دنیای سینما دو تن از آخرین ستاره های خود را از دست داد
- شناسه خبر: 93555
- تاریخ و زمان ارسال: 7 مهر 1404 ساعت 11:03

ماه سپتامبر ۲۰۲۵ شاهد درگذشت “رابرت رد فورد” ۸۹ ساله، در روز ۱۶ و “کلودیا کاردیناله”، در ۸۷ سالگی، در روز ۲۳ همین ماه بود. دو شخصیتی پر آوازه که هرکدام به گونه ای دنیای سینما را همراهی کردند و جزو آخرین های کسانی به شمار می آیند که بخشی ازدست آورد های هنری خود را مدیون دوران ستاره پروری هالی وود هستند. از این رو رسانه های فرانسه برنامه های بسیاری را به سینما دوست جهان ارائه کرده و می کنند تا از این نماد های زیبائی، هنر و تعهد بزرگداشت انجام گیرد.

از تونس به ونیز، سفری سرنوشت ساز برای کلودیا کاردیناله
کلودیا کاردیناله، که با رسیدن به مقام زیباترین ایتالیائی ی تونس، جایزه سفری به وفستیوال ونیز را ربود و این سفربه گونه ای راه رهائی از تجربه ای شخصی تلخ را برایش باز کرد، راه دیگری را به کمک زیبائی اش گشود. بدین معنا که گرچه رویای هنرپیشگی را در سر نمی پروراند، با یک کمپانی تهیه کننده ی فیلم قرار داد ی بست. این قرارداد با این که سرنوشت دیگری را برایش رقم می زد، اما محدودیت هائی نیز برایش به وجود می آورد که بر مبنای آن می بایستی به سن خود نیافزاید، موهایش را کوتاه نکند و به ازدواج نیاندیشد. مفادی که چندان دوامی پیدا نکرد چون به زودی دوست و سپس همسر مالک این شرکت، “فرانکو کریستالدی”، شد.
“کلودیا کاردیناله” در سال ۱۹۵۸، به ایفای نقش هائی کوچک و از جمله در کنار “عمر شریف” مصری در فیلم “گوها” پرداخت. سپس در فیلم های بزرگانی چون “لوکینو ویسکونتی”، “فدریکو فلینی”، “ریچارد بروکس”، “هانری ورنوی” و “سرجیو لئونه” نقش افرینی کرد. این ایتالیایی اهل تونس که شهروندی فرانسه را گرفته بود ودر جوانی، وحشی و پسرانهخو بود، بیآنکه خود بخواهد، به ستارهای در سینمای بینالمللی تبدیل شد و در سال ۱۹۹۳ شیر طلایی ونیز و در سال ۲۰۰۲ خرس طلایی برلین را دریافت نمود.
گرچه والدین کلودیا ایتالیایی بودند، زبان مادری او فرانسوی شد و تا اندازه ای هم عربی می دانست.
کلودیا کاردیناله، که در آغاز بازیگری صدایی بم و خشدار با لهجهای فرانسوی پر رنگ داشت، در فیلمها دوبله میشد، اما دشواری زبان نتوانست جلوی درخشش او را بگیرد و نامش را به افتخار ملی ایتالیا گره نزند که جایگاه پیشکسوتانش مثل جینا لولوبریجیدا و سوفیا لورن را کمرنگ می کرد.
کلودیا کاردیناله، ۸۷ ساله، یکی از درخشانترین ستارگان نیمهی دوم قرن بیستم
“کلودیا کاردیناله”، که با نقش آفرینی در فیلم “پلنگ”، ساخته “لوکینو ویسکونتی”، پا به پلکان هنر هفتم نهاد و در سن ۸۷ سالگی، در خانه اش در نومور، درنزدیکی پاریس در گذشت، به سبب نقش هایش، از جمله در «روزی روزگاری در غرب»، به نمادی از سینمای دههی ۱۹۶۰ تبدیل شد.

فیلم «پلنگ»، که در ۱۹۶۳، بر پایهٔ داستانی از “جوزپه تومازی دی لامپه دوزا” و پس از «روکو و برادرانش»، توسط ویسکونتی ساخته شد، جایزه نخل طلای فستیوال فیلم کن را از آن خود ساخت.
نقش کلیدی در سرنوشت بازیگر را لوچیانو ویسکونتی بزرگ ایفا کرد، که مربیاش شد و با عشق تأثیرگذار و تا اندازه ای پدرآنه، او را به پیش راند.
در فیلم “پلنگ”، یک حماسهٔ تاریخی، کلودیا کاردیناله در نقش آنجلیکا، در صحنه ا ی که با برت لنکستر والس می رقصد ویکی از صحنه های ماندنی فیلم است، پیراهنی را برتن داشت که ” پیِرو توزی” برایش به رنگمروارید از ارگانزا دوخته بود. این پیراهن، با ۱۲ لایه تور، که آن را از درون نگه میداشت، به گونه ای طراحی شده بود که هنگام رقص، بازیگر بتواند مانند ابر حرکت کند و در هوا موج بزند. این پیراهن حدود دوازده کیلو وزن داشت و کلودیا کاردیناله ناچار بود شبانه آرایش کند، موهایش را شانه زند، تمرین کند و تمام شب، بدون این که بنشیند، نقشش را بازی کند.

به گفته کاردیناله، ویسکونتی به او نگاهی طولانی، فرمانروا و درخشان آموخت. هدف این آموزش، دادن منشی اشرافی به آنجلیکا بود که از یک خانواده ی تازه به دوران رسیده می آمد، اما برای حکومت و فرمان دادن به دنیا آمده بود. منشی که به بازیگر نیز سرایت کرد چرا که پس از «پلنگ»، کلودیا کاردیناله دیگر نتوانست به نقشهای سادهٔ بومیان و عروسهای سرسپرده بازگردد.
در همان سال ۱۹۶۳، این بازیگر جوان، که با فیلم “پلنگ” به یک ایده آل زنانه دست یافته بود، درفیلم «هشت و نیم»، ساخته فدریکو فلینی، نقش آفرینی کرد . در آن سال، مطبوعات بینالمللی ۲۹ هزار مقاله به کلودیا کاردیناله اختصاص دادندو او را به اوج شهرت رساندند. بدین ترتیب ستاره ای در سینمای جهان رو به درخشش گذاشت.
« تنها دختر ساده و سالم سینما»
«مارچلو ماسترویانی» درباره او می گفت : « او تنها دختر سالم در این محیط پر از روان پریشان و ریاکاران است».
«کلودیا کاردیناله»، که هم نسل “بریژیت باردو ” هنرپیشه ای بود که در فیلم «و خدا زن را آفرید» برهنه شد و در همه جهان، به ویژه در آمریکا و واتیکان ماجرا ساز گردید، هرگز برهنه شدن را نپذیرفت و دست همه کارگردانان را رد کرد. او که گاه رقیب “بریژیت باردو” خوانده می شد که در جوانی مدلش به شمار می آمد، پس از پذیرفتن بازی در فیلم “آنش افروزان”، ساخته “کریستیان ژاک”، خواست که “بریژیت باردو” همبازی او باشد. در این فیلم نه چندان چشمگیر ، این دو سکس سمبل جای کاوبوی های مرد را می گرفتند..از این رو هر دو با اسب سواری و ماجرا جوئی سر و کار داشتند و شاخ و شانه می کشیدند. از جمله صحنه های کتک کاری آنان است که هنوز به یاد مانده است. کتک کاری ای که حدود بیش از پنجاه کبودی در بدن کلودیا برجاگداشت. پس از این فیلم، رسانه ها از آنها به عنوان “ب ب” و “س س” یاد می کردند که حرف آغاز نام و نام خانوادگی آنان است. در شب نخستین نمایش فیلم هم این دو تصمیم می گیرند که یکی در لباس مردانه و دیگری در لباسی سکسی نمایان شوند. که این بازی نیز جنجال برانگیز شد.

گفتنی است که “کلودیا کاردیناله”، همراه با موج نوگرایی سینمای ایتالیا (بولونینی، زورلینی، اسکویتیری)، در هالیوود (اِدواردز، بروکس، لئونه)، در فرانسه (بروکا، ورنوی) و حتی در آلمان با ورنر هرتزوگ و فیلم نفرینشدهاش «فییتزکارالدو» درخشید.
بهویژه میتوان به نقشآفرینیهای او برای ماریو مونیچلی ( کبوتر)، لوکینو ویسکونتی (روکو و برادرانش، یوزپلنگ، ساندرا)، فدریکو فلینی (هشت و نیم)، مائورو بولونینی (“آنتونیوی خوشچهره”، “راه نادرست”، “هنگامی که جسم تسلیم می شود”، “آزادی، عشق من!”)، لوئیجی کومانچینی (دخترک)، لیلیانا کاوانی (پوست) و همچنین سرجو لئونه (روزی روزگاری در غرب) اشاره کرد.
در میان نام های بینالمللی نیز می توان کارگردانان بزرگی همچون آبل گانس، فیلیپ دو بروکا، هانری ورنوی، بلیک ادواردز، ورنر هرتزوگ و مانوئل دو اولیویرا را برشمرد.
کلودیا کاردیناله، جوایز و افتخارات بسیار
افزون بر جایزه های بهترین بازیگر زن در جشنواره های گوناگون، او همچنین شیر طلایی یک عمر دستاورد هنری از جشنواره ونیز، خرس طلایی افتخاری از جشنواره برلین، عقاب طلایی جشنواره فیلم مسکو و جایزه لومیر را برای یک عمر فعالیت سینمایی دریافت کرده است.
در سال ۲۰۱۱، روزنامهٔ «لس آنجلس تایمز» کاردیناله را به عنوان یکی از ۵۰ زن زیبای دنیای سینمای جهان برشمرد و در سال ۲۰۱۷، عکس کلودیای جوان، به خشم فمنیستها انجامید که در پوستر جشنواره کن ورژن فتوشاپ شده اش به کار گرفته شده بود. خرده گیران به این اشاره داشتند که موهای کلودیا به اندازه عکس اصلی پریشان نیست، کمرش باریک تر شده و پاهایش کشیده تر. این ماجرا هیاهو برانگیخت تا جائی که خود هنرپیشه با دادن حق به جشنواره کن، به آن پایان داد.
کلودیا کاردیناله که در بیش از ۱۲۰ فیلم با بهترین کارگردانان آن زمان بازی کرد، در سال ۱۹۶۹، در کنار پیتر فینچ و شان کانری در فیلم «چادر سرخ»، محصول مشترک شوروی-ایتالیا، که آخرین کارگردانی میخائیل کالاتوزوف بود، بازی کرد.
رازهائی، گاه دردناک، زندگی شخصی بازیگر را نیز همراهی کردهاند. بدین معنا که در جوانی، سوء استفاده جنسی او را باردار ساخت و بهشکل مخفیانه پسری را به دنیا آورد که توسط نزدیکان بزرگ شد. پیوند با فرانکو کریستالدی، که بیشتر پیوندی مالی وحسابگرانه بود، سرانجام به شکلی دردناک فروپاشید. پیوند با همسر بعدی و پدر دخترش، کارگردان “پاسکوال اسکویتیری”، او را بسیار دوست می داشت، نیز پیوندی دشوار از آب درآمد. از این رو کلودیا کاردیناله به پاریس رفت و سالهای پایانی زندگیاش را در آنجا گذراند. در این شهر، مطبوعات مردمی و شایعه پرداز، از موردی خبر دادند که پس از مرگ پرنسس دیانا رخ داده بود : پس از این تصادف، دستیاران رئیسجمهوری، ژاک شیراک (که سرو گوشش بسیار می جنبید)، نتوانستند رئیس جمهوری را پیدا کنند تا خبر را به او بدهند. گفته می شود که در شب ۳۱ اوت، رئیسجمهور فرانسه، پس از بیرون آمدن از خانه ی کلودیا کاردیناله خبر تصادف مرگبار پرنسس دیانا را دریافت کرده است ! کلودیا کاردیناله، علیرغم همه رک گوئی هایش این رابطه را رد می کرد.

پس از گذر شش دهه از «پلنگ » و «ستارههای مهآلود»، کلودیا کاردیناله در غروب عمرش هیچ شباهتی به آن ستاره درخشان نداشت و چهره ی زنی کهن سال و شوخ را به خود گرفته بود که با استفاده از طنز از خود می گفت.
با پا گذاشتن به سنین بالا، بازیگر نامور، چهره ای ناآشنا پیدا کرده بود که آرایش نه چندان مناسبش کمکی به وی نمی کرد.. از آن چهره ی افسانه ای فیلم “پلنگ” خبری نبود اما به جای آن، با رفتار گرمش، به دیگران احساس نزدیکی و یافتن یک دوست دیرین را می داد.
اکنون او و دورانش به گذشته پیوستهاند و تنها در صحنههای فیلمهای بیهمتا و در برابر آخرین قهرمان زندهٔ آن دوران، سوفیا لورن، ایستاده اند.
از کلودیا کاردیناله ۸۷ ساله، یکی از درخشانترین ستارگان نیمهی دوم قرن بیستم، که نامش با شکوه سینمای ایتالیا گره خورده است، می بایست به عنوان نموداری از یک زن آزاد و الهامبخش هم در زندگی زنانهاش و هم به عنوان یک هنرمند یاد کرد.

رابرت ردفورد، نماد زیبایی، هنر و انسانگرایی
چارلز رابرت ردفورد جونیور، که در روز ۱۸ اوت ۱۹۳۶ در سانتا مونیکا (کالیفرنیا) به دنیا آمد و در ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۵ در ساندنس (یوتا) درگدشت، نمادی شد از آمریکایی که سرفراز است و به حود می بالد اما درگیر تردیدهای درونی نیز هست. رابرت ردفورد توانست عیرغم جایگاه بلندی که در هنر سینما به دست آورد، نماینده دادخواهی، انسانگرایی ومبارزی آرام و ارادهمند شود. او گرچه کار خود را در راستای مسیر بازیگران بزرگ هالیوود در دهههای ۴۰ و ۵۰ میلادی به پیش راند، اما جذبه فیزیکی خود را نیز برای هواداری از دموکراسیی جهان شمول و پذیرنده ی دیگران به کار برد.
دور از ترامپیسم و دوگانهنگری محدود، این بازیگر متعهد به پاسداری از محیط زیست و سینمای مستقل (با به راه انداختن جشنواره ساندنس) پرداخت. او از بسیاری سال پیش خانه ای ساخت که درآن از انرژی خورشیدی استفاده می شد. سفرهای اروپائی و به ویژه زندگی در فرانسه هم، به گفته خود وی، برداشت دیگری از زندگی سیاسی-اجتماعی و مسائل بین المللی را به او یاد داد و سبب شد که روح مردم را، فراتر از هر مرز سیاسی، ایدئولوژیک و اجتماعی لمس کند.
رابرت ردفورد که بود ؟
مایکل فینی کالان، نویسنده و زندگینامهنویس ایرلندی بااستعداد، نزدیک به ۱۴ سال را به گفتگو با رابرت ردفورد و حدود ۳۰۰ نفر از اعضای خانواده، دوستان و همکارانش گذراند تا بتواند روایتی درست و پربار از زندگی او به دست دهد.. “کالان” در ۷۶۵ صفحه این زندگینامه، با جزئیاتی چشمگیر، داستان ردفورد را روایت می کند. کتاب با سه بخش عکسهای شخصی و منتشرنشدهای همراه است که ردفورد خودش آنها را به امانت داده بود.
بر پایه این نوشته و نوشته های دیگر، “رابرت ردفورد” در سال ۱۹۳۷ در سانتا مونیکا به دنیا آمد. او تکفرزند مادری مهربان اما بیمار و پدری سختکوش اما از دیدگاه احساسی غایب بود. این پدر و مادر هر دو ایرلندی تبار بودند و از این رو روحیهی سرکش و وحشی ی این ریشه را برای او به میراث گذاشتند. در کودکی عاشق سینما شدو فیلم های بسیاری را دید که از جمله فیلم بامبی بود که آن را ۲۳ بار دید
امااو در رفاه زندگی نمی کرد و خانواده اش با سختی بسیار ربرو بود. در زمرهی سختی ها، می توان ابتلای وی به فلج کودکان را در کودکی بر شمرد که او را برای مدتی زمین گیر کرده بود. سپس، در دهه ۸۰ میلادی، او و همسر جوانش لولا ون واگنن، نخستین فرزند خود را از دست دادند. رابرت رد فورد به مدت ۲۶ سال با لولا سر کرد و توسط وی با گروه مذهبی مورمون ها آشنا گردید. اما با گذشت زمان از آنها به روشنی فاصله گرفت و در راه یک انسان آزاده پا نهاد.
مسیری که “رابرت رد فورد پیمود” تا به آزادگی برسد
این راه، در آغاز، راه آسانی نبود و وی برای رسیدن به جایگاهی که پیدا کرد، بسیاری از ناملایمتی ها را پشت سر گذاشت : مدتی با ولگردان های لسآنجلس دمخور شد و حتی چند خودرو دزدید. سپس در همان نوجوانی به اروپا رفت تا نقاشی بخواند و مدتی بین پاریس، رم و جنوب فرانسه در رفت و آمد بود. اما باز به آمریکا بارگشت و به آموختن هنرهای نمایشی در نیویورک سرگرم شد. این محیط به او امکان داد تا شکارچیان هنرپیشه اورا کشف کنند و به او امکان دهند که در تآتر و تلویزیون هنر نمائی کند. بازیگری هدف مندش کرد و او را در راهی انداخت که به بلندی ها رساندش.

رابرت ردفورد، از این سرشناسی استفاده کرد و با هوشمندی سرنوشت هنری حود را به دست گرفت و نقش هایش را با ریز بینی و وسواس برگزید.. . او از نه گفتن به پروژههای بزرگ ابایی نداشت. حال می خواست «سوپرمن» باشد یا «بری لیندون» و یا «اینک پایان دنیا». او به شکل غریزی حس میکرد آن نقشها برای او مناسب نیستند. از این رو در سال ۱۹۶۹ شرکت تهیه فیلم خود را به راه انداخت و با بهدست آوردن توان مالی، زمینی در دل طبیعت بکر یوتا، در دامنه کوههای باشکوه واساچ خرید. در آنجا خانهای با شکوه ساخت که به پناهگاه شخصی و خانوادگیاش تبدیل شد. خانه ای که، همچون دژی، آنها را از گزند و دیوانگی هالی وود بری می داشت.
ردفورد: هزار زندگی ی یک اسطوره سینما
نویسنده نشان می دهد که “رابرت رد فورد” چیزی فراتر از یک بازیگر، آیندهنگر، بازرگان، کنشگر سیاسی و زیست بوم بود . او از جوانی تا پایان زندگی، همواره آمادگی داشت که خود را برای باورها و آرمانهایش به خطر بیاندازد. او از جمله این ویژه گی بارز را در مورد جشنواره ساندنس، که از سال ۱۹۷۸ سنگر سینمای مستقل آمریکا شده بود، پیاده کرد. این روحیه گرچه بزرگترین پیروزیها را برایش به ارمعان آورد اما گاه نیز هزینههایی سنگین نیز به دنبال داشت.

بیشک پویایی پیوند رابرت ردفورد با سیدنی پولاک ( بازیگر وکارگردان بنام) تاثیر به سزائی در یکی از بخش های مهم زندگی او گذاشته است چراکه این دو باهم پاره ای از بهترین فیلمهای دوران خود را ساختند: «زیباترین سالهای ما» ، «خارج از آفریقا»، «سه روز کرکس»، «جرمایا جانسون» (فیلم محبوب ردفورد) و «هاوانا» ..
گفته می شود که رابطهشان گاه دشوار بود اما احترام دوجانبه و رقابت پیگیرشان به آنها نیرویی زندگی بخش می داد. باز هم گفته می شود که پولاک به پیروزی های رابرت ردفورد و اسکار او برای فیلم “مردم معمولی” رشک می ورزید و ردفورد نیز همین حس را نسبت به “توتسی”، ساخته پولاک، داشت.
“رابرت ردفورد” سالها به بیماری نادر کبدی مبتلا بود که به گزارش مجله “پلن وی” سبب شد چند پیوند کبد در درازای زندگیاش بر روی وی انجام شود. در سال ۲۰۱۹، گونه ای سرطان بسیار تهاجمی کبد نیز به این بیماری افزوده شد که سرانجام او را از پای درآورد.
“رابرت ردفورد”، از این رو نام نیکی را از خود به یادگارخواهد گذاشت که همواره درتلاش بود که میراثی برازنده از انتقال دانش ، پیوند فرهنگ ها، آموزش و همیاری شهروندی برای پاسداری از زیست بوم، الهامبخشی به پروژه های اجتماعی بلندپروازانه و در راه دگرگونی روزمره گی نابارور، بر جا بگذارد. کارهائی که شمار بزرگی از همکاران او وکسانی که امکان انجامش را دارند، یا نکردند و یا با کاستی انجامش دادند.
به هر رو، نردیکی این دو هنرمند، از این دیدگاه که هردو آزادی خواه، متعهد و کنشگر بودند، به آنها بعد دیگری می بخشد و زمان مرگ نزدیکشان، یکی پس از دیگری، هم یاد بود آنان را استوارتر می سازد.
«شهلا رستمی»
