پنجاه و نهمین فستیوال کارلووی واری گوی طلائی خود را به یک فیلم مستند داد
- شناسه خبر: 92021
- تاریخ و زمان ارسال: 26 تیر 1404 ساعت 19:39

ساخت این مستند دیدنی،که دوقلوهای همسان بازیگوشی را نشان می دهد که یکی شاعر و خیالپرداز است و دیگری ریشه در واقعیت روزمره دارد، شش سال طول کشیده است. با آمیختن نگاهی مشاهدهگرانه و پدیده های افسانه وار، پاره ای از صحنه های فیلم جنبه ای اسطوره ای پیدا می کنند و پاره ای دیگر می خندانند. در حالی که همه ی این ها زندگی روزمره دو شخصیت را تشکیل می دهند. گاه نیز فیلم های انیمیشن “پت و مت” چکوسلواک را به یاد می آورند که آنها نیز هر دو کارهای دستی و سازندگی را با ناشی گری انجام می دادند و یکدیگر را تکمیل می کردند. با این اختلاف که دوقلوی های فیلم “بهتر است در طبیعت دیوانه شوی” بسیار پر چانه و پر سر وصدا هستند.
“میرو رمو”، پس از سپاسگزاری از “آلش پالان”، که با کتابش او را به این جهان کشانده بود، جایزه خود را از دست “استلان اسکارگورد”، بازیگر بسیار خوب سوئدی گرفت که در فیلم “ارزش احساسی” درخشید و خود نیز یک گوی کریستال برای یک عمر دستاورد هنری دریافت نمود. گفتنی است که “استلان اسکارگورد” برای بازی در فیلم “ارزش احساسی” از دستمزد خویش کاسته بود.

جایزه ویژه هیات داوران به فیلم “بیداد” رسید
فیلم بسیار خوب “بیداد”، ساخته سهیل بیرقی، کارگردان جوان ایرانی (که “بی داد”نوشته شده بود)، توانست با برخوردی نو در سینمای ایران، دیالوگ های بسیار خوب، سناریو، موسیقی، دکور، میزانسنی چشمگیر و با هنرپیشه هائی بسیار توانا و با نشان دادن زندگی امروز جوانان و خانواده های ایرانی، جایزه ویژه ی هیات داوران را به دست آورد. در چهارمین فیلم خود ” بیداد”، سهیل بیرقی، داستان زنی را روایت میکند که در جستجوی آزادی است. خوانندهای جوان که نمی خواهد ممنوعیت آواز خوانی عمومی زنان در ایران را بپذیرد. یکی از جذبه های این فیلم به روز بودن آن بود و تماشاگر، علیرغم زمانی که برای ساختن یک فیلم مورد نیاز است و گاه تا دوسال به درازا می انجامد، احساس دمده بودن و یا کهنگی سوژه را نمی کرد. آن هم در شرایطی که همه ی رخدادهای جهان شتابی سرسام آور گرفته اند و هر روز شاهد دگرگونی های بزرگ هستیم. دیر کردی که بخت دسترسی شماری دیگری از فیلم هاب ایرانی به پیروزی را از آنها گرفت. کف زدن های تماشاگران که حتا پیش از پایان فیلم آغاز شده بود و پس از آن نیز ادامه یافت، حکایت از همدلی آنها و پیوستنشان به فیلم می کرد. این فیلم که بدون تردید سزاوار ربون گوی کریستال بود، می تواند به خوبی راه خود را در سینما ها بگشاید و با پیشواز چشمگیری روبرو خواهد شد. به هر رو، همراه بااین جایزه ۱۵٫۰۰۰دلار نیز به کارگردان داده می شود.

فیلم فرانسوی “برون از عشق” جایزه بهترین کارگردانی را از آن خود کرد
پس از مدت ها، فیلم “برون از عشق” که نام اصلی آن “بچه هاحالشان خوب هست” است، به کارگردانی “نتان آمبروزینی”، ما را با سینمای فرانسه اشتی داد. در این فیلم لطیف و خوش ساخت او به مقوله ی خانواده های در هم پاشیده و بچه هائی می پردازد که ناگهان ناچار به پذیرفتن زندگی ای دیگر می شوند. البته در این فیلم ما با بهترین راه برون رفت از دشواری بر می خوریم، در حالی که شمار شکست ها هم کم نیستند. “نتان آمبروزینی” که پس از ساختن فیلم “پرچم های کاغذی” در ۱۷ سالگی، منتقدان درباره اش از یک کودک بااستعداد سخن گفته بودند، با فیلم “تونی، در خانواده” در سال ۲۰۰۳، جایزه بهترین فیلم فستیوال “فیلم های فردا” در شهر ویرزون را، در فرانسه، ربود. او به باور هفته نامه “الوسید” آمریکائی، یکی از ده کارگردان جوان پر آینده ی فرانسوی است. این فیلم همچنین جایزه فیپرشی را دریافت کرد. 
جایزه ای که با فیلم “بازدید کننده” تقسیم شد.
فیلم “بازدید کننده” ، نخستین فیلم بلند “ویتوتاس کاتکوس”، نیز به شکل مشترک با فیلم فرانسوی، جایزه ی بهتری کارگردانی را ربود. در این فیلم کند و با دکوری نه چندان دلفریب، کارگردان اهل لیتوانی، که الهام بخشش “چای مینگ لیانگ” است، به زندگی جوانی می پردازد که در پی لنگر انداختن در کشوری است که زبانش را نمی داند و کسی را هم نمی شناسد. همه تلاش های او برای خو گرفتن با اهالی و سرزمین شکست می خورد تا سرانجام به کمک پدر دوست دختر پیشینش، از تنهائی بسیار رها می شود. اما کاش تنش فیلم های “چای مینگ لیانگ” را در خود می داشت.

بهترین هنرپیشه ی زن
سینمای کشورهای اسکاندیناوی چندی است که با کیفیت و نو آوریش جای بسیار خوبی را در فستیوال ها و سینما ها به دست آورده است. هم اکنون شماری فیلم های این کشورها بر پرده سینما ها هستند و راه خود را به خوبی می پیمایند. حال پس از فستیوال کن و پیروزی “ارزش احساسی” ، ساخته “یوآکیم تزیر” فیلم بسیار خوش ساخت و پر معنای عشقی “ مامان صدام نزن”، نخستین فیلم بلند کارگردان نروژی و کارگردان انتخاب بازیگر، “نینا کناگ”، برای شخصیت زن اضلی اش، “پیا تی التا” ( در نقش اوا)، جایزه بهترین بازیگر زن را به ارمغان آورد.
در این فیلم، اِوا، نقش یک معلم پرهوادار مدرسه و همسر شهرداررا بازی می کند که به پناهجویان نیز زبان می آموزد. در این کلاس ها یک پناهجوی جوان سوری شرکت دارد که کم کم به او نزدیک می شود و پیوندی عاشقانه بینشان به وجود می آید. در آغاز این داستان عاشقانه ساده به نظر می آید، اما کم کم و درحالی که پایان دردناک ویا ویرانگر آن را پیش بینی پذیر می دانیم، این پایان دردناک به چیز بسیار پرسش برانگیز کننده ی دیگری تبدیل میشود : خودمحوری زن غربی، بهرهکشی و روشهای پنهانیای که خودخواهیاش را بهنام عشق یا خوش دلی و نیکوکاری نوجیه می کند. او به تفاوت سنی، و شوهر داریش نمی اندیشد. در عین حال نه می خواهد زندگی خود را به خطر اندازد و نه از آزادی خود و اسیر کردن دیگری دست بکشد. اسیر کردن کسی که به دلیل شرایط زندگی اش راه گریزی از این دست نشاندگی ندارد. “اوا” پس از قهرمان شدن به ضد قهرمان تبدیل می شود و راستی و درستی و عدالت ساختاری کشورش را زیر پا می گذارد. نفشی که با مهارت بسیار ایفا شده است.

پرسش برانگیزی گزینش بهترین هنرپیشه ی مرد
شاید برای هیات داوران، برگزیدن “آلکس برند مول”، به عنوان بهترین بازیگر مرد برای فیلم کسالت آور “هنگامی که رودخانه دریا می شود”، ساخته “پره ویلا بارسلو”، کارگردان اسپانیولی، به گونه ای توجیه شده باشد، اما با فیلمی که بیشتر صحنه هایش در درازای زمان رخ دادش فیلمبرداری شده و از این رو و نیز به سبب، دیالوگ های بی معتا، میزآنس، کادر بندی وجای دوربین و نیز بازی بی رنگ شخصیت اصلی زن داستان و همچنین حضور کم رنگ تر پدرش، همین “آلکس برند مول”، این پرسش پیش می آید که چرا بازی بسیار روان و باور کردنی امیر جدیدی، درفیلم “بیداد”، چشم آنها را نگرفته است ؟ ایا می خواسته اند که هیچ کس دست خالی از فستیوال نرود ؟ به هر رو، چه بخواهیم و چه نخواهیم، ژوری حرف آخر را می زند ..
گر چه فستیوال کارلووی واری در راه دیده شدن کشتار و جنگ غزه، با نمایش دوفیلم “روحت را در دستانت بگذار و راه بیفت”، ساخته سپیده فارسی و “بله”، ساخته ی “نواد لاپید”، کارگردان اسرائیلی “ترک میهن کرده” و معترض، بالا زده بود و سخن پیرامون آن ها را می بایست در جستاری جداگانه گفت، اما نمی توان از دو فیلم بخش مسابقه ای، یکی “دیویا”، که در چارچوب مقوله جنگ قرار می گیرد و دیگری، “سینما جزیره” که به دشواری های یک دنیای کافکائی فارسی زبان پیوند می خورد، سخنی نگفت.

افسوس برای نادیده شدن فیلم “دیویا” و شگفتی در مورد گزینش فیلم “سینما جزیره”
فیلم مستند شگفت انگیز وبدون کلام “دیویا”، ساخته “دیمیرو هرشکو”، کارگردان اوکرائینی ، از آن فیلم های کار آیی بود که می توانست از جایزه ای برخوردار شود چرا که در زمانی کوتاه و محدود، با به کار گرفتن برهه های زمانی ویرانگر در گدشته، بسیاری از معضلات این دوران پر تلاطم و پر خطر و سرنوشت سازی را که در برابرش ایستاده ایم در ناخود آگاه بینندگان می کاشت. فیلمی که نه تنها می باییست دانش آموزان آن را ببینند، بلکه باید در پارلمان ها و به کسانی نشان داده شود که یا گذشته را فراموش کرده اند و یا فاجعه هائی را که در راه هستند نمی بننند و یا نمی خواهند ببیند. فیلم گرچه با جنگ اوکرائین و یورش ارتش روسیه آغاز می شود اما چندان نامی و شعاری بر آن گذاشته نمی شود و بنابراین ویرانی های همه جنگ ها را تمایندگی می کند. در کنار آن، ما را یاد همه هزینه های زیست محیطی، انسانی و افتصادی این جنگ ها می اندازد. از یک سو بمب ها در یک آن، ساز و کارهائی را که سال ها برای ساختشان زمان و انرژی گذاشته شده، طبیعت زیبا و حانوران را نابود می کنند، سپس می بایست شماری را بر آن گمارد که مین ها را پیدا و خنثی کنند و در آن راه گاه جان خود را نیز از دست بدهند. از سوی دیگر مین های ساخته شده از فلزاتی که از مواد معدنی زیر زمین بر گرفته شده اند را احتمالا دوباره برای مصرفی دیگر بازیابی کنند. این همه هزینه و نیرو در خدمت ویرانی.. فیلم به گونه ای با دو انفجار بزرگ، که شاید اشاره ای به دو جنگ جهانی پیشین هم باشد، به پیش می رود. چندی پس از هر انفجار، طبیعت باردیگر بیدار شده، زیست بوم را مرهم می بخشد و آن را زنده می کند. اما در سومین انفجار، که درپایان فیلم رخ می دهد دیگر راه گریزی بر جا نمی ماند و فیلم در تاریکی پایان می گیرد. سناریوئی که در آینده نه چندان دور پباده خواهد شد…بدین معنا که جنگ افروزان و طبیعتی که هر روز با سر کشی و ویرانگری، ناخشنودی خود را از رفتاری که انسان ها با آن می کنند، نشان می دهد، دست به دست یکدیگر کار را یک سره خواهند کرد و دیگر جای امیدی نمی ماند.

به جز سوژه تکان دهنده، چه چیزی سبب برگزیدن فیلم “سینما جزیره” شده است ؟
شاید، به جز چند کشور جنگ زده ی آفریقائی که دنیا آنها رانه تنها امروز، که از پیش هم فراموش کرده است، افغانستان کشوری باشد که در آن بهتر است سگ شوی اما زن نشوی. نباید فراموش کرد که کشوری که در آن زن به این گونه ناپدید شده، هیچ حقی نداردو مردن و زنده بودنش هیچ اهمیتی پیدا نمی کند، نمی توان برای کودکان و در راستای آن برای اینده هم سرنوشت بهتری پیش بینی کرد. طالبان که خود و دیگران را در منجلاب بی خردی، نادانی، فقر، واپس گرائی ژرف فرو برده اند، با نشستن بر سر قدرت، به همان درد دوگانگی در برابر پرسش های پیچیده ای چون نیازهای جنسی و بی رابطه گی با زنان دچارشده اند که پیامدش همان بهره برداری جنسی از کودکان و به ویژه پسر بچه هاست. این تازگی ندارد چون بسیاری از رپرتاژها، از جمله گزارش “اولیویه وبر”، خبرنگار فرانسوی، در سال ۲۰۰۱، نیز حکایت از دخترنما کردن و به رقص واداشتن کودکان پسر پرورشگاه ها و تجاوز به آنها، درهمان نخستین دوران حکومت طالبان، می کرد.
در فیلم “سینماجزیره”، داستان از آنجا آغاز می شود که “لیلا” (فرشته حسینی)، شخصیت اصلی، پس از کشتار همه خانواده اش، به دنبال پسرش، امید، می گردد.. ( برگزیدن این نام نیز می تواند معنای خود را داشته باشد). لیلا که به تنهائی به جستجو دست می زند با رفتار خشونت بار و ترسناک طالبان روبرو می شود. از این رو تصمیم می گیرد که تغییر هویت بدهد. کار خطرناکی که شماری از دختر بچه ها و دختران جوان نیز در گذشته انجام داده بودند و در شماری فیلم آنها را دیده ایم. با این حال این سوژه می تواند کماکان مهم، دردناک و سزاوار یاد آوری به شمار اید. اما چون سینما تنها سوژه نیست، ناتوانی های فیلم، چه از دیدگاه گویش سینمائی، دیالوگ، زمان بندی، دکوپاژ وبازی ها از آن فیلمی بی تنش و نا امید کننده ساخته بود.. شخصیت پروری بسیار سطحی وپیش پا افتاده ی آن از شدت بدی شگفت برانگیز می شد. برای نمونه، لیلا آنچنان بی جان رفتار می کرد که تماشاگر به خود می گفت آیا او رنج می برد ؟ ویا عقب افتاده ی فکر است ؟ ضریب هوشی اش چه اندازه است؟ این گونه به نظر می آمد که مسخ شدن او از درد نیست، بلکه خنگ است. در حالی که می دانیم زنان، حتا آنهائی که دانش و تجربه ی انچنانی ندارند، فیلم نمی بینند و پا به دنیای مجازی نگذاشته اند، می توانند گاه با نیرنگ، با زبان بازی، با اشگو ترفند های دیگر به خواستشان برسند، همانگونه که در درازای تاریخ رسیده اند. آن خواست مبارزه با مرگ و نجات فرزند، از آنها همواره قهرمان ساخته است. بنابراین این کمبود ها از فیلم،فیلمی کسل کننده و دور از هر گونه ارزش سینمائی می سازد. صد افسوس برای سوژه ی آن. جالب اینجاست که کارگردان ترک فیلم، خانم “گزده کورال” ، گر چه فیلم دومش بود، برخلاف کارگردان های دیگر، به هنگام معرفی فیلم پیش از نمایش هیچ سخنی نگفت و این مسئولیت را بر گردن فرشته حسینی، بازیگر فیلم گذاشت که از حق افغان ها هواداری کرد!!
پیرامون فیلم های بخش های دیگر و از جمله بخش مسابقه ای” پروکسیما” نیز سخن بسیار است. مهم این است که فیلم هائی که در فستیوال ها به نمایش در می آیند شاید اکران نشوند و یا اکران آنها به درازا بکشد، به ویژه برای سینما دوستانی که در همه سئانس ها با هیجان بسیار به دیدن فیلم ها می شتابند. سینما دوستانی که شمار بزرگی از آن ها فستیوال را از سال ها پیش دنبال کرده اند و ازشرایط دانشجوئی و جوانی به رده ی بالاتر اجتماعی رسیده اند و با آسایش بیشتری فستیوالشان را دنبال می کنند.
«شهلا رستمی»
