال تاویل زندگی شخصی خود در قالب یک روایت تاریخی بزرگتر هستند تا بتوانند بارمعنایی ویرانگرِ هویت واقعی خود را تحمل کنند.در واقع آنها “متن” زندگی شکست خورده خود را با”حاشیه نویسی” اسطوره و تاریخ تفسیر می کنند.
-تحلیل از منظرسیاسی-تاریخی :
*اعتراض به تاریخ مکتوب و نظام حاکم : در واقع اگر تیمارستان را یک نمونه ی کوچک از جامعه در نظر بگیریم ، این که هرکس یک هویت تاریخی که در واقع غیررسمی و حاشیه ای هم هست، برای خودش دارد ، نشان دهنده ی یک اعتراض بزرگ به روایت و نظام حاکم برجامعه و اجتماع بزرگتر است. نظام حاکم و تاریخ رسمی می گوید:”از نظر حکومت شما یک استادِ تاریخ اخراجی بی اهمیت هستید ” او در پاسخ می گوید :” من گلنگوش عیارم، از قهرمانان مقاومت مردمی!”
* بازگشت روح جمعی زخم خورده : انتخاب نام هایی از دوران حمله ی مغول ، به نظر تصادفی نیست. “مغول” نمادِ کهن الگویِ “زخم تاریخی” ملت ایران است. بیماران با احضار این روحِ جمعی زخم خورده ، می گویند :” من فقط یک فردِ شکست خورده در دوران معاصر این سرزمین نیستم، من تجسم تمامِ زخم های تکراری این سرزمینم!” در واقع کاراکترهای تیمارستان خود را با تاریخِ قربانی شده ی جمعی همذات پنداری می کنند. به نوعی می گویند که ما الان هم مورد هجوم مغول هستیم.
-حالا یک سوال اینجا مطرح است که چرا شیدسپ داخل بیمارستان صاحب اسم دوم نمی شود؟ بیشتر به او آقای معلم می گویند.
شاید بتوان گفت برای اینکه شیدسپ خود یک اسطوره ی ناتمام است.او هنور در میانه ی بحرانِ هویت خود است.او هنوز بین شیدسپ سریری واقعی (معلم، هنردوست، راننده تاکسی..) و شیدسپ سریری ، اسطوره ای ( عاشق تراژیک، پدرنمادین، ناظر نبرد خیر وشر..) در نوسان است. او هنوز به یک هویت تاریخی ثابت پناه نبرده است. زیرا کشمکش درونی او باز و حل نشده است. انگار که روایت او هنوز در حال نوشته شدن است. البته از منظر روایت، شیدسپ قهرمان داستان است.او نمی تواند به یک نقش تاریخی ثابت، تقلیل یابد. تمام بارِ نمادین رمان (از عشق زمینی تا نبرد فرا زمینی) را بردوش می کشد.
در نتیجه گیری این بخش می توان گفت : تیمارستان در طَبَرخون یک مکان نیست. یک استعاره ی بزرگ است . از “ذهنِ جمعی یک ملت زخم خورده از تاریخ و حاکمان تاریخ”
تیمارستان جایی است که روایت های رسمی شکسته اند. کسی دلش نمی خواهد بیرون برود. اکثرا براین باورند که بیرون ازتیمارستان چیزی یا کسی منتظر آنها نیست.این افراد برای نجات خود به روایت های شفاهی حاشیه ای اسطوره ای پناه می برند. آنها با انتخاب نام های تاریخی میگویند:” ای حاکماان این سرزمین ، بدانید و آگاه باشید اگر هویت کنونی من تهی و تحقیر شده است ، در عوض من هویتتی از اعماق تاریخ برای خود برمی گزینم که در اوج شکوهمندی یا تراژدی است ”
*در نهایت می توان گفت حضور مکانی مانند تیمارستان، طبرخون را ازیک تراژدی شخصی به یک حماسه روانی تاریخی ارتقا می دهد.که در آن هر بیمار نه یک فرد دیوانه، که یادگاری زنده از یک زخم تاریخی است و سخنگوی یک روایت سرکوب شده است.
حضور مترسک : هویت به مثابه ی یک پوشش و نقشه راه برای رهایی شیدسپ
یکی از عمیق ترین و استعاری ترین صحنه های طبرخون که هسته ی مفهوم”هویت ” و “رهایی” رانشانه گرفته و بیان می کند : آمدن مرتضی قُلی خان مظفری یا همان مترسک است . در اینجا هم در راستای کشف یکی دیگر از لایه های معنایی رمان طبرخون به تحلیل چرایی حضور مترسک در این رمان و به رابطه مترسک با شیدسپ میپردازیم
آمدن مترسک به تیمارستان را می توان به عنوان روایتِ درون روایت یا نمایشگاهی در قلب تیمارستان دید. و این پرسش را ایجاد می کند که نقش ها چگونه ما را می سازند و چگونه ویران می کنند؟
* حضور مترسک عملکردی چند لایه دارد : سخی/مترسک/متجاهر این سه حالت نمونه ی اعلای نظریه ی هویت به مثابه ی یک عملکرد است .
–عملکرد اول : استعاره ای از هویت را بیان می کند
او ابتدا یک هویت طبقاتی دارد(سخی گاودایه).بعد یک هویت اشرافی می گیرد(شاهزاده قاجاری) که به او این هویت تحمیل می شود.نکته جالب این است که او به تدریج شبیه شاهزاده قجری می شود می شود.این شاید به این معنا باشد که هویت یک ذات درونی نیست.بلکه یک پُزِتثبیت شده است که با تکرار به صورت طبیعت دوم در می آید. اما این هویت تحمیلی در نهایت خسته کننده می شود.او می خواهد به خودش بازگردد.اما می فهمد که خودِ اصلی او دیگر وجود ندارد.هویت اصلی او توسط هویت نوین ، بلعیده شده .”در واقع شاید بتوان گفت این نقطه ی تراژدی انسان مدرن است . اسارت درمیان نقش هایی که اجتماع خانواده فضای مجازی و…برای انسان تعریف می کنند و درنهایت گُم شدن درمیان همه ی این نقش ها”
در این جا پناه بُردن به یک هویت سوم (مترسک) اتفاق می افتد. در واقع وقتی بازگشت به گذشته ممکن نباشد، ااو به یک هویت کاملا منفعل بی آزار و ناظر پناه می برد. مترسک ، نمادِ انفعالِ مطلق و رهایی از مسئولیتِ انتخاب هویت است. (او دیگر مجبور نیست که “باشد” فقط کافی است که “به نظر برسد”.
– عملکرد دوم : پیوند با نیکی وَخش و اثر پیگمالیون ” عشق به مثابه ی خالق هویت”
به نظر می آید این بخش ، نقشِ نیکی وخش را در لایه پنهانِ کل رمان آشکار می کند.
*نیکی وخش در نقشِ گالاتئا : در اسطوره ی پیگمالیون ،مجسمه ساز “پیگمالیون ” عاشق مجسمه خود ” گالاتئا می شود و عشق او مجسمه را زنده می کند. در اینجا نقش ها وارونه می شود.
*مترسک، پیگمالیون ِ منفعل است : او یک شئ بی جان (مترسک) است.
*نیکی وخش در نقش پیگمالیونِ فعال ظاهر می شود : او با صدایش و با خواندن برای مترسک به او زندگی و هویت می دهد.او با کلماتش مترسک را از یک شئ به یک سوژه عاشق تبدیل می کند.
* شالِ طبرخون : حضور این شال تایید می کند که زنی که برای مترسک کتاب می خواند همان نیکی وخش معشوق شیدسپ است.بنابراین می توان گفت نیکی وخش در جهانِ رمان یک کهن الگوی زنانه به عنوان “بخشنده زندگی” است.(با عشق و کلامش به مردان هویت می بخشد.)
-عملکرد سوم : داستانِ مترسک به مثابه ی آیینه ی شیدسپ
در ابتدا اینجا یک سوال مطرح می شود ، چرا شیدسپ بعد از صحبت با مترسک و شنیدن حرف های او احساس بهبودی می کند؟ میتوان گفت به این دلیل که داستانِ مترسک تشخیص و درمانِ بیماری خودِ اوست.
*شیدسپ نیز یک مترسک است : او در طول رمان منفعل است.او به خاطرعشق به نیکی وخش شکل داده می شود.(تا قبل از دیدار در نمایشگاه و دیدن نیکی وخش هویتی در رمان ندارد). توسط خدایان نور و تاریکی به این سو و آن سوی جهان های مختلف بُرده می شود، ناظر سرنوشت کُنار و شروانه است.او در نقش های ” عاشق، پدرنمادین، معلم و..” اسیر شده ، اما هیچ کدام را به طور کامل نپذیرفته است.
*درمان از طریق همذات پنداری : شیدسپ در داستان مترسک، خودش را می بیند .او می فهمد که : اسارت در هویت های تحمیلی سرانجامی جز انفعال و جنون ندارد.(مترسک شدن). اما راه رهایی پذیرشِ عشق” بخشنده زندگی” است. نیکی وخش با آوردن مترسک به تیمارستان، در واقع شیدسپ را نجات می دهد. شیدسپ می فهمد تا ابد قرار نیست در نقش قربانی و یا ناظر اسیربماند و می تواند رها شود.
عملکرد چهارم : رهایی از طریق پذیرش دیگری
فصل پایانی رمان به اسم “رهایی” و آمدن نیکی وخش ،می تواند نتیجه ی منطقی کلنجار درونی شیدسپ باشد.
*رهایی از توهم هویت های بزرگ اتفاق می افتد : شیدسپ می فهمد که برای رهایی نیازی نیست یک شاهزاده قاجار یا یک قهرمان اسطوره ای باشد.رهایی در پذیرش هویت آسیب پذیرِ خودش، با تمام کاستی ها و شک هایش نهفته است.
*رهایی درگرو “دیگری” : ریکور بر این باور است که” خود “تنها در مواجهه با”دیگری” است که کامل می شود.شیدسپ پس از گذر از همه ی توهمات اسطوره ای ، در نهایت رهایی خود را نه درنبرد با ظلمت و تاریکی یا خدمت به نور وروشنی ، که در واگذاری خود به “دیگری” همان نیکی وخش می بیند.
نکته جالب این است که نیکی وخش که در ابتدای رمان با شال طبرخونی، محرک یک تراژدی می شود، در پایان با همان شال ، نماد رستگاری می شود. این نشان می دهد که همه نمادها و نیروها می توانند هم ویرانگر و هم نجات بخش باشند.این به انتخاب انسان بستگی دارد.
شاید بتوان گفت داستان مترسک می تواند چکیده ای باشد از کل رمان : اینکه انسان در نبرد بین هویت های متضاد(روستایی/شاهزاده/قربانی/ناظر) خواه ناخواه گرفتار است. و تنها صدای عشق و توجه یک “دیگری” می تواند او را از این ورطه نجات دهد. شیدسپ با درک این موضوع خود را از توهم یک نبرد کیهانی می رهاند و رستگاری زمینی وانسانی را در پیوستن به زنی می بیند که همیشه عاشق اش بوده
طبرخون در نهایت حماسه زدایی می کند
انگار اعلام می کند: رستگاری یا رهایی در ساده ترین و انسانی ترین رابطه ها نهفته است نه در پیچیده ترین نبردهای اسطوره ای!
نکته آخر در رابطه با روایت مترسک این است که : اغراق مترسک از پنج ماه به پنجاه سال می تواند نماد فرسودگی روانی وکنش ذهنی ناشی از انفعال مطلق باشد. پنج ماه در نقش مترسک که این پنج ماه در رابطه با شیدسپ هم به کار برده شده است ، بی هدفی و ناظرصرف بودن چنان سنگین و بی پایان تجربه شده که انگار یک عمر طولانی و سال ها به طول انجامیده است.در واقع بازتاب درونیات شیدسپ است.
تحلیل کار کرد نمادین دو مَلَنگ در جهان طبرخون :
ملنگ سَرخراب و ملنگ غاشیه کش : در واقع دو جنبه مختلف ازیک مفهوم را نشان می دهند. مفهومی به نام “عشق”
*مَلَنگ سرخراب :عشق به مثابه دیوانگی و غریزه
او نماد شهوت و امیال اولیه انسانی است. همان نیروهای غریزی و بی قاعده که درنهایت منجر به تولد می شوند.زندگی در قبرستان هم نشانه ی پیوند او با مرگ و زندگی اولیه است. اونماد عشق نابالغ است. او نماینده غرایزی است که بدون تفکر تنها به ارضا خود می اندیشند.
مَلَنگ غاشیه کش : عشق به مثابه پشیمانی و شکست
او نماد عشق مسئول اما شکست خورده است. غاشیه کش احتمالا به معنای پرده دار یا خدمتکار است. همین صفتی که دارد نشان از جایگاه فرودست و خدمتگزاری دارد. جمله “همیشه دیررسیده” کلید نمادین اوست. او نماینده ی خِردی است که کارآمد نیست. و تجربه ای است که بی ثمر مانده. او تمثیل “آگاهی بی عمل” یا “دلسوزی بی قدرت” است.
نکته مهم : در کلیت رمان این دو ملنگ باهم چرخه ی شکست خورده ی عشقِ زمینی را در تقابل با عشق آرمانی (عشق شیدسپ به نیکی وخش) را نشان می دهند .
سرخراب : عشقِ عملِ بدون خِرد است که به فاجعه می انجامد
غاشیه کش:عشقِ خردِ بدونِ عمل که به پشیمانی و حسرت می رسد
در واقع آنها قربانیانی هستند که نشان می دهند در جهانی که خیرو شر در حال نبرد هستند، عشق انسانیِ محض ، در دامنِ غریزه( عشق به ماه موکا) یا دردامن فرصت های از دست رفته (عشق به ملیخا) محکوم به شکست است.
آنها می توانند پژواکِ زمینی همان آشوب های کیهانی باشند
نکته مهم : این دو ملنگ میتوانند به عنوان تجسم دو وجه متضاد از شخصیت و ترس های شیدسپ هم تفسیرشوند
ملنگ سرخراب نمایانگر کابوس شیدسپ : عشق او به نیکی وخش می تواند او را به موجودی ویرانگر و ساکن قبرستان تبدیل کند.سرخراب چیزی است که شیدسپ از تبدیل شدن به آن می ترسد.
ملنگ غاشیه کش : نمایانگر تراژی شیدسپ است : معلمی که همیشه دیر می رسداو در عشق ورزی به نیکی وخش جا مانده.درنجات ماه موکا دیر کرده ، درپدری برای شروانه عاجز است، غاشیه کش آینده ای است که شیدسپ در حال تبدیل شدن به آن است. یک ناظر پیرخردمند اما بی اثر که تنها به گذشته می اندیشد.
این دو ملنگ پیش بینی سقوط شیدسپ هستند. او در میانه این دو قطب در نوسان است. بین جنونِ عملِ بی پروایانه(سرخرابی) و فلجِ تاملِ بی حاصل(غاشیه کش)
رهایی اودر پایان ، گریز از سرنوشت های شکست خورده است.
الگوهای اسطوره ای حاکم بر رمان طبرخون
آیا یک الگوی اسطوره ای برکل رمان طبرخون حاکم است ؟ پاسخ بله است اما نه یک الگوی واحد، بلکه تلفیق و وارونه سازی چندین الگوی اسطوره ای در تمام رمان طبرخون دیده می شود. در حقیقت نویسنده با شناخت عمیق از اسطوره ها آن ها را به شکلی نو واغلب وارونه به کار می گیرد.
الگوهای اصلی اسطوره ای و نحوه بازآفرینی آن ها در طبرخون
۱-نبرد کیهانی خیر و شر (زرتشتی/ مانوی) : الگو اصلی : نبرداهورامزدا و اهریمن برای تسلط برجهان
بازآفرینی توسط نویسنده : این نبرد ابدی ازلی، دررمان کوچک و تحقیر می شود. خدا(نوربَغ) و شیطان (اَلَلوخ) بر سر سرنوشت یک نوزاد مثل دو رقیبِ معمولی چانه می زنند. این حالت والایی اسطوره را ازبین می برد.
۲-اسطوره آفرینش و سقوط (ادیان ابراهیمی) : الگو: آدم و حوا و شیطان ، هبوط از بهشت اتفاق می افتد
بازآفرینی : آفرینش در رمان توسط شیطان انجام می شود.(زاده شدن یک کودک دیگر از به زمین زدن)
و سقوط به جای هبوط نه به خاطر نافرمانی بلکه به خاطر عشق وسواسی شیدسپ رخ می دهد
۳-اسطوره سفرقهرمان (جوزف کمبل) : الگو: قهرمان، جهان عادی را ترک می کند، با نیروهایی عظیم روبرو می شود، پیروزمی گرددو باز می گردد.
بازآفرینی توسط نویسنده : شیدسپ یک ضدقهرمان است. سفر او به جنوب یک شکست کامل است.اونه پیروز بلکه یک بیمار روانی باز می گردد. این الگو به عمد شکسته می شود.
۴-اسطوره نجات بخش( مسیحایی/سوشیانت) : الگو: مُنجی ها (رستم و گرشاسب و..) احضار می شوند، اما شکست می خورند.نجات نهایی نه توسط یک قهرمان اسطوره ای بلکه توسط یک رابطه انسانی ساده (آمدن نیکی وخش ) رخ می دهد .
نکته مهم در اینجا این است که : الگوی مسلط بر طبرخون ، وارونه سازی و زمینی کردن اسطوره است. نویسنده از اسطوره ها نه برای بازگویی ، بلکه برای نشان دادن ناکارآمدی آن ها در جهان مدرن استفاده می کند.
قدرت رمان در همین است که به جای تکرار یک اسوطره خاص، خود را به مثابه یک اسطوره مدرنِ شکست خورده می افریند.
تفسیر ساختار دوگانه ی رمان طبرخون
این ساختار هوشمندانه تجسم عینی دوگانگی جهان بینی رمان می تواند باشد و در واقع نمایشی از نظریه ی قوس هرمونتیکی پل ریکور است.
ساختار حلقوی رمان از دو بخش روایی (داستانی ) و بخش نمایشنامه ای تشکیل شده است
بخش روایی (داستانی ) : نمایانگرجهان زندگی و تجربه انسانی است. این بخش پیش فهم ما را شکل می دهد.جهانی خاکی احساسی و پُرابهام که در آن شخصیت ها با عشق رنج و دیوانگی دست و پنجه نرم می کنند.
راوی در این جهان شیدسپ است و اول شخص می باشد.
*بخش روایی اول شخص : جهان درونی و شک آلود رمان را به تصویر می کشد
این بخش حقیقت ذهنی شیدسپ است. ما جهان داستان را تنها از پشت چشمان او می بینیم که در تیمارستان ، اسیرخاطرات و توهمان و تفسیرهای شخصی خود است. راوی اول شخص، بر سوژه بودن شیدسپ تاکید دارد. او یک “من” است که در حال روایت کردن و معناسازی برای زندگی آشفته اش است. حتی اگر این معنا از جنس دیوانگی باشد.این بخش “پیش فهم ” او را مستقیما به خواننده منتقل می کند.
*بخش نمایشنامه ای : جهان عینی و انتزاعی رمان را نشان می دهد
این بخش به نظر می آید حقیقتِ عینی “نبر کیهانی ” است. با حذف راوی و استفاده از فرم دیالوگ یا فرم نمایشنامه ، نویسنده این نبرد را به یک واقعیت مستقب و بی طرفانه تیدیل می کند. این جهان فراتر از ادراک شیدسپ است. او در این بخش ناظر منفعل است. دقیقا همان طور که در زندگی خود منفعل است. دیالوگ ها بدون توضیح و حضور راوی ، داستان را جلو می برند.گویی این نبرد ، نمایشی است که با یا بدون حضور او اجرا می شود.
پیوند نهایی و تفسیر ریکوری این دو بخش بودن را این طور تفسیرمی کند که : در بخش های روایی اول شخص ، شیدسپ تجربه ی زیسته ی خود (عشق،شکست، دیوانگی) راروایت می کند .این نقطه شروع فهم اوست. در بخش های نمایشنامه ی و دیالوگی ، او برای توضیح این تجربه ی زیسته به یک قالب عینی و انتزاعی پناه می برد. اینجاست که او سعی می کند از دردِ شخصی خود فاصله بگیرد وآن رادر قالبِ یک نبرد ابدی ازلی ، توضیح دهد .این نمایانگر هرمونتیک شک اوست. فهم نهایی زمانی اتفاق می افتد که او به روایت اول شخص و پایان رمان می رسد . او پس از تماشای این نبرد انتزاعی در می یابد که پاسخ در گفتمان خدایان و شیاطین و پهلوانان و اسطوره ها نیست. فهم نهایی و رهایی او زمانی بدست می آید که به جهان انسانی و رابطه با دیگری بازمی گردد.این همان مفهموم خودافزایی ریکوری است.
نکته مهم :
این ساختار به ما می گوید که اسطوره و نبرد کیهانی ، تنها زبانی است که ذهن زخم خورده شیدسپ برای توضیح درد خود می یابد. از طرفی نویسنده تاکید می کند که نبرد خیر و شر یک نمایش انتزاعی است که تنها زمانی معنا می یابد که در بستر رنج ها و عشق های انسانی جاری شود. نویسنده با این کارهم از اسطوره فاصله می گیرد و هم به آن جان می بخشد.
سَبک رمان طبرخون
از جنبه زیبا شناختی ، می توان گفت سبک این رمان به گروتسک نزدیک است . گروتسک با آمیزش اَمروالا و اَمرپَست / اَمرکمیک و اَمرتراژیک / اَمر انسانی و اَمر غیرطبیعی تعریف می شود. که دقیقا همان چیزی است که در این رمان شاهدش هستیم.
عناصر گروتسک در طبرخون
۱-آمیزش ژانرها و حالات متضاد :
روایت اول شخصِ روان پریش با نمایشنامه های اسطوره ای / صحنه های عاشقانه با صحنه های شیطانی / نبرد کیهانی با زندگی پیش پا اُفتاده (راننده تاکسی ، معلمی )/ در هم می آمیزد ، این آمیختگی ، هم مضحک است و هم وحشتناک
۲- تحریف و اِغراق در بدن و شخصیت :
مَلَنگ سرخراب که در قبرستان زندگی می کند ، عاشق می شود / شاهزاده ای که خود را مترسک می داند و عاشق می شود / تبدیل شدن یک بچه به دو بچه در اثر به زمین زدن شیطان / این تحریف ها در بدن و روان شخصیت ها ، حس ناخوشایند و همزمان مسخره ای ایجاد می کند.
۳-فرو دست کردن اَمر متعالی :
این هسته ی مرکزی گروتسک این رمان است. خدا و شیطان که موجوداتی متعالی هستند در قالب نمایشنامه ای کمیک و گاهی کودکانه ظاهر می شوند و بر سرسرنوشت یک نوزاد رقابت می کنند./اسطوره های بزرگ ایرانی مثل رستم و گرشاسب برای آموزش دو کودک احضار می شوند اما شکست می خورند / عشق آرمانی شیدسپ به نیکی وخش به دست درازی در غار تبدیل می شود. این فرآیند همه مفاهیم والا را به سطحی پشت ، زمینی ، بدنمند تقلیل می دهد.
۴-حضور فراگیر مرگ ، جنون، پوسیدگی :
صحنه های قبرستان کهنه ، به دنیا آمدن کودکی از داخل گور، کفتار، موریانه ها، مرگ ماه موکا ، تیمارستان و…همه فضایی از زوال را ایجاد می کند که با امید به زندگی وعشق در تضاد است.
همه مواردی که گفته شد سبک طبرخون را به گروتسک نزدیک می کند .
دلایل توانمندی نویسنده طَبَرخون
*تسلط براسطوره شناسی و تاریخ : نویسنده با دانشی عمیق ،اسطوره های ایرانی و بین النهرینی را نه تقلید که بازآفرینی می کند و در بافتِ داستانی حل می کند
*خلاقیت در خلق نمادهای نو و اسامی نو : ابداع اسامی خاص و متفاوت و نمادهای پیچیده ای مثل طَبُرخون که در طول رمان چندین مرتبه بارمعنایی خود را تغییر می دهند
*ساختار شکنی هوشمندانه : استفاده از ساختار دوگانه و روایت اول شخص و فرم نمایشنامه براینمایش تقابل جهان درونی و عینی
*شخصیت پردازی نمادین و چند لایه : هر شخصیت از شیدسپ گرفته تا دو ملنگ ، هم موجودی زمینی و هم نمادی فلسفی است
*پرداختن به مضامین جهان شمول : عشق، مرگ ،تقدیر ، هویت و نبرد خیر و شر را در قالبی کاملا بومی و ایرانی بررسی می کند
*جسارت ورود به قلمرو گروتسک :توانایی آمیختن امر والا (خدا و شیطان) با امر پَست و مسخره ( تیمارستان، مترسک) برای خلق فضایی منحصر به فرد
*دیالوگ نویسی قدرتمند : دیالوگها در بخش های نمایشنامه ای هم دارای وزن دراماتیک هستند و هم بار فلسفی
*ایجاد ابهام هرمونتیکی : متن را به گونه ای می آفریند که چندین لایه تفسیری را ممکن می سازد وخواننده را به گفتگوی فعال با متن دعوت می کند
*نظم پنهان در آشوب : با وجود پیچیدگی و تعدد اسم ها و شخصیت ها وحوادث،روایت کنترل شده ومنسجمی دارد
*خلق یک جهان داستانی کامل: خواننده می تواند در جهان رمان غرق شود.آن را باور کندبا قوانین جغرافیا و اساطیرخاص خودش آن را بپذیرد و همراه شود.
نویسنده: زهرا میمندی پاریزی
