گزینشهای پیشپنداشت یا برتری دادن به شماری از آنها، پرسشی در پیوند با فستیوال “لیوبلیانا” ؟
- شناسه خبر: 95337
- تاریخ و زمان ارسال: 8 آذر 1404 ساعت 16:11

به گزارش هنرمندنیوز، کارگردانان، فارغ از ملیت، در آثار خود لایههای پنهان و ناگفتههای بسیاری را بازمیتابانند. هنگامی که مجموعهٔ فیلمهای بخش مسابقه را کنار هم قرار میدهیم، گویی با عمل «فرومالی» بر سطح کاغذ، طرحهایی پنهان آشکار میشود؛ موضوعاتی تکراری که نه تنها به آسودگی فکر نمیآقزایند، که پرسشهای تازهای میگشایند.
در دو یا سه سال اخیر، نکتهای چشمگیر بهروشنی دیده میشود: فیلمسازان جوان کم کم از مسائل بزرگ جهانی چون تغییرات آب و هوائی، جنگها، فرسایش دموکراسیها، گسترش جنایت سازمانیافته، خشونت جوانان یا پایین آمدن سن بزهکاری، دور می شوند و به جای آن ها به هنجارهای کوچک درونی فردی و یا محیط کوچکتر پیرامونشان می پردازند.

نمونهٔ لیوبلیانا
حال، آیا این پدیده را، که در سراسر فیلم های برگزیده بخش مسابقهای «پرسپکتیو» (چشم انداز)، در آخرین جشنوارهٔ لیوبلیانا، پایتخت اسلوونی،دیده می شد، می بایست پیامد لبریز شدگی بر آمده از یورش خبرهای نگرانکننده و گونه ای انکار ناخودآگاه آن ها دانست یا دستاورد گزینه ها ی آگاهانهٔ مسئولان گزینش؟
در هر دو حالت، تماشاگر با آثاری روبهرو میشود که او را بیتفاوت رها میکنند، زیرا وضعیتی را بازمینمایانند که خود او گاه با فشار بیشتری تجربهاش کرده است. بدتر آنکه این آثار حالوهوای مجموعهها یا فیلمهای اپیزودیک را، با ساختارهایی تکراری و پیشبینی پذیر، پیدا می کنند.
گزینه های گویا :
از ده فیلم ارائهشده، هفت فیلم بر تجربههای بسیار شخصی فیلمسازان تکیه داشتند. آنها بیشتر پیرامون کشمکشهای خانوادگی در فضایی روستایی و دلنشین ( گربهها، سگها، خروسها، کارهای کشاورزی روزمره آن هم تا مرز لبریزی)، فیلمبرداریشده اند.
گویا این داستان های استوار بر تلاش سخت برای ادامه زندگی و نبرد با پیشداوریها، در محیطهایی بسته و دشمنانه، گویی با بهرهبردن از چشم انداز های زیبا میکوشند کمبودهای زبان سینمایی خود را پنهان کنند: نبود همگنی میان سکانسها، فیلمنامههای ناتوان، شخصیتهای کمعمق و نبود نوآوری انگاره ای یا گویش سینمائی. برخی آثار، مانند «دنیای غمگین و زیبا»، ساختهٔ «سیریل اریس لبنانی » ، حتی بهسختی شایستگی قرار گرفتن در این بخش را پیدا می کنند.
آثاری بیش از اندازه شخصی، با توانائی محدود سینمایی
برخلاف روند همیشگی که برندگان بزرگ جشنواره ها را در سر گزارش معرفی و واکاوی میکنند، این بار خواستم با فیلمهایی آغاز کنم که هیجان ویژه ای برنمیانگیختند و کشش چندانی نداشتند. آثاری که به یک بازنگری اساسی نیاز دارند.
در سر این فهرست، “شیطان سیگار می کشد”، ساختهٔ “ارنستو مارتینس بوسیو” از مکزیک قرار می گیرد. فیلمی که موضوعی بسیار خوب و امروزی را هدر میدهد. ما با زنی به نام «رومانا»، ربرو هستیم که ناچار است پنج نوه ی رهاشده اش از سوی یک مادر بیثبات و سپس پدرشان را بزرگ کند. او که گاه می ترساند، اما مهربان است و خود ابهاماتی هم دارد، با دمیدن ترس از شیطان در آنها، این کودکان را به یک زندگی پنهانی و گوشه گیرانه وامیدارد، تا زمانی که ماموران خدمات اجتماعی وارد ماجرا می شوند. فیلمنامهٔ پراکنده و مبهم، با نگاره های لرزان به سبب استفاده از دوربین روی شانه و فریادهای پیوستهٔ کودکان، فضای آشفتهای در درازای فیلم پدید میآورند. کارگردان تنها در پنج دقیقهٔ پایانی میکوشد به جمعبندی برسد، اما استفادهٔ بیتناسب از نگاره های ویدئویی بیکیفیت و آشفتگی ساختاری، جلوی هر اندیشیدن جدی را می گیرد.
“سدی با کیسه های شنی”، ساختهٔ «چِیِن چرنیچ» از کرواسی نیز ناامیدکننده است. فیلم میکوشد میان سیلابی ویرانگر که در راه است و فروریزش ارزشهای مسیحی به دلیل همجنسگرایی شخصیتها، به شکل نمادین همسو کند، اما پافشاری بر جزییات پیش پا افتاده، روایت را سنگین کرده از دادن ژرفا و بعد بیشتر به شخصیتها می کاهد و اثر بی جان و بی تنش ، تنها به موضوع تابوشکن همجنس گرائی تکیه میکند تا نارسائی های سینماییاش را پنهان سازد. موسیقی جان خراش آن نیز این کمبودها را بیشتر برجسته میکند.
«حواصیل آبی» ، ساختهٔ «سوفی رومواری» ، مهاجرت و تنش های خانوادگی را از دیدگاه تجربهٔ شخصی خود روایت میکند. او با نشان دادن روزمره گی یک خانواده مهاجر شش نفره مجارستانی، که در جزیره ونکوور ساکن شدهاند (با الهام از دوران کودکی خودش)، بر این تکیه می کند که چگونه تنشهای روانی یک نوجوان اجتماع گریز و دمدمی مزاج می تواند توازن یک خانواده را بر هم بریزد و ارامش را از آنها بگیرد. او همچنین گهگاه به به کارنبردن زبان مادری برای بهتر جذب شدن در محیط تازه تلنگری هم می زند که این نیز می تواند یکی از دلیل های نابسامانی و خود گم کردگی نوجوان باشد. اما فیلم هیچ چیز تازه ای به دست نمی دهد و پاسخگوی هیچ پرسشی نمی شود.
همین رویکرد در “باد با من حرف بزن“، ساختهٔ “استفان جورجیویچ” صرب، ادامه می یابد : کاویدن پیوند ٔ مادر و پسر در محیطی روستایی . فیلمی بیش از اندازه شخصی و خودمحور که آن هم باز در محیطی روستائی جریان پیدا می کند.
“قاچاق”، به کارگردانی” تئودورا آنا میهای”، کارگردان رومانیایی، سرقتی سازمانیافته توسط کارگران زومانیائی روایت می کند که در اروپای غربی به کار سرگرم هستند، بیآنکه ریتم یا تنش لازم را بیابد ـ این در حالی است که فیلمنامهی آن توسط «کریستیان مونجیو»، فیلمساز برجستهٔ رومانی، نوشته شده که در سال ۲۰۰۷، نخل طلای کن را برای فیلم «چهار ماه، سه هفته و دو روز” ربود.

هنگامی که بازیگر فیلم را نجات میدهد
“اگر پا داشتم بهت اردنگی می زدم” ، ساختهٔ “مری برونستین” ، با بازی درخشان “رز بایرن” (برندهٔ جایزهٔ بازیگری در برلیناله)، تماشاگر را جذب میکند. “بایرن” در نقش یک روانکاو که خود اسیر پریشانیهاییش است، با چنان کار آئی چهره عوض می کند و از یک روان پریش به یک زن معمولی تغییر می کند که هنر بازی با ماسک را به یاد می آورد. . هرچند فیلم بار دیگر به پیوند مادر و دختر میپردازد، بیماری نامبردهنشدهٔ کودک و نشان ندادن چهره او در سراسر فیلم و شنیدن صداری ناله وارش ، از نکات مثبت فیلم است. اما نمادپردازیهای سنگین (شمار بالای اشاره به سوراخی بی پایان، بیرون کشیدن بی انتهای لولهٔ خوراک رسانی به بدن کودک …) گاه آزاردهنده میشوند. اما ارادهٔ مادر برای گسستن زنجیرهٔ ناامیدی و بازگشت به معصومیت از دسترفته، پایانی تأثیرگذار بر جا می گذارد. فیلمی که شایسته نمایش در کلاس های روانشناسی هم هست.

فیلم برگزیده و ویژگیهایش
با نامی دراز و غریب ، “آیدا آنچنان بد آواز می خواند که حتا مرگ هم به پا می خیزد تا او را همراهی کند” ! نخستین فیلم بلند” استر ایوکیچ”، کارگردان اهل اسلوونی، گر چه باز هم همان پیوند های خانوادگی را در محور خود دارد، اما جهانیتر از فیلم های دیگر میاندیشد: به فلسقه ی زندگی و مرگ، در محیطی سرشار از آشفتگی های خانوادگی صحنه های افسانه ای (که شاید سمبل خواست های درونی ناگفته باشند) افزوده می شوند.
دخترکی دوازدهساله، بسیار خاموش، در نبود گرمای خانوادگی ـ بهویژه مادربزرگ مهربان و حامی اش ـ در محیطی که همه ی همکلاسی هایش به او می خندند وبه ویژه ناتوانی او را در خواندن درست سرود ها با سماجت به او یاد آوری می کنند، ما را به اندیشه پیرامون فرصتهای ازدسترفته در ایجاد پیوند های سودمند با دیگران در زمانی که زنده هستیم، وا می دارد. اثری با لایههایی پرظرافت که اگر در میان اینهمه فیلم خطی و تکراری قرار نمیگرفت، درخشش بیشتری مییافت.

«طاووس»: پرسشی پایه ای پیرامون جامعه های مدرن در قالبی بسیار مناسب
«طاووس» ، ساختهٔ «برنهارد ونگر» اتریشی با گویشی مدرن، ریتم پویا، توانمندی سینمایی و پرسش گری جهانشمول خود از سایر فیلم های دیگر سوا می شد. در واقع این فیلم می پرسید : «ما خودمان هنگامی که نقش بازی نمیکنیم، که هستیم ؟»
این نخستین فیلمِ، پر از طنز بصری و صحنه های غافلگیر کننده، زیاده روی های جامعهٔ مدرن را میکاود؛ جایی که جستوجوی ظاهر به گمگشتگی خود میانجامد. استعارهٔ طاووس ـ پرندهای که تنها برای دلربائی از جنس مخالف چتر زیبای خود را میگشاید ـ با ریز بینی به انگاره کشیده شده است. طراحی صحنه مناسب، هماهنگ با روانشناسی شخصیتها، و بازی «آلبرشت شوخ» (ماتیاس) لایههای تازهای به این نقد اجتماعی میافزاید.
ماتیاس، مربی مناسب « برای همه فصل ها »، در فرو رفتن در نقشهای گونه گون، بسیار تردست و بی همتارفتار می کند. او همچون یک بازیگر ماهر، هویتهای وامگرفته را بیکموکاست اجرا میکند، تا این که روزی خود از درون فرو میریزد.
فیلمی که با ریتمی بسیار مناسب، خوشساخت، میزانسنهای معنادار، فاصلهگذاری هوشمندانه میان دوربین و بازیگران، و نیز نقش آفرینی بی کم و کاست بازیگراصلی، تماشاگر را با خود میبرد. این فیلم می تواسنت به آسانی جایزه بهترین فیلم را به شکل مشترک برباید چنانچه مقررات فیپرشی چنین امکانی را می داد.

دروغ برای نجات فرزند ؟
“رشد وارونه” ، ساختهٔ «بالینت دانیل سوش” مجارستانی، باز هم به پیوندهای خانوادگی میپرداخت ، اما آن را با زبانی تصویری مینیمالیستی که یادآور سینمای « بلا تار» می شد، ژرف تر و کارآ تر کرده بود. این فیلمِ سیاهوسفید، گاه تیره و مهآلود، تماشاگر را در برابر دوراهی اخلاقی پدری بیهمسر می گذاشت که فرزندش زمینه ساز پیش آمد مرگباری شده بود.
بدون تبدیلشدن به مانیفستی دربارهٔ داد خواهی، فیلم با سکانس پایانی توانمندش پیامی روشن میدهد: «در داوری، زاویهٔ دید را دریابیم و از شتابزدگی پرهیز کینم» . حرکتهای طولانی دوربین، کندیها و شتابهای سنجیده و موسیقی کلاسیک، روایتی واقعگرا ، کوبنده و شاعرانه به دست می دهد.
جمعبندی: گزینشی کمکشش
از میان ده فیلم ارائهشده، چهار فیلم ساختهٔ زنان بود؛ بنابراین توازن جنسیتی کمابیش نگاه داشته شده بود.
امانبود کامل آسیا ـ قارهای که نقشی مهم در سینمای جهان دارد ـ پرسشبرانگیز است. هیچیک از کشورهای مهم و پربازده آسیا (چین، ژاپن، کره، ایران) در گزینه ها جایی نیافته بودند. بهجز سه فیلم (مکزیکی، لبنانی و آمریکایی)، سایر فیلم ها از کشورهای اروپایی همسایه می آمدند که این شاید دلیل شباهت آن ها به یکدیگر باشد که به یکنواختی مجموعه انجامیده بود. تنها “طاووس” است که ازاین “یکپارچگی” بری می شودو این پرسش پایانی را برمی انگیزد که آیا این «یکدستی» در گزینشها، بر آمده از نبود دسترسی به تولیدات است یا والائی دادن آگاهانه و هدفمند؟
سی و ششمین جشنواره بین المللی “لیوبلیانا” از زوز ۱۲ تا ۲۳ نوامبر برگزار شد.
نویسنده: شهلا رستمی
