وقتی «لطف» جای «همدلی» را میگیرد
- شناسه خبر: 98934
- تاریخ و زمان ارسال: 3 سپتامبر 2026 ساعت 16:02

هنرمندنیوز: تجربههایی مانند گروه کارگاه نمایش بهخوبی نشان میدهد که چگونه یک جمعِ همدل، با اعتماد و جدیت، میتواند به خلق آثاری منجر شود که یکی پس از دیگری تماشایی باشند. ارزش آن تجربهها فقط در نام یک فرد نبود؛ در «ما» شدنِ یک جمع بود؛ در اینکه هر کس بخشی از یک کلیت بود و اثر، حاصلِ حضور و مشارکت همه.
اما امروز گاهی با شکل دیگری از مناسبات مواجهیم؛ مناسباتی که در ظاهر نامشان «حمایت»، «تهیهکنندگی» یا «همراهی» است، اما در زیر پوست آن، اتفاق دیگری در حال رخ دادن است: تبدیل انسان به سرمایه و تبدیل سرمایه به قدرت.
اینجاست که مفهوم شیوارگی میتواند به فهم این وضعیت کمک کند.

شیوارگی فقط به معنای تبدیل انسان به کالا نیست. وقتی نام، شهرت، اعتبار اجتماعی و حتی حضور یک انسان تبدیل به ابزاری برای ارزشگذاری و معامله در مناسبات فرهنگی میشود، انسان از یک «شخص» به یک «سرمایه» تقلیل پیدا میکند.
در تئاتر امروز گاهی چهرهای مشهور وارد پروژهای میشود و صرفِ حضور او ارزش اقتصادی و تبلیغاتی پیدا میکند؛ تا جایی که گاهی دیگر این اثر نیست که مرکز توجه قرار میگیرد، بلکه «نام» است که به اثر ارزش میدهد.
پوستر، که قرار است تصویری از جهان نمایش باشد، تبدیل میشود به تابلوی نمایش قدرت. عکس یک چهره آنقدر بزرگ میشود که گویی خودِ نمایش حاشیهای بر حضور اوست؛ در حالی که نویسنده، کارگردان و بازیگرانی که ماهها برای شکلگیری اثر زحمت کشیدهاند، در این سلسلهمراتب تصویری به حاشیه رانده میشوند.
حتی گاهی گروه، خود سرمایهگذار پروژه را پیدا کرده، ریسک تولید را پذیرفته و ماهها برای ساخت اثر تلاش کرده است؛ اما یک نام شناختهشده وارد پروژه میشود و به واسطهی اعتبارش جایگاهی پیدا میکند که گویی مالک بخشی از اثر است.
اینجا یک پرسش ساده اما مهم شکل میگیرد:
چه کسی حق دارد بزرگتر دیده شود؟
آیا اندازهی عکس روی پوستر باید بر اساس میزان شهرت تعیین شود یا میزان مشارکت در خلق اثر؟
این مسئله صرفاً یک موضوع گرافیکی یا تبلیغاتی نیست؛ یک مسئلهی اخلاقی است.
زیرا پشت این تصویر، نوعی نظام ارزشگذاری قرار دارد: چه کسی مهمتر است؟ چه کسی میتواند فضای بیشتری اشغال کند؟ و چه کسی باید به دلیل نداشتن شهرت، دیدهشدنش را واگذار کند؟
مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که آن چهره، حتی سرمایهگذار واقعی پروژه هم نبوده باشد. گاهی تنها چیزی که با خود به پروژه میآورد، نام و اعتبارش است؛ و همین نام تبدیل به امتیازی میشود که باید در همهجا دیده شود. حتی اگر بابت این حضور پولی دریافت نکند، باز هم مسئله لزوماً حل نمیشود. زیرا رایگان بودن یک کنش، آن را از مناسبات قدرت خارج نمیکند.
اگر حضور یک فرد مشهور مدام به عنوان «لطف»، «حمایت» یا «همراهی» به گروه یادآوری شود، این حمایت میتواند به چیزی شبیه بدهی اخلاقی تبدیل شود: من اعتبارم را به تو دادهام؛ پس تو باید جایگاه مرا به رسمیت بشناسی. من اسمم را کنار پروژه گذاشتهام؛ پس پروژه باید بخشی از اعتبارش را به من بازگرداند. من لطف کردهام که آمدهام؛ پس این لطف باید در تصویر، در روابط و در روایت پروژه دیده شود. اینجاست که قدرت، نقاب لطف میزند. قدرت دیگر الزاماً با دستور و تحکم ظاهر نمیشود؛ گاهی لباس محبت و حمایت میپوشد.
در چنین مناسباتی، حتی «حمایت» هم میتواند تبدیل به کالا شود. یک نفر پول میآورد. یک نفر نام میآورد. یک نفر مخاطب میآورد. یک نفر اعتبار میآورد. یک نفر سرمایهگذار پیدا میکند و یک نفر ماهها تمرین میکند. همه اینها سرمایهاند، اما مشکل از جایی آغاز میشود که این اشکال متفاوتِ مشارکت، به جای آنکه در یک رابطهی حرفهای و عادلانه کنار هم قرار بگیرند، تبدیل به سلسله مراتب منزلت شوند. آنوقت کسی که «نام» دارد، حتی اگر کمترین سهم را در تولید واقعی اثر داشته باشد، میتواند بیشترین سهم را در دیدهشدن داشته باشد.

آدمها به «نام» تبدیل میشوند؛ نامها به «برند»؛
برندها به «ارزش تبلیغاتی»؛ و ارزش تبلیغاتی به «قدرت» و این همان لحظهای است که تئاتر، که ذاتاً باید محل مواجههی انسان با انسان باشد، خودش گرفتار مناسبات شیءوار میشود. در حالی که اخلاق حرفهای در تئاتر باید چیز دیگری باشد: به رسمیت شناختن سهم و شأن هرکس در خلق اثر. اگر کسی تهیهکننده است، نقش تهیهکنندگیاش محترم است. اگر کسی سرمایهگذار است، سهم سرمایهگذاریاش روشن است. اگر کسی بازیگر است، ارزشش در بازیاش است. اگر کسی کارگردان است، مسئولیت و نگاه هنریاش باید دیده شود و اگر کسی صرفاً برای حمایت معنوی کنار یک پروژه ایستاده، این حمایت میتواند ارزشمند باشد، بیآنکه به تصاحب نمادین پروژه تبدیل شود. حمایت، وقتی زیباست که نیازمند نمایش دائمیِ قدرتِ حامی نباشد. شاید یکی از بحرانهای امروز تئاتر همین باشد که گاهی به جای ساختن اثر، در حال ساختن سلسلهمراتبیم؛ به جای معرفی یک گروه، یک چهره را برجسته میکنیم؛ به جای تقویت همکاری، بدهی اخلاقی تولید میکنیم؛ و به جای آنکه «حضور» را به معنای همراهی بفهمیم، آن را به ابزار تثبیت قدرت تبدیل میکنیم. در این میان، شاید بد نباشد دوباره به خودِ ماهیت تئاتر برگردیم: تئاتر «من» نیست؛ «ما»ست.
هنرِ آدمهایی است که کنار هم قرار میگیرند و به یکدیگر اعتماد میکنند تا چیزی را بسازند که هیچکدام به تنهایی قادر به ساختنش نیستند. اگر «من» آنقدر بزرگ شود که «ما» را ببلعد، دیگر با یک گروه تئاتری مواجه نیستیم؛ با مجموعهای از آدمها مواجهیم که موقتاً کنار هم ایستادهاند و شاید وقت آن رسیده باشد که دوباره یادمان بیاید: ارزش یک نمایش به اندازهی عکس یک آدم مشهور روی پوستر نیست؛ به اندازهی عشقی است که یک گروه برای ساختنش گذاشته است و لطفی که مدام به رخ کشیده شود، دیگر فقط لطف نیست. میتواند شکل بسیار مؤدبانهای از قدرتنمایی باشد. شاید خطرناکترین شکل قدرت همین باشد:
قدرتی که خودش را قدرت نمیداند؛ خودش را لطف معرفی میکند.
شاید خوب باشد که همینجا که هستیم مکث کنیم و تعقل، و از خودمان سوال کنیم، تو در کجای این مختصات هستی؟!
نویسنده: شیوا سرمست
