نام من اورسن ولز است
- شناسه خبر: 94200
- تاریخ و زمان ارسال: 24 مهر 1404 ساعت 12:46

به گزارش هنرمندنیوز در آغاز ورود، نخستین جمله ای که بر روی دیوار به چشم می خورد، نمادی می شود برای درک فضائی که این شخصیت در دنیای سینما و رسانه ها به خود اختصاص داده بود :
« خودم را معرفی میکنم، من اورسن ولز هستم … من یک نویسنده، یک تهیه کننده، یک کارگردان، یک شعبده باز، یک هنرپیشه هستم. من روی صحنه و در رادیو برنامه اجرا می کنم. حال بگوئید چرا من این همه هستم و شما این اندازه کم ؟»

پیش از یک چهره، یک آوا
پیش از آن که «اورسن ولز» نماد فیلم «همشهری کین» شود، او تنها صدایی بود که از رادیو شنیده می شد. از آن راه او توانست که امواج را با بیش از ۲۰۰ برنامه دگرگون کند، از جمله با “جنگ دنیاها” (۱۹۳۸)، که سبب شد مردم باور کنند که حملهای خارجی در راه است. با برانگیختن ترسی عمومی با بافتن افسانهای اغراقآمیز، زایش یک افسانه را رقم زد.
سرنوشتی گره خورده با دروغ نخستین
اورسن ولز، در شانزده سالگی، برای پرهیز از رفتن به دانشگاه و با پافشاری نزد متولی اش، به سفر به اروپا دست زد و تنهایی به ایرلند رسید. در آنجا، با استفاده از همه ی وسیله های رفت وآمد و از جمله سوار بر الاغ، خود را به دابلین رساند و راهی تاتر “گیت” این شهر شد. او خود را به مدیران آن به عنوان یک بازیگر نیویورکی سرشناس جا زد و نقشی در تئاتر به دست آورد. این دروغ گشاینده راه برای دست یابی به کارنامهای شگفتانگیز برای او شد ، راهی که با کارگردانی، گویندگی وبرنامه ریزی در رادیو و پس از آن در سینما ادامه یافت.
هموار شدن راه برای ورود به هالیوود و آزمون «همشهری کین»
پس از آن دروغ ایرلندی که سبب شد “اورسن ولز” خود را به عنوان یک هنرپیشه جا بزند، باز هم به وی امکان داد که در آمریکا ادعا کند که در ایرلند بازیگر تآتر بوده است. سپس برنامه رادیوئی “جنگ دنیاها”، درسال ۱۹۳۹، ا به وی کمک کرد که بتواند در ۲۴ سالگی در هالیوود را باز کند و در ۲۶ سالگی، «همشهری کین» را بسازد؛ فیلمی که با تحسین منتقدان روبرو شد. گفتنی است که شمار نخستین فیلم هائی که توانسته اند از یک چنین نقد ستایش کننده برخوردار شوند چندان بالا نیست . فیلم به شاهکاری بی چون و چرا تبدیل شد. این پیروزی یک سر دیگر نیز داشت وآن سنگینی اش بود. بدین معنا که “اورسن ولز” را ناچار کرد تا در سراسر عمرش خود را دوباره بسازد و باز شناسی کند.

جستن پناهگاهی برای آفرینندگی در اروپا
اورسن ولز در سال ۱۹۴۷ هالیوود را ترک کرد و پیش از رفت و آمد دوباره به کشورش، در دو دهه ، اروپارا چون پناهگاهی برای آزادی هنری خویش برگزید. اما بودجهها کم بود. او ناچار بود با تیمهای کوچک کار کند، فیلمبرداری را بخشبخش انجام دهد و خودش چندین نقش دوم را دوبله کند (گاه شمار آنها به دوازده تن می رسید !). این همه مسئولیت از او، که آرزو داشت بتواند فیلمی را بر پایه یک طرح نخستین بسازد، یک پیشهور سینما و پادشاه دکوپاژ ساخت. محدودیتها و کاستی ها به خلاقیت وی افزودند. “اورسن ولز” دشواری ها را با کار زیاد، شتاب بسیار در طرح ریزی و پیاده کردن آن، تطبیق پذیری شگفت انگیز با شرایط و بهره گیری از آنها، پشت سر می گذاشت تا جائی که به او لقب “انرژی شماری یک” را دادند.
کارنامه ی سینمائی کشف نشده
“اورسن ولز” از خود فیلم های نا تمام بسیاری برجا گذاشته که هرکدام سرنوشت غریبی پیدا کردند. برای نمونه تنها کپی برنامه ای است که او پیرامون ایتالیا و جینا لوو بریجیدا(۱۹۸۵) ساخت اما آن را در هتل بزرگی در پاریس فراموش کرد. این کپی در سال ۱۹۸۶ پیدا شد.. حلقه های ورژن کوتاه شده اش از فیلم “بازرگان ونیزی” اثر شکسپیر(۱۹۷۰) که ربوده شدند، از آن جمله اند.
تنها سیزده فیلم بلند کامل بر جا مانده اند که در کنارشان شمار فراوانی فیلم نیمهتمام از تجربههای سینمایی، نمایشهای شعبدهبازی یا نقشهای دیگر در کارهایش دیده میشود. بخشهای نادری از آنها برای نخستین بار در این نمایشگاه فراگیر در دید رس گذاشته شده اند.
از جمله پروژهی افسانهای “دُن کیشوت” است که در سال ۱۹۵۵ آغاز شد و هرگز به پایان نرسید. از میان ۲۵۰ حلقه فیلم، تنها ۴۰ دقیقه توسط خود “ولز” تدوین شدهاند. جایی که خودش صدای شخصیتها را هم به اجرا در می آورد.
فیلمساز باروک و مدرن
بهگفتهٔ فردریک بونو، مدیر سینماتک، اورسن ولز بزرگترین فیلمساز باروک است. او شیزوفرنیِ هنرمند مدرن را نمایندگی می کند. بدین گونه که از فروش نگاره خود ابائی ندارد، اما نمی گذارد در فیلم ها شخصیتش رنگ دیگری بگیرد و دست خوردگی در آن را بر نمی تابد.
استفاده از نگاره و ناموری برای تبلیغات با هدف پول سازی و زنده ماندن، گر چه چندان ستایش برانگیز نیست، اما سبب شد که او آفریننده تر شود و ترفند های تازه ای را بیاموزد.
«اورسن ولز» یک سینماگر روشنفکر بود که تخیلش از شکسپیر، مونتاین، کافکا یا کنراد الهام می گرفت. اما در عین حال در فیلمهای پیش پا افتاده هم بازی میکرد تا پروژههای شخصیاش را تأمین مالی کند. او همچنین نگاره گر، تندیسگر، شعبدهباز وبه گفته ای دیگر، یک هنرمند کامل بود.

همشهری کین: نقطه آغاز و وسواس
دو سالن بزرگ نمایشگاه به «همشهری کین» اختصاص داده شده که به مدت بیش از پنجاه سال به عنوان بهترین فیلم تمام دورانها شناخته میشد. این فیلم نه تنها بالهای خود را بر سراسر تاریخ سینما کشیده است، بلکه پایه های فرهنگ “پاپ” را ساخته که در داستان های مصور و در تلویزیون هم اثر آن را می بینیم. این اثر بنیادین سبب شد که “ولز” بیاموزد که چگونه بیرون از استودیوها و در دشواریها بیافریند.
“همشهری کین” سهم بزرگی در نمایشگاهی دارد که میخواهد کاملترین باشد. چون در هزارتوی یک فیلم نگاری پراکنده وتا اندازه ای دستنیافتنی بهسبب نسخههای گوناگون و آثار نیمهتمام، جایگاه خود را به عنوان یک اثر هنری کامل حفظ میکند.
این که “همشهری کین” (۱۹۴۱)،به شکل پیگیر، بهعنوان “بهترین فیلم تمام دورانها” شناخته شده، بیشتر به دلیل نوآوری فنی، روایت و تأثیر تاریخی فیلم است.
۱- نوآوریهای فنی
ژرفای میدان: فیلم از ژرفای میدان بی همتائی استفاده میکند که به همهٔ نماها (پیش، میان، عقب) اجازه میدهد همزمان واضح باشند. این به تماشاگر آزادی بصری بالایی میدهد.
نورپردازیهای اکسپرسیونیستی: ولز و مدیر فیلمبربرداری او “گرگ تولند” از نورپردازیهای دراماتیک (الهامگرفته از تئاتر و فیلمهای پلیسی وجنائی) برای تأکید بر احساسات و چالشهای روانی استفاده می کنند.
زاویههای دوربین بی همتا: استفاده از نماهای پایین با شیب زیاد، گاهی همراه با سقفهائی که دیده می شوند(که در آن زمان نادر بود)، قدرت یا فشار شخصیتها را بیشتر میکند.
مونتاژ و انتقالهای نوآورانه: فید در هم، حذفیها، روایت غیرخطی – همه اینها برای آن زمان بسیار جسورانه بود
۲- ساختار روایی انقلابی
روایت غیرخطی: داستان از راه یاد مانده ها و شهادتهای چندین شخصیت روایت میشود، بهگونهای شبیه به پژوهش های روزنامهنگاری. این ساختار اجازه میدهد تا بررسی روانشناختی پیچیدهای از شخصیت اصلی، چارلز فاستر کین، انجام گیرد، بدون اینکه هرگز یک تک حقیقت را فاش کند.
۳- پیچیدگی شخصیت اصلی
کین از “ویلیام رندولف هیرست”، غول رسانه ای، الهام گرفته اما گفته می شود طبیعت خود وی نیز در این الهام وجود داشته است. اما فیلم از هیرست یک کاریکاتور نمیسازد بلکه او را بهعنوان مردی قدرتمند، ترحمانگیز، سخاوتمند و دسیسه گر معرفی میکند. این گامی می شود برای ساختن یکی از نخستین شخصیتهای سینمائی دست نیافتنی و پرسش برانگیز.
۴- تمهای ژرف و جهانی
فیلم یک پرسش اساسی را مطرح میکند: زندگی به چه چیزی وابسته است؟ واژه “روزباد” تبدیل به نماد رازهای روح انسان میشود : قدرت، تنهایی، از دست رفتن، معنای زندگی، کودکی ..
۵- تأثیر تاریخی
- نباید فراموش کرد که “اورسن ولز” در زمان اکران فیلم ۲۵ سال داشت. او فیلم را خود نوشته، کارگردانی، تولید و در آن بازی کرده است. دستاوردی بی پیشینه. از این روست که بر نسلهای سینماگران تأثیر گذاشته است: کوبریک، اسکورسیزی، اسپیلبرگ و دیگران..

جنجال و پذیرش
در زمان اکران، “همشهری کین”، نه تنها توسط هیرست مورد انتقاد سخت قرار گرفت، بلکه سانسور شد. اینها پیروزی نخستین فیلم را خدشه دار ساخت. و گرچه جایزه اسکار را ربود اما مورد توجه هالیوود قرار نگرفت. زمان، به کار سر وسامان بخشید و با گذشت آن این فیلم در رده ی بالای فیلم های کلاسیک قرار گرفت.
به هر رو”همشهری کین”، یک اثر بنیانی در زبان سینمائی مدرن است چون هم از نظر فرم و هم از نظر درونمایه، مرزهای آنچه را که یک فیلم میتواند از نظر بصری، روایت و فلسقه به دست دهد، گسترش می دهد.
سارتر و انتقاد نسبتاً تندش از همشهری کین
ژان-پل سارتر، اگرچه بهعنوان نویسنده ای متعهد و سرشناس وهمچنین اندیشمندی آزادی خواه و چهرهای تاثیرگذار از روشنفکری قرن بیستم، از احترام ویژه ای برخوردار بود، در زمان اکران فیلم در فرانسه،در سال ۱۹۴۵، یک انتقاد نسبتاً تند از”همشهری کین” چاپ کرد. در جستاری در این پیوند، سارتر زیر عنوان ” کین مردی است که توضیح داده میشود، نه مردی که ساخته میشود ” می نویسد : که شخصیت “کین” آزادی انسان را انکار میکند. تمی که موضوع مرکزی فلسفهٔ وجودگرایانه سارتر را تشکیل می داد. سارتر می گوید شخصیت فیلم کین یک معما را مطرح میکند و سپس به جای دادن آگاهی به خویش ، تلاش بر گره گشائی آن توسط دیگران (دوستان، همسر، دشمنان) می کند.
به گفتهٔ سارتر، فیلم شخصیت را در یک سرنوشت، یک گذشتهٔ ایستا، قرار می دهد که نماد آن“روزباد” (سورتمهٔ دوران کودکیاش) است. گویی همه چیز ازپیش چیده مان شده. این موضوع با فلسفه اگزیستانسیالیسم( وجودگرایانه) نمی خواند که می گوید سرنوشت انسان تنها نتیجه ی کنش های روزانه ی اوست و نه دکترین های فلسفی، ایدئولوژیک و مذهبی ی از پیش تعیین شده.
سبک مونتاژ خیرهکننده، میان ضرورت و نبوغ
اورسن ولز، مانند آیزنشتاین پیش از او، مونتاژ را نه بهعنوان یک مرحله فنی ساده، بلکه بهعنوان یک کارخلاقانه اساسی میدید. برخلاف دوران آغاز کار هالیوودیاش، جایی که همه چیز با جزئیات برنامهریزی می شد (همشهری کین)، ولز کم کم سبکی پرشتاب، خلاق و گاهی نامنظم را برگزید که بیشتر از فشارهای بودجهای ناشی می شد.به سبب کمبود منابع، او فیلم را تکه تکه و گاهی به مدت چندین سال ضبط می کرد و سپس فیلم را بازسازی میکرد، مانند یک کلاژ. او معنا را در مونتاژ دوباره باز می یافت و از پستسینککردن شخصیتهای فرعی، ساخت جلوهها یا استفاده از نماهای ضبطشده در زمینههای کاملاً متفاوت پرهیز نمی کرد. او نیز مانند آیزنشتاین، برای خلق معنا، ریتم، نبود تداوم و دکوپاژ را تنها توسط نگاره ممکن می ساخت. ولی برخلاف ایزنشتاین، اورسن ولز، که پادشاه کاتینگ فنی شناخته شده بود، این کار را به دلیل نبود امکانات برای پاسخگوئی به نبوغ و رویائی که از فیلم در سر داشت، به کار می گرفت. او ناچار بود که در نبود امکان یک برنامه از پیشفکر شده، فیلم را در مونتاژ بهکلی بازنگری کند.

هنرمندی تعریف نشدنی
نوشتن یک بیوگرافی خطی برای اورسن ولز ممکن نیست چون زندگی و آثار او از قطعات، پیشنویسها و شاهکارهای ناتمام تشکیل شده است. به گفته ی رئیس سینماتک : « چه کسی به پیکاسو خواهد گفت که چرا یک تابلو را تمام نمیکند؟ » همین در مورد “اورسن ولز” هم صدق می کند به ویژه این که ولز، همواره مرزهای سینما را گسترش داده است.
سینماتک فرانسه بازدید کنندگان را به دیدن ده ها ساعت آثار دیده نشده، نادر و شناخته نشده ی “اورسن ولز” دعوت می کند و انها را در هزار خم گونه ای کمیاب از استعداد هنری می گرداند.
نمایشگاه «نام من اورسن ولز است»، همراه با مرور جامع آثار و کلاسیکهای بزرگش (مکبث، بانوی شانگهای، فالستاف…)، فیلمهای نفرینشده، نمونه هائی از مونتاژ های شتاب زده، صدا ها و اسناد نادر، چهره ای شگفتانگیز از یک هنرمند تمام عیار می دهد که تا روز ۱۱ ژانویه ۲۰۲۶ برپا خواهد بود.
نویسنده: شهلا رستمی
