بازماندگان چه گوارا”، درسی از مردانگی و از خود گذشتگی
- شناسه خبر: 99559
- تاریخ و زمان ارسال: 3 اکتبر 2026 ساعت 11:02

هنرمندنیوز: آنها که در سال ۱۹۵۹، به این انقلابی بنام آمریکای جنوبی برای گسترش انقلاب وی پیوسته بودند، در سال ۱۹۶۷، پس از اخرین نبردشان در بولیوی و قتل رهبرشان ناچار به گریختن می شوند و سرانجام به کوبا می رسند. سفری پر خطر که به یاری« سالوادور الینده» ممکن می شود چرا که او تنها کسی بود که توانست با همراهی آنان در بخشی ازاین سفر و برای جلوگیری ار کشتنشان توسط شماری از حکومت های آمریکای لاتین که بازماندگان می بایستی از آنها می گذشتند، سرانجام با هواپیمائی از راه جزیرهی «پاک » وسپس تاهیتی، انها را به کوبا برساند.
دایره ای که فیلم پیرامون افسانه ی «چه» میبندد

فیلم با صحنه ی پیکر «چه» در اتاقی که پس از فتلش در روز ۸ اکتبر ۱۹۶۷ ، در هیگرا (بولیوی) با موهای ژولیده ی چریک هائی که هفته های درازی را در طبیعت به سر برده اند، قرار داده شده آغاز می شود؛ پیکری که مسیح را حتا نسبت به سنش، در کنار نظامیانی بی تقاوت به یاد می آورد که در کنارش عکس یادگاری می گرفتند. این شباهت واهی نیست چرا که «چه»، به گونه ای برای شماری به مسیح تبدیل شده که همه ساله در کناز گور دسته جمعی این مکان به زیارت می آند، شمع روشن می کنند و دولت بولیوی هم، گرچه با کلمات خوار کننده و توهین آمیز از آنها نام می برد اما، به دلیل در آمدی که از راه آمدن توریست ها و خریدن اشیاء یادگاری، به دست می آورد، از آن یک نمایشی سود آور ساخته است!
برای بستن دایره، می بایست که به این اشاره کنم که درباره ی «چه» فیلم هائی ساخته شده اما یکی از آنها، «خاطرات سفر»، ساخته ی “والتر سالس” است که در سال ۲۰۰۴، به کمک چهره ی “گابریل گارسیا مارکز” جوانی “ارنستو گه وارا” و سفر بلندش با دوچرخه در آمریکای لاتین، در ۲۶ سالگی آغاز کرد. او که از خانواده ای پولدار می آمد و پزشگ بود، در این سفر از نزدیک با فقر ژرف شماری از اهالی آمریکای لاتین، فشارهای اقتصادی و سیاسی برآنها آشنا شد. این سفر بذر جهت گزینی های بعدی سیاسی و ترک همه مزایای زندگی اش برای تغییر زندگی آنها و سپس همه ستم دیدگان جهان را در سرش کاشت.

شهادت آنان، یعنی “بنینیو”، “اوربانو” و “پمبو”، که کسی نمی دانست ایا هنوز زنده اند یا نه جز با سرسختی و جستجوی پیگیر ۲۲ ساله ممکن نمی شد؛ کاری بسیار دشوار و کار آگاهی وار. آنها که در همه ی این سال ها در گمنامی به سربرده بودند چندان خواستی برای نشستن جلوی دوربینش وروایت زندگی خود نداشتند. کاری که با جلب اطمینان آنها در درازای سال های بسیار ممکن شد. سپس کارگردان ، همراه با باز سازی صحنه های مهم گریزشان توسط انیمیشن، بیننده را به درون حماسه ای می برد که در آن سرنوشت افراد با چالش های دوران جنگ سرد گره می خورد. در وافع فیلم داستان کسانی است که انقلاب می کنند اما نامشان هرگز در هیچ جا دیده یا شنیده نمی شود.
یکی از آنها می گوید که در اغاز ما شش تن بودیم که تصمیم داشتیم مبارزه خود را، به هر بهائی هم که شده، تا آخرین نفر ادامه بدهیم. آنها در حالی که دولت بولیوی برای حتا یک خبر ساده از آنان مبلغ ده هزار پسوس تعیین می کند. در برابر آنان کوه هائی به بلندی سه هزار متر وسرمای سخت قرار دشات. ام آن چه که “رزییس دوبره”، روشنقکر، نویسنده و همپای بخشی از سفر چه گوآرا در سفر او به بولیوی، می گوید : “اما امکان ناپذیر می تواند همیشه امکان پذیر شود” . یک جمله ی تکان دهنده فیلم این بود که یکی از بازماندگان می گفت که آنها تصمیم گرفته بودند که تا پایان بجنگند و سوگند یاد کرده بودند که زنده به دست نیروهای بولیویائی نیفتند.. سپس گر چه تصمیم گرفتند به “ماتارال” بروند و به خوبی می دانستند چندان راه گریزی ندارند چون بیش ۴۰۰۰ سرباز در پی آنها و ۲۵۰۰ کیلومتر راه پیش رویشان بود، به شایعات پیرامون بودنشان در “کوچابامبا” دامن زدند تا رد رد گم کنند. بلندی ۳۰۰۰ متری و سرمای بسیار همه توانائی آنها را گرفته بود، اما می دانستند که باید به کوبا برسند.
سرانجام این کار، با کمی بخت و تلاش بسیار توسط سالوادور آلینده، رئیس جمهوری شیلی، ممکن شد. پس از زندگی در کوبا، “بنیننو” کم کم به انتقاد از رژیم فیدل کاسترو پرداخت که آن را متهم به رها کردن “چه ” می نمود وسپس، در سال ۱۹۹۴، به فرانسه پناه آورد و در سال ۲۰۱۶ در این کشور درگذشت.
داستان فیلم از کجا در سر کارگردان شکل می گیرد؟
کارگردان می گوید که در هفده سالگی مادرش را از دست می دهد و این مرگ در او نابسامانی به وجود می آورد. اما پس از خواندن داستان این مبارزان (که یکی از آنها شاهد فتل تمام خانواده اش در جلوی چشمانش بوده) به خود می کوید این انسان ها چیزهای بیشتری از من از دست داده اند اما توانسته اند به زندگی خویش معنا بخشند. داستان آنها را کسی در کتاب های تاریخ نمی نویسد در حالی که رهبران بدون آنها هیچ هستند. چیزی را که فیلم نمی گوید چون زاویه اش چیز دیگری است.

تکنیک بسیار مناسب به کار رفته در آن
استفاده از انیمیشن، که کارگردان را از دوباره سازی دکورهای دروغین بری می سازد، امکان می دهد که استقاده ی بهتر، واقع بینانه تر و بدون سکته ی از نگار های بایگانی ها (که شماری از آنها تا کنون دیده نشده بودند) بشود. در کنار آن ب] نگام کار بر رنگ ونو ، او از عکس های آرژانتیک خود استفاده کرده که رنگ پریده تر هستند و فصای سال های ۷۰ را به خوب می رسانند. رنگ بخش انیمیشن هم با این مضمون هم آهنگ شده تا واقعی تر جلوه کند. آمیختگی همه ی اینها با موسیقی «ماتئو دی استفانو” ، “ژیل آلونزو” و «ژولین شیکل» ، همه ی ذهن تماشاگر را، همچون یک فیلم اضطراب آور، در گرو خود نگهدارد.
صدای راوی، “ونسان لندون”، هنرپیشه ی بسیار متعهد سینمای فرانسه هم به جذبه فیلم بسیار می افزاید چرا که او بیشتر نقش انسان های رنج کشیده و مورد بی عدالتی قرار گرفته را بازی کرده است.
فیلم “بازماندگان چه” را باید یک سند تاریخی ناب و یک فیلم جذاب ماجرا جویانه دانست. حال اگر واکاوی سیاسی آن را کنار بگذرایم، به جنبه ی اسطوزه ای داستانش بر می خوریم چرا که شخصیت هایش که در ساده ترین و سخت ترین شرایط زندگی می کنند، چشمانی دارند که گاه شادی از یک طنز، گاه پر از سربلندی از کار قهرمانانه ای که انجام می دهند و گاه نمناکی از خاطره ی دوستانی که از دست داده اند درشان موج می زند. افسوس که جز “رژیس دوبره”، شاهد فرانسوی ماجرا که داستان خود را بازگو می کند، دو بازمانده ی دیگر که پذیرفتند در این فیلم خاطرات خد را بگویند، یعنی “پومبو” و “بنینیو” دیگر در میان ما نیستند.
این فیلم که به سبب ناشناخته بودن سوژه اش تماشاگر را جذب خود می کند، به دلیل نگاره پردازی و کارگردانی خوب، به لذت این کشف می افزاید. فیلمی که در فستیوال کن به نمایش در آمد، با پیشواز بسیار خوبی روبرو شد.
نویسنده: شهلا رستمی
