جایزههای مهم بخش مسابقهای فستیوال کن
- شناسه خبر: 97768
- تاریخ و زمان ارسال: 9 خرداد 1405 ساعت 9:39

هنرمندنیوز – یادداشت | شهلا رستمی: همراه با گرفتن دومین نخل طلای فستیوال کن توسط “کربستیان مونجیو”، کارگردان بنام رومانیائی، برای فیلم “فیورد” ،که گزارش آن داده شد، جایزه های دیگر ۷۹مین فستیوال کن تیز داده شدند که هر کدام بیانگر برخورد هیات داوران، به ویژه رئیس آن، «پارک چان ووک» ، با فیلم هایی است که، به گونه ای، کمی دور از شیوه ی پرداخت فیلم های خود وی به شمار می آیند.
«آندری زویاگینتسف»، برنده جایزه بزرگ هیات داوران برای «مینوتور»
کارگردان بسیار خوب روسی که از وی فیلم های پر بار، پر معنا و خوش ساخت بسیاری در گذشته دیده بودیم و از جمله فیلم پیشینش «بیعشقی» که جایزه هیات داوران جشنواره کن را در سال ۲۰۱۷ دریافت کرده بود، پس از گدشت نه سال، با فیلم «مینوتور» به کن بازگشت. فیلم، ثروتمندانی را به نگاره می کشد که با دوراهی های سیاسی و اخلاقی روبهرو میشوند و گرچه، به گفته ی “تییری فرمو” این فیلم به گونه ای بازسازی «زن بیوفا» ، ساخته “کلود شابرول” فرانسوی، به شمار می آید، که آن هم درامی درباره خیانت زناشویی بود، اما کارگردان با تردستی و ظرافت ، به گردشی، نه چندان رویارویانه در جامعه ی فساد زده ی کشورش از ورای تلنگر هائی می پردازد . جامعه ای که در آن پول وقدرت سخن نخست را می گویند وهر کار غیر قانونی در آن ممکن است. «مینوتور» همچنین به این اشاره دارد که همه، با سازش کاری های غیر اخلاقی و بر پایه سود شخصی، این فساد جمعی را همراهی می کنند و آن را پایا و مانا نگه می دارند.

داستان ما را به روسیه در سال ۲۰۲۲ می برد و با «گلب» ( ولادیمیر فریدمان) آشنا می کند که یک کارآفرین پیروز است. او و همسرش گالینا (ایریس لید وآ) و پسرشان در یک شهر کوچک زندگی میکند. در جهانی که هر روز بیثباتتر میشود، مشکلات کاری او نیز فزاینده میشوند. بنابراین زندگیای که با دقت ساخته بود، با شتاب به خشونت میانجامد. از ورای شخصیت این مدیر شرکت، «آندری زویاگینتسف»، کارگردان برجسته «لویاتان» و «بیعشق» نشان میدهد که چگونه مقامات، شرکتها را وادار میکنند در جذب سرباز همکاری کنند و کارکنان خود را در اختیار آنها بگذارند. این درخواست بیزار کننده، چالش اخلاقی هولناکی را، بهویژه در دورانی که ساختار اقتصادی به نیروی کار نیاز دارد و نمی بایستی در امور دولتی دخالت کند، به وجود می آورد . اما ما در روسیه هستیم؛ کشوری فاسد و اقتدارگرا که در آن نافرمانی از دستورات بالا میتواند خطرناک باشد. دو روایت در این فیلم بلند درهم تنیده میشوند. «گلب” برای پاسخ به درخواست شهرداری، بدون هیچ تردیدی، افرادی را برای فرستادن به جبهه پیدا میکند و با سردی یک بوروکرات کار را انجام میدهد، زیرا دلیلی برای مخالفت ندارد. بهویژه آنکه داستانی شخصیتر نیز فکر او را مشغول کرده است : احساس این که زنش به او خیانت می کند و زندگی زناشویی اش در حال فروپاشی است. او در ازای خدمتی که به شهرداری می کند، از کمک های بی دریغ این دستگاه نیز برای یافتن معشوقه ی همسرش بهره مند می شود. سرانجام درمی یابد که معشوق یک عکاس طلاق گرفته است.
آن چه به ویژگی این فیلم می افزاید این است که بر خلاف فیلم های دیگری که در کن درباره جنگ اوکرائین می دیدیم، ار موضع این کشور بر نمی خیزد بلکه “مینوتور”، به پیامد های این جنگ در درون روسیه می نگرد که برای تامین نیروی لازم برای ادامه ی جنگ با دشواری روبروست. البته یک چنین دشواری در اوکرائین هم وجود دارد اما از پخش یا سخن درباره ی آن جلوگیری می شود.
کارگردان همچنین، بنا بر رویکرد همیشگی خود از فضایی سرد استفاده می کند تا از این راه احساسات را کنترل کند. « آندری زویاگینتسف» همواره با ترکیب گونه ای ابهام در شخصیتها، از افتادن در دام جهت گزینی سیاسی مستقیم پرهیز می کند و با استفاده از روایت های خانوادگی و دوستانه ب جهان شمول، در فیلمش تراز به وجود می آورد که البته فیلمنامه ی باریک بین و ترازمند نیز به خوش ساختی فیلم کمک می کند.
فیلمنامهی «مینوتور« بسیار هوشمندانه نوشته شده : فیلمساز بهجای پافشاری بیش از اندازه بر بیتفاوتی مدیران شرکتها در تأمین سرباز، داستان زوجی را وارد میکند که فیلم را به قلمرو پلیسی نزدیک میسازد. تنش از آغاز تا پایان از ورای تلنگر هایی کوچک ادامه پیدا می کند. او به سان یک فیلم جنائی روانشناختی فیلم خود را پیش می برد. همه شخصیتها درگیر دوگانگی هستند و می بینند که تنها راه پیش رویشان پذیرش سرد واقعیت، به بهای کنار گذاشتن اخلاق است. فضای آرامی که «گلب» و خانوادهاش در آن زندگی میکنند، در تضاد با وضعیت پرتنش روسیه و دیگر رده های اجتماعی قرار می گیرد که عکاس نمادو آینه ی آنها می شود.
«آندره ی زویاگینتسف»، که برای فیلم پیشینش «بیعشقی»، جایزه هیات داوران جشنواره کن را در سال ۲۰۱۷ دریافت کرده بود، می گوید : “ما یک سال و نیم روی فیلمنامه کار کردیم و از همان زمان میدانستم که نمیتوانم یک فیلم ژانری، کمدی یا احساسی بسازم. چنین حقی را نداشتم، چون روسیه امروز در درون یک بحران ژرف است و در ماهیت انسان ها هم تغییراتی در حال شکل گرفتن است. بنابراین، من، بهعنوان یک کارگردان روس، تصمیممبرای بازگوئی حقیقت به این دلیل است که خودم بخشی از این پیکره هستم.
“زویاگینتسیف” همچنین پس از دریافت جایزه در سخنان خود از ولادیمیر پوتین خواست که به جنگ و کشتار پایان دهد.
جایزه های دیگر، که شمار بالائی جایزه مشترک درمیاینشان دیده می شد ، این پرسش را برای چند لحظه پیش می آورد که شاید دو نخل طلا را هم به دو کارگردان بدهند..
به هر رو چنین نشد. پس با جایزه های دوقلوی بهترین کارگردان آغاز کنیم که یکی به فیلم «گوی سقید»، ساخته ی “خاویر کالوا” و “خاویر آمبروسی” از اسپانیا و دیگری به فیلم بسیار آموزنده، خوش ساخت و کوتاه تر از همه ی فیلم های بخش مسابقه ای، “سرزمین پدری”، ساخته” پاول پاولیکوفسکی”،داده شد.
خاویر کالوو و خاویر آمبروسی، برندگان جایزه کارگردانی برای «گوی سیاه»

فیلم “گوی سیاه”، که به بهانه ی یافتن کتابی گمشده از آثار “گابریل گارسیا بورکا”، شاعر اسپانیولی، زندگی دو گانه ی شماری اشراف و هنرمند را در سالهای ۱۹۳۲، ۱۹۳۷ و ۲۰۱۷ می پیماید ، گرچه به ذائقه ی شماری خوش آمد، اما با زیاده روی در نشان دادن صحنه های رویائی، استفاده از دیالوگ های تآتری و نیز دوباره گوئی و پر گوئی ، خسته می کرد. در واقع قرم به پرداخت شخصیت ها خدشه وارد می نمود. بخش دیگر باز می گردد به قتل “گابریل گارسیا لورکا” که فیلم، به جای گنجاندن آن در فضای جنگ داخلی اسپانیا و کنشگری این شخصیت، آن را کاملا در چارچوب تنبیه برای تمایلات همجنس گرایانه ی او می گنجاند.
درازای فیلم (۱۵۵ دقیقه) هم که کارگردانان را به پر گوئی و دوباره گویئ می کشاند، شایدنتواند از آن فیلمی چندان در خور همه ی سینما دوستان بسازد.
در پیوند با دراز بودن شمار بالائی از فیلم ها، این گونه گمان می رفت که آنها خیال کرده اند که برای درازای فیلم هایشان هم در مسابقه هستند.
“سرزمین پدری”، ساخته ی “پاول پاولیکوفسکی”، جایزه دیگر بهترین کارگردانی

برعکس فیلمی که از آن سخن رفت، نوبت به فیلم بسیاروزین، کم سخن اما ژرف و تکان دهنده ی “سرزمین پدری”، ساخته ی “پاول پاولیکوفسکی”، کارگردان بسیار خوب لهستانی می رسد که در ۱:۲۲ ساعت (کوتاهترین فیلم بخش مسابقه ای)، هزاران سخن می گوید.
“پاولیکوفسکی” ، در این فیلم زندگی “توماس مان”، نویسنده ی بنام را پس از بازگشتش به المان ویران شده پس از جنگ و برخورد خانواده اش را با رزیم نازی به نگاره می کشد. فیلمبرداری بخش هائی از این فیلم در آلمان و بخش های زندگی “توماس من” در آمریکا، بازسازی شده اند.
پاول پاولیکوفسکی» که توانسته شخصیت های چند لایه را واکاوی کند، می گوید : ” باید شخصیتهای چندلایه پیدا کرد چون همه ما چندین شخصیت درون خود داریم. این وظیقه ی هنر است که آنها را نشان دهد. امروز می بایست انسانگرایی، همدلی و هوش به خرج داد. باید مردم را مشاهده کرد. چخوف میگفت: « کار هنرمند آموزش دادن نیست، وظیفهاش این است که مسائل را به شکلی فهمیدنی بیان کند.»
توماس مان پس از جنگ در آلمانِ ویرانشده بهعنوان یکی از بزرگترین چهرههای خوش نام اجتماعی و ادبیِ تبعیدی به کشورش باز می گردد. او که بیشتر زندگی خود را در سوئیس گذرانده بود و تنها، در ۱۹۴۹، برای مراسم دوصدمین زادروز “گوته” به آلمان باز می گشت، با پیشوازی بی همتا روبرو شد.. اما در ان دوران جنگ سرد، سفرش به المان شرقی کمونیست بسیار ماجرا ساز شد، توماس مان، بی تفاوت به آین هیاهو، کار خود را انجام داد تا از ادبیات هواداری کند.
“هانس زیشلر” در نقش توماس من و “ساندرا هولر”، بازیگر توانای آلمانی، درنقش کلارا، دخترش (یک کنشگر ضد حکومت هیتلر) در این فیلم غوغا می کنند. هر دو از زاوایای گوناگون روان موجودات در گیر با غربت، جا به جائی، وفاداری به پرنسیپ ها را پیش چشممان برحسته می کنند. آنها همچنان نشان می دهند که در سنت هائی که ناله و شیون رسم نیستند ، نباید بردباری و خویشتن داری و پنهان کردن توفان درون را سردی، بی نفاوتی و بی رحمی انگاشت چرا که این موجودات در درون خود می ترکند. گفتنی است که “هانس زیشلر” ، یکی از هنر پیشگان همیشگی “ویم وندرز” در شماری از فیلم های آغازینش بوده است و “ساندار هولر” ، در همه ی فیلم هائی گه بازی کرده، توانائی هنری خود را نشان داده است.، از جمله در “تونی اردمان” است ، که در سال ۲۰۱۶، در بخش مسابقه ای فستیوال کن نمایش داده شد.
“توماس مان” و خانوادهاش از همان آغازِ قدرتگیری نازیها با رژیم فاصله گرفتند و سرانجام در تبعید ماندند.
“پاول پاولیکوفسکی” که خود در ۱۴ سالگی لهستان را ترک کرد ، پس از پنحاه سال زندگی در انگلستان، به کشورش بازگشت. او پس از ساختن سماری مستند به فیلم های داستانی رو آورد. شماری از فیلم هایش در گذشته، از جمله “ایدا ” (جایزه اسکار ۲۰۱۵) و “جنگ سرد” (جایزه بهترین کارگردانی سال ۲۰۱۸ در کن) واخوردهای بسیار خوبی داشتند، با “سرزمین پدری” او دنیای سینمائی ویژه ی خود را پی می گیرد و می بینیم که افتی در کارش نیست و همچنان جایزه می رباید.
والسکا گریزهباخ»، برنده جایزه هیئت داوران برای «ماجرای رؤیایی»

«والسکا گریزهباخ» آلمانی که با فیلم های کوتاه و نیمه بلندش نگاهها را به خود کشانده بود، با فیلم بلند “تمنا” در سال ۲۰۰۶ در فستیوال برلن شرکت کرد و به شماری جایزه ملی و بین المللی دست یافت.
در “ماجرای رویائی”، کارگردان، یک زن باستان شناس تنها را در مکانی در مرز بلغارستان ، ترکیه و یونان دنبال می کند. او به دلیل نبود بودجه و سرسری گرفتن کار توسط مقامات، بی آن که خود بخواهد، وارد ماجراهای قاچاق نقت و آشنائی با قا چاقچیان می شود.
این داستان بی سر وته، پرداخت سرسری آن، کیفیت نه چندان دلپذیرنگاره ها، بدی مونتاژ( که از هماهنگی داستان می کاست)، درازای بدون دلیل فیلم (۲:۵۰ ساعت)، چیزی جز کسالت بر جا نمی گذاشت و چنانچه هدف نشان دادن ادامه و پایائی دوران مرد سالاری و حال وهوای جنگ در بلغارستان باشد، باز هم فیلم از آن پیروز بیرون نیامده است. به هر رو نباید به دنبال یافتن معمای این جایزه باشیم چون شمار فیلم های دیگری که می توانستند این جایزه ی دلخوش کننده را به دست بیاورند، جندان بالا نبود.
امانوئل مار» ، برنده جایزه بهترین فیلمنامه برای «رستگاری ما»»

در حالی که شماری برای این فیلم سر ودست می شکندند و به آن نخل طلا می دادند، شماری دیگر نیز به سبب نیود کشش در پرداخت فیلم، از سالن بیرون می رفتند.
داستان ماجرای یک کارمند دولت ساده، بی چیز، سرد خو و موقعیت پرست “هانری مار” (سوان ارلو) ۴۹ ساله را در سال های ۱۹۴۰در فرانسه ی زیر سلطه نازیها و دولت سازشگر “ویشی” با دشمن را نشان می دهد. این شخص ورشکسته و بی پول که خانواده اش را هم نمی تواند اداره کند، آنها را در شهری دیگر گذاشته و تنها در شهر “لیموژ ” به سدنبال کار و پول میگردد ، کم کم با دور زدن دشواری ها برای یافتن یک کار اداری، به همکاری با رژیم فاشیست تن در می دهد ویا شاید ناخواسته سر سپرده ی آن می شود . او که در رشته مهندسی درس خوانده و تنها دستاورد زندگی اش جزوه ایست که در آن یک تئوری سیاسی را می پروراند، با این جزوه، به نام “رستگاری ما”، می خواهد خود را در همه جا با کفایت نشان دهد. سر سپردگی وی به مارشال “پتن”، رئیس دولت سازگار با رژیم المان نازی هم نه تنها اطرافیان که بیننده را به گونه ای انزجار می کشاند.
حال گرچه، “امانوئل مار” این داستان را از زندگی “هانری” و “پولت”، پدرو و مادر بزرگ خود بر گرفته و می خواهد مستند وار به دستکاه اداری و چگونگی کار این دستگاه در دولت “ویشی” بپردازد، اما چون بیش از اندازه ب همه ی ریزه کاری های غرق شدن در یک دیوان سالاری خود فروش غرق می شود، تماشگر را با همین جزئیات، از جمله جلسه های کاری درازو بی محتوا، خسته می کند. سپس می رسد به سرنوشت خارجی ها و شهروندان یهودی که می بایست سرشماری شده به مقامات آلمانی تحویل داده شوند. کارگردان که می خواسته سنگینی این بخش را با بخش هائی از زندگی شخصی و نامه نگاری با همسرش سبک تر کند و این پیوند را از ورای خوانش نامه ها، با آوای برون نگاره (تصویر) روایت می کند، با نشان ندادن چهره ی همسر و شرایط دردناکی که او در آن به پرورش فرزندانش سرگرم است بدون این که این پدر خانواده کمکی برایش باشد ، ترازی در پرورش سوؤه به وجود نمی آید. بنابراین بخش دیوان سالاری و چدخش شخصیت به دور خود بسیاری از زمان فیلم را می گیرد و با کسل کنندگی جلسه ها وسخن های معمولی از ایجاد تنش و کشش جلوگیری می کند. سردی نگاره ها، به کار بردن رنگ سپیا و گاه رنگ طبیعی برای بازگو کردن این روایت، که گر چه شاید هدفش نزدیک ساختن آن به یک فیلم مستند بوده، ان را به این هدف خود نمی رساند و از تنش لازم در فیلم می کاهد. موسیقی و صدای برداری آن هم که به شکل غافلگیر کننده گاه فطع می شود هم شوکه می کند. از نشان دادن جنگ و یا دست کم خشونت های مستقیم آن هم خبری نیست.
سرانجام، نشان دادن “هانری” در میان خانواده و فرزندانش که به این سو وآن سو می دوند، ما را به یاد فیلم تکان دهنده ی “منطقه ی مناسب”، ساحته ی “جاناتان گلیزر” می اندازد که در آن افسر نازی و خانواده اش در کنار کوره های آدم سوزی، زندگی شاد و بی خیالی را می گذراندند.
تنها نکته ی مثبت فیلم شاید این باشد که می تواند به عنوان آینه برای نشان دادن پیامد کنش های انسان های بلند پرواز و سود جو در دوران های پر تلاطم به شمار آید، دوران هائی که پایه های اخلاقی انسان ها را به چالش می شکند.
بهترین بازیگران زن و مرد

«ویرژینی افیرا» و «تائو اوکاموتو»، برندگان جایزه بهترین بازیگر زن برای «ناگهان»
بازیگر بلژیکی «ویرژینی افیرا» بهشکل مشترک با بازیگر ژاپنی «تائو اوکاموتو»، که در فیلم «ناگهان» ساخته کارگردان ژاپنی «ریوسوکه هامگوچی» شرکت داشتند، جایزه بهترین بازیگر زن را دریافت کردند. این فیلم بلند روایتگر پیوندی ناگسستنی میان دو زن است.
این اثر ۳ ساعت و ۱۶ دقیقه ای که همچنین درازترین فیلم جشنواره بود، موضوع نگهداری از سالمندان را در یک خانه ی ویژه ی آنان ، در محور خود داشت.
ویرژینی افیرا در این فیلم نقش مدیری به نام «مریلو » را ایفا میکند که روشهایی نا متعارفی را در مدیریت خود به کار می بنددو از مفهومی به نام «انسانیتمحور» بر پاسداری از کرامت و استقلال بیماران پیروی می کند. سرنوشت او زمانی دگرگون میشود که با یک کارگردان زن ژاپنی ی در گیر بابیماری سرطان، آشنا میشود و گونه ای همپیوندی فکری میان آنها به وجود می آید.
این بازیگر بلژیکی، پس از دریافت جایزه خود، بسیار هیجان زده بود و می گفت : «واقعیت این است که فیلمهایی که در آنها دو زن یکدیگر را می یابند، چندان زیاد نیست که در آن همپیوندی فکری در آغاز، پس از گذشت زمان، به چیزی بسیار نمادین درباره دلبستگی تبدیل می شود که تا اندازه ای بعدی جهانی از فهمیدن دیگری به خود می گیرد.»
که این سخن، قراموش کردن فیلم “تلما و لوئیز” است که امسال آفیش فستیوال کن را آزین داد.
ویرژینی افیرا می افزاید : «شاید در این فیلمبرداریای بود که بیش از هر زمان دیگری فهمیدم آنچه خارج از صحنه رخ میدهد، به اندازه آنچه در صحنه میگذرد مهم است. و بازی با ریوسوکه، پیش از هر چیز گوش دادن و فراتر از آن پیوند خوردن به چیزها، درون آنها بودن، زیستن آنها، گسترش قلب، و همنوا شدن بود.»
تائو اوکاموتو هم می افزاید : در آغاز، هنگامی که این متن را خواندم، احساس کردم نمیدانم چگونه میتوانم از عهده این نقش برآیم. این برخورد میان ما، این انرژی و شیمی میانمان، واقعاً به هر دوی ما کمک کرد تا با هم به این متن شکل بدهیم.»
گفتنی است که “ویرژینی افیرا” در فیلم “داستان های موازی” اصغر فرهادی نیز نقش آفرینی کرد اما سرانجام فیلم بختی برای بردن جایزه ای نیافت.
امانوئل ماکیا» و «والنتن کامپانی»، برندگان جایزه بهترین بازیگر مرد برای «بزدل»»

« امانوئل ماکیا »، چهرهای تازه در سینمای بلژیک و «والنتن کامپانی»، یک بازیگر نوپای فرانسوی ، با بازی در آخرین کار “لوکاس دونت” ، کارگردان بلژیکی، جایزه بهترین بازیگر مرد را به دست آوردند.
“امانوئل ماکیا” این بازیگر ۲۱ ساله که پیش از بازی در این فیلم، در رشته معماری سرگزم آموختن بود، با این جایزه دارد وارد جمع پر بار سینمای بلژیک می شود. اما به گفته ی خود هنوز پیشنهاد تازه ای برای نقشآفرینی تازه ای دریافت نکرده است.
داستان فیلم در سال ۱۹۱۶. در دوران جنگ جهانی اول در جبهه بلژیک می گذرد. پیر بهتازگی به نیروها پیوسته و بیصبرانه میخواهد شایستگی خود را ثابت کند. در پشت خطوط مقدم، در گروه تدارکات غذا و تجهیزات، فرانسیس (والانتن کامپانی)، برای روحیه دادن به سربازان، نمایشهایی برگزار میکند. در حالی که نبردها بهشدت ادامه دارند، هر یک میکوشد برای لحظهای کوتاه از خشونت جنگ بگریزد. آن چه میان آنها می گذرد و شخصیت پییر سبب می شود که او در جبهه خود زنی کند تا دوباره شاهد آن همه مرگ و میر نباشد و از این روست که عنوان بزدل به او داده می شود.
مانوئل ماکیا باز می گوید : این فیلم به من یاد داد چگونه خود را همانگونه که هستم بپدیرم و فکر میکنم فیلم هم درباره همین است. پیر خودش را میپذیرد، این زخمیها خودشان را میپذیرند، و همه این آدمها همدیگر را دوست دارند.
والنتن کامپانی هم به نوبه خود می افزاید : «چیزی که یک زوج بازیگری خوب را میسازد، آدمهایی هستند که همدیگر را میفهمند، کامل میکنند و بسیار هم دوست دارند. برای بازی مشترک، باید عمیقاً همدیگر را دوست داشت»
ماری-کلمانتین دوسابهجامبو»، برنده دوربین طلایی برای «بنایمانا»»

یکی از جایزه های مهم فستیوال کن، جایزه ی دوربین طلائی است که به نخستین فیلم یک کارگردان از بین همه ی فیلم های نخستین آنها در همه ی بخش ها داده می شود.
« ماری-کلمانتین دوسابهجامبو» ، در فیلم ۱۰۱ دفیفه ای خود، با استفاده از بستر یک جنگ خانمان سوز و نسل کش به کلنجارهای درونی شخصیت اصلی خود می پردازد. او که پیش تر یکی از نویسندگان فیلم بسیار تکان دهنده ی “داستان سلیمان” بود ، فیلم خود را به کمک “آلکسا” (عینک های هوشمند !)شرکت آمازون و لنز های آنامورفیک، پس از دوهفته کارهای نخستین و پنج هفته فیلمبرداری ساخته است .
او در این فیلم رواندای سال ۲۰۱۲. پس از نسلکشی توتسیها، دادگاههای مردمی برای پایه ریزی دوباره ی عدالت و آشتی را همراه یا چشم اندازهای طبیعت خیره کننده کشورش به نگاره می کشد و بیننده را با «نراندا»، یکی از بازماندگان کشتار، آشنا می کند. تراندا کسی است که اهمیت این دادگاهها را باور دارد و با وجود فشارها، جلساتی برای گفتوگو میان قربانیان و خانوادههای عاملان جنایت برگزار میکند. اما زمانی که از بارداری پیش بینی نشده ی دخترش باخبر میشود، ناچار است با تناقضهای درونی خود و بخشهای تاریک گذشتهاش روبهرو شود.
« ماری-کلمانتین دوسابهجامبو» می گوید : «هنگامی که این فیلم را آعاز کردم، میخواستم کشورم را با همه ی پیچیدگی و زیباییاش بشناسم. و مهمتر از آن، این مسیر سب شد از خود بپرسم چگونه گوش بدهم، چگونه احساس کنم و چگونه تفسیر یا فکرم را بیان کنم.
این فیلم همچنین جایزه فیپرشی را از آن خود کرده است.
فدریکو لوئیس»، برنده نخل طلای فیلم کوتاه برای «برای رقیبان»»

این فیلم داستان پسر بچه ای زا به نگاره می کشد که در محله ی مردمی “تپی تو” زندگی می کند و تنها اررویش این است که فهرمان بوکس بشود.
کارگردان در باره ی فیلمش گفت : «امروزه در آرژانتین، وضعیت سیاسی بسیار پیچیده است. بنابراین با خودم فکر کردم که اگر با هنر سینما از مرزها بگذرم، با دیدن چگونگی اوضاع در مکزیک برای آرژانتینیها جالب تر خواهد بود. امروز در این جهان جهانیشده، میتوان فیلمهایی ساخت که تنها یک پرچم ملی نداشته باشند. امیدوارم این فیلم کوچک، این سهم ناچیز من، بتواند به توثویت پیوندها و همکاری میان دو کشور بیانجامد.
حال می ماند سخن هائی پیرامون آن هائی که، گر چه سزاوار بودند، اما دست خالی از ۷۹ مین فستیوال کن بازگشتند. شاید برای ۸۰ مین برگزاری بتوانند به هدف خود برسند.
