“کاپیتن ولکونوگوف گریخت” تا راه دشوار برای بخشش را بپیماید
- شناسه خبر: 61609
- تاریخ و زمان ارسال: 20 فروردین 1402 ساعت 18:08

هنرمندنیوز: داستان فیلم در سال ۱۹۳۸، یعنی سال پاکسازی های گسترده ی استالین در میان نزدیکان و سر سپرده های خودش، و همچنین اعدام های دسته جمعی بیگناهان، می گذرد که برای هیچ و پوچ دستگیر و اعدام می شدند. “کاپیتان ولکونوگف” هم که خود را محکوم به نیستی می بیند، از محل فرماندهی و کارش می گریزد. به هنگام گریختن اما تخیلی در ذهنش جان می گیرد و آن این است که برای نجات روحش می بایست به دیدن خانواده های فربانیان برود واز آنها بخشش بخواهد…
راه دشواری که پرده از بسیاری دوزخ استبداد بر می دارد
آن چه این فیلم را تکان دهنده می کند، نه تنها ورق زدن بخشی از تاریخ اتحاد جماهیر شوروی است (البته بدون بردن نامی از استالین و دورانی که ترس بزرگ نام گرفت)، بلکه شباهت و تکرار آن در همه جامعه های استبداد زده است : ارتشی ها اخراج می شوند، اعدام های بدون محاکمه انجام می گیرد و همه جامعه پارانوئید شده است. در آنجاست که می بینیم چگونه راه دوزخ، با ادعای نیکو کاری و وحدت ملی، هموار و سنگفرش می شود!! از سوی دیگر باز هم می بینیم که شخصیت، در مبارزه ذهنی میان خوب و بد القا شده توسط مذهب، گیر می کند و به جای رستاخیز و برگزیدن روشی مثبت برای کمک احتمالی به بهبود وضع همگان، نابسامانی و فرو روفتن هر چه بیشتر خود و دیگران را در این منجلاب کشنده سبب می شود.

تاریخ نشان می دهد که در اوج حرکت پاکسازی استالین در سالهای ۱۹۳۸، دستگیریها فراگیر شده بیگناهان خروار خروار دستگیر و اعدام می شوند، آنهائی که می کشند خود کشته می شوند، خانواده ها برای زندانیانشان در گولاک جوراب گرم می فرستند بدون این که بدانند که آنها مدتهاست که مرده اند. مراسم اعدام بیگناهان با بی رحمی و تمسخر انجام می گیرد و سربازان ناچارند بدون خواست خود این اعدام ها را انجام بدهند چون زندگی خودشان به خطر می افتد. جمله ای که یکی از ماموران پلیس بر زبان می آورد کاملا گویاست. او می گوید “اینها الان بیگناه هستند اما به زودی گناهکار خواهند شد..” همه از یکدیگر می ترسند و همه لو می دهند. دکور این زندگی کافکا وار و دلخراش را شهر لنینگراد (سن پترزبورگ) امروزی تشکیل می دهد که کف کوچه هایش چرک و دود زده است و نشانه هائی از ویرانی دارد. کمی ی نور در سراسر فیلم و صحنه های شبانگاه، به تاریکی وترسناکی داستان کمک شایانی می کند. “ولکوگانف” می گریزد و با این گریز شماری را درگیر می کند : مافوق او نیز می بایست او را دستگیر و تیرباران کند وگرنه خود تیرباران می شود. اما چون این کاپیتن همه خم و چم روش های پلیس امنیتی را می داند، می تواند، همچون در یک فیلم پلیسی و ترسناگ، با هوشمندی بگریزد. تا روزی که شبح یکی از دوستانش که از گوری بیرون می آید و به او می گوید که برای بخشایش روحش می بایست از یکی از فربانیانش بخشش بخواهد. با یافتن شماری از خانواده های فربانیان نظام، بیننده به ژرفنای دردی که جامعه دچارش شده پی می برد. انسان های مسخ شده از ترس، به جای همراهی و همگامی با او، وی را طرد می کنند و لو می دهندش !!
نکته های مهم در تاثیر گذاری فیلم
همه فیلم و به ویژه بخش نخستش از توانائی چشمگیرکارگردانان حکایت می کند که، نه تنها میزآنسنی بسیار درست و توانمند به کار می گیرند، بلکه بازی خلاقانه هنرپیشگان و به ویژه “یوری بوریسف” در نقش “کاپیتان ولکوناکف” به آن جنبه ای اسطوره ای می دهد. این هنرپیشه ی بسیار توانا پیش تر نیز در فیلم “کوپه شماره ۶” ، ساخته “یوهو کوسمانن” برنده جایزه بزرگ هیات داوران کن در سال ۲۰۲۱، و فیلم ” آ کا ۴۷″ (در باره چگونگی اختراع تفنگ کلاشنیکف) در خشیده بود. او را بار دیگر در فیلم “خیزش”، ساخته “اوگنی گریگوریف” خواهیم دید.

باید افزود که چنین فیلمی نمی تواند در روسیه امروزی و با اختناقی که پوتین در آنجا به وجود آورده ، در این کشور به نمایش در بیاید. دیگر این که جنگ اوکرائین بر شدت سرکوب ها و کنترل ها افزوده است. از این رو، هر دو کارگردان نیز همچون شخصیت فیلمشان ار کشور گریخته اند چون ظاهرا بازگشت استالین در برنامه قرار داده شده است..
«شهلا رستمی»
