اصغر فرهادی با «داستان های موازی» خود ، بار دیگر بذر بد بینی را در سر تماشاگران ۷۹ مین فستیوال کن کاشت
- شناسه خبر: 97670
- تاریخ و زمان ارسال: 1 خرداد 1405 ساعت 19:19

یادداشت | هنرمندنیوز – شهلا رستمی: فیلم «داستان های موازی»، آخرین ساخته اصغر فرهادی،در فرانسه و با شرکت گروهی از ستارگان مطرح سینمای این کشور، پس از دو فیلم آغازین کسالت آور ۷۹ مین فستیوال کن، درآوردند که یکی از آنها «زندگی یک زن»،ساخته «شارلین بورژوا تازه»، بود.
پیش از این که به آنچه پیرامون این گزینه گفته می شود و می تواند باور کردنی باشد، به داستان فیلم و ساخت و پرداخت آن بپردازیم.
ماجرا با شخصیتی مرموز به نام آدام (آدام بسا)، مردی بیخانمان با گذشتهای مبهم، شکل میگیرد که به دنبال رخدادی وارد آپارتمانی بورژوآ می شود که نویسندهای به نام سیلوی (ایزابل هوپر) در آن زندگی میکند. او سرگرم به پایان رساندن رمان تازه آش است. همزمان با آمادهسازی اسبابکشی آیندهاش، «سیلوی» همچنان سرگرم به پایان رساندن رمان تازهاش است. رمانی که آن را روی ماشین تحریر بسیار کهن سال تایپ می کند، در حالی که برای الهام گیری، با دوربینی که در کودکی هدیه گرفته. آپارتمان روبهروی خانهاش را زیر نظر دارد، که دران به دنیا آمده بود ومادرش پدرش را برای یک مرد همسایه ترک کرده بود. پس از آن پدرش آپارتمانی کنونی او را می خرد تا از آنجا همسر پیشینش را رصد کند. آپارتمانی که دران یک استودیوی صداگذاریای جا گرفته که در آن، نینا (ویرژینی افیرا)، شریک زندگیاش (ونسان کسل) و برادر او (پیر نینی) کار میکنند. پیش از آنکه «آدام» پیدایش شود و کم کم در خانه جاسوس کند، سیلوی، که سرچشمه ی الهامش کمی خشک شده، با همان دوربین یاد شده، به تماشای این آپارتمان می ننشیند و بر اساس داستان خانوادگی خویش، مثلثی عاشقانه را در ذهنش می پروراند.
بانشان دادن جنبه هایی واقعگرایانه (یک مرکز پناهجویی، یک بازرسی پلیس)، فرهادی نشان می دهد که در پی چند بار زندگی در پاریس، خم و چم این جامعه را دریافته است و بدون فهمیدن زبان، از این نشانه ها برای پیش برد داستانش به خوبی استفاده می کند.
«داستانهای موازی» که از بخش ششم «ده فرمان» ساختهٔ «کریشتوف کیشلوفسکی» الهام گرفته و مضمون چشمچرانایه آن را می پروراند، در نیمه نخست، در خطوط کلی، همین درام عاطفی را بازسازی میکند و به رفت و آمد به صحنههای واقعی که سیلوی در آنها تخیلاتش را روی کاغذ میآورد و به آپارتمان روبرویی در بخش تخیلی جان می پردازد و برعکس.
در نیمهٔ نخست، شخصیت اصلی تنها با تلسکوپش به واقعیت زندگی همسایهاش دست می یابد، اما کم کم، زندگی واقعی خود را با آن در هم می دهد. یا به گفته ای دیگر، زنی (مادرش)را دنبال می کند که شب و روز شوهر پیشینش او را رصد می کرد.
فرهادی از این موقعیت نمایشی، ساختاری لایهلایه بیرون میکشد و با فرا فکنی در سر شخصیت ها، در سر بیننده مرزهایی میان واقعیت و خیال می آفریند.
اما برای گفتن چه چیزی؟ اینکه خیال واقعیت را آلوده میکند، و حقیقت در دل دروغ نهفته است؛ دروغِ ادبیاتی، و یا دروغِ های آوایی که نینا و همکارانش میآفرینند؟ برای نمونه ، نیتا (افیرا) برای بازسازی صدای تاخت گورخرها در رودخانه، دستهایش را در تشت آب فرو میبرد و آن را تکان می دهد. او بدین ترتیب نگاره ی بی جان را جان می ببخشد.
پاره ای به بازی نه چندان روان و تاثیر گذارهنرپیشگان اشاره کرده اند، که جز در مورد «ایزابل هوپر»، که با سردی همیشگی و ناتوانی در بازی در نقش های پر انرژی، شاد، سرزنده – یا اگر به کوتاهی بگوییم، یک هنرپیشه ی واقعی که می بایست همچون یک آفتاب پرست رنگ های دیگری را به خود بگیرد- در این نقش به خوبی می گنجد و گاه رگهای طنزآمیز هم به کار می بندد که از تیرگی داستان و میزانسن می کاهش.
پس از ایزابل هوپر، به هنرپیشه های دیگر بپردازیم که مسخ شده بازی می کنند، ازجمله «پییر نینه» هست که بازیگر خوبی است، اما ناخواسته حالتی دلقک وار پیدا می کند. «ونسان کسل» در نقش چندان پر انرژی به کار گرفته نشده که آن خشونت نهفته اش را بیرون بریزد و حس فیلم را بالا ببرد. «ویرژینی افیرا» هم گاه نقش یک نگاره ی زیبا را دارد (نقش خیالی) و گاه در جسم یک زن معمولی که زندگی آش دچار یک تنش ناگهانی شده فرو می رود بدون این که آب از آب تکان بخورد. در کنارشان، «کاترین دونوو” ، یک مومیایی زیبای دیگر سینمای فرانسه، را هم نباید فراموش کرد که در چند صحنه دیده می شود.
این هنرپیشگان که چندی است صحنه سینمای فرانسه را بیش از اندازه پر کرده اند، تماشاگر را اشباع می کنند. شایسته ی گفتن است که «ویزژینی افیرا»، با سه فیلم در کن حضور دارد و در سر تماشاگر حس دیدن یک سریال را به وجود می آورد. همین پدیده درمورد «لئا سدو» هم دیده می شود، که او هم چند بار از فرش قرمز بالا می رود.
اصغر فرهادی که همواره کارگردان خوبی بوده و در این فیلم از پس نقش خود، به عنوان کارگردانی که پدیده ی دودلی،دو چهره گی و نیز واکاوی یک کنش از دیدگاهای گوناگون را بستر همه ی فیلم هایش می سازند، بر می آید. او نوستالژی دوران را با گزینش یک ماشین تایپ بسیار کهن، در برابراستودیوی صدا گذاری خانگی و دور از ترفندهای فنی مدرن برجسته می کند. خاکستر نشسته بر روح زنی تنها در درازنای زمان را، با آوردن یک جوان ناشناس در حریم دست نخورده اش، پاک می کند و از او شخصیتی بی نیاز می سازد. تا جایی که، به هنگام آماده شدن برای اسباب کشی، بسیاری از کتاب ها و شیی هایی را که در سال های زندگی اش انباشته، می بخشد. اما با پاشیدن بذر ظن توسط یک موجودی که ناخواسته وارد این بازی می شود، نشان می دهد که چگونه زندگی خطی همه ی شخصیت ها می تواند، به شکل زنجیره ای، در هم بریزد و گسسته شود.
این ساختار روایی در هم تنیده، می تواند شماری بیننده را سر در گم کند و ازاین رو آنها به فرم فیلم خرده می گیرند، اما خرده را باید در گزینش ملیت فیلم و گنجاندن شمار بالایی از هنرپیشه های بسیار سرشناس فرانسوی گرفت که، بد زبانان، هدف آن را دریافت بودجه ای کلان می دانند.
اصغر فرهادی در تلاش برای پیاده کردن موضوعی در پیوند با دلمشغولی های خود، در کشوری که آبشخوار طبیعی او نیست (و شماری از کارگردان های مهم جهانی دیگر هم در آن چندان پیروزنبوده اند) ، با چنین سوژه ای جهانی، نیازی به این تورم ستاره ها نداشت. ستاره هایی که به سبب درخواست بالای تهیه کنندگان و کارگردانان، تبدیل به آبونه های فستیوال می شوند و این چندان دلپذیر نیست.
دیگر این که می توان گفت که هیچ یک از فیلم های برون مرزی فرهادی، جز «گذشته»، آن هم تنها با ربودن جایزه ای برای هنرپیشه ی زنش «برنیس برو» ، علیرغم همکاری با هنرپیشه گان سرشناس، چندان راه درازی نرفته اند. به ویژه این که نتوانسته آن بازی های خوبی را که از هنرپیشگان ایرانی می گیرد را از آنها بگیرد. اینگونه به نظر میرسد که آنها نمی دانند کجای کار هستند.
حال باید دید که نگرش فرهادی، باید دوربین دو چشمی درون خانه ها پاریسی و فرافکنی های او چه اثری بر هیات داوران گذاشته است.
به زودی سرنوشت فیلم های بخش مسابقه ای هفتاد و نهمین فستیوال کن روشن خواهد شد که از روز ۱۲ تا ۲۳ مه ۲۰۲۶ برگزار است.
