“وست ساید استوری””استیون اشپیلبرگ”، تلاشی بیهوده دربازسازی یک شاهکار
- شناسه خبر: 38464
- تاریخ و زمان ارسال: 8 دی 1400 ساعت 15:54

هنرمندنیوز: در این فیلم ما نیویورک سالهای پنجاه را می بینیم که در آن دو باند رقیب، “جت ها” (امریکائی های لهستانی تبار) و “شارک (کوسه) ها” (مهاجران پورتو ربکوئی) محله “وست ساید” را زیر سلطه خود گرفته بودند و هر کدام می خواستند قوانین خود را در آن پیاده کنند.
این دو گروه همواره در حال تحریک یکدیگر و یه راه انداختن دعوا و کتک کاری بودند. مقامات منطقه، با آگاهی از این تنش دائمی، تلاش داشتند به گونه ای این دو گروه را با یکدیگر آشتی دهند. یکی از آنها سازمان دهی یک برنامه رقص یود که در آن “ماریا” (ناتالی وود در ورژن ۱۹۶۱)، خواهر سر دسته “شارک ها” و “تونی”، سر دسته پیشین “جت ها” که کمی از آنها فاصله گرفته بود، یکدیگر را می بینند و عاشق هم می شوند.. یک عشق رومئو و ژولیتی که نمی تواند سرنوشتی دلخراش نداشته باشد.
گفتنی است که درسال ۱۹۶۱، فیلم “وست ساید استوری”، که در سال ۱۹۵۷ به شکل یک کمدی موزیکال در “برادوی” روی صحنه رفته بود و آفرینندگان آن “آرتور لورنتس”، “استفن زوند هایم” و “لئونارد برنشتاین” بودند، با کارگردانی “جروم رابینز” و “رابرت وایز”، پس از غوغائی که در سراسر جهان به وجود آورد و شمار بسیاری تماشاگر را به خود کشاند، توانست ۱۰ جایزه اسکار واز جمله اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را به دست آورد. این فیلم در فرانسه دست کم پنج سال پی در پی بر روی پرده سینماها ماند. در این فیلم “ناتالی وود”، “ریچارد بیمر” ، “راس تمبلین”، “جرج چاکیریس” و” ریتا مورنو” شرکت داشتند که رقص های زیبای “ریتا مورنو” هنوز در یاد هاست، که جایزه اسکار بهترین نقش دوم را گرفت و در ۸۹ سالگی، در فیلم “اشپیلبرگ” نقش یک زن سالمند پروتوریکوئی را ایفا می کند که “تونی”، فهرمان مرد داستان را زیر بال خود میگیرد و در ماجراهای عشقی وی او را هدایت می کند.
موسیقی فراموش نشدنی “لئونارد برنشتاین”، که بر پایه چند نوع موسیقی، کلاسیک، بی باپ ، لاتین و از جمله مامبو قرار دارد، نقشی بسیار مهم در پر رنگ کردن صحنه ها و به ویژه صحنه های درگیری داشت. برای “برنشتاین” برقراری تعادل میان اپرا و کمدی موزیکال، رقص باله و رقصیدن به شکل معمولی، حرف زدن ویا دکلمه ی همراه با موسیقی ، کاری بود بس دشوار. بر عکس هنگامی که موسیقی لاتین و به ویژه مامبو و جاز را، که بسیار دوست می داشت ، به کار می گرفت، به گقته خودی وی، کارش را آسان تر می کرد.

اثری که با کمدی موزیکال های دیگر تفاوت بسیاری داشت چرا که هم داستانش از یک بار اجتماعی بزرگ یعنی مشکل مهاجران و جای گیری آنان در محیط تازه برخوردار بود، بلکه دشواری های میان خود آنان را، که از جاهای مختلف دنیا می آمدند، با رقص ها و موسیقی بی همتا بیان می کرد.
چند اختلاف کوچک بین این فیلم و وورژن اصلی وجود دارد که چندان به کیفیت فیلم نمی افزاید. از جمله این که ” اشپیلبرگ” بازیگران و رقصندگان را به درون خیابانها کشانده و هنرپیشه های لاتینی تبار را برای گروه “شارک ها” برگزیده است. کاری که هیچ کمکی که به روایت داستان وجبران کاستی تنش در فیلم نمی کند، بلکه به دلیل باز کردن صحنه ها از صحنه های “تآتری” به سوی محله و خیابانهای آن، تنشی که در ورژن سال ۱۹۶۱ دیده می شد در این فضا حل می گردد. دیگر این که صداهای پاره ای از اعضای گروهها آنچنان دلخراش و ناسور است که به جای لذت، روح را می خراشد. “تونی” فیلم اشپیلبرگ” ( انسل الگورت ) نه چندان خوش روست و نه می تواند عشقی را که در آوازش از آن می گوید، از ورای آن منتقل کند. فیلم بُعد و تنشی را که فیلم “جروم رابینز” و “رابرت وایز” به سبب محدود کردن صحنه های بیرونی فیلم، آفریدند و یا به عبارتی، تآتر را در سینما پیاده کردند، ندارد و همه چیز یک بعدی به نظر می رسد. “ماریا”ی این فیلم “راشل زگلر”، گرچه از پرتوریکو می آید، اما بسیار دور از “ناتالی وود”ی است که کمی پوستش را پر رنگ کرده بودند.
البته هستند کسانی که از آن تعریف می کنند، اما گفتگوهای همه جانبه “اشپیلبرگ” با رسانه ها و پافشاری در این که موضوع فیلم همچنان داغ است و او از پانزده سالگی که “وست ساید استوری” را دیده همواره آن را در سر داشته است، نمی تواند، به باور من، از آن فیلمی جاودانه بسازد. دیگر این که با دوباره ساختن شاهکاری که پس از پنجاه سال هنوز در ذهن شماری زنده است، این پرسش را به وجود می آورد که چرا به اندیشه باز سازی چنین فیلمی افتاده است ؟ گفتن این که جوانان می بایست با این اثر اشنا می شدند کافی نیست. همان نسخه قدیمی ، که دوباره درسال ۲۰۱۲ ترمیم و دیجیتالی شده، می توانست به روی پرده سینما ها بیاید..
به هر رو پیروزی جهانی “وست ساید استوری” سبب شد که موسیقی و ترانه های به کار گرفته شده در آن توسط شماری دیگر از خوانندگان به کار گرفته شود و دیگران هم با شنیدن نخستین نت ها و بشکن های آغاز فیلم ، بی درنگ آن را بشناسند. کاری که دیگر با ورژن “اشپیلبرگ” انجام نخواهد گرفت.
حال، ۳۵ مین فیلم “استیون اشپیلبرگ”، که توسط پاره ای شاهکار نامیده شده !! با حرکات گسترده دوربین و استفاده از شماری از تکنیک های مدرن، پاره ای دیگر را چون من، که هنوز طعم ورژن سال ۱۹۶۱ را در دهان و تصویر هایش را پیش چشمانمان داریم، حکایت از خالی بودن چنته سینماگری می کند که شاهکارهائی در کارنامه اش داشته اما، با این فیلم، در دوساعت و سی وشش دقیقه (که البته اگر بتوان تا پایان آن را تحمل کرد) نه هیجانی می آفریند و نه به پیشرفت هنر سینما کمک می کند.
“شهلا رستمی”
